با همراهی حسن میثمی
۱
دردهاي من
جامه نيستند
تا ز تن درآورم
«چامه و چكامه» نيستند
تا به رشتهي سخن درآورم
نعره نيستند
تا ز ناي جان برآورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
×
دردهاي من
گرچه مثل درد مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نامهايشان
جلد كهنهي شناسنامههايشان
درد ميكند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظههاي سادهي سرودنم
درد ميكند
انحناي روح من
شانههاي خستهي غرور من
تكيهگاه بيپناهي دلم شكسته است
كتف گريههاي بيبهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خورده است
دردهاي پوستي كجا؟
درد دوستي كجا؟
×
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي كهنهي لجوج
اولين قلم حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟
درد
رنگ و بوي غنچهي دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي توبهتوي آن
جدا كنم؟
دفتر مرا
دست درد ميزند ورق
شعر تازهي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف ميزنم؟
درد، حرف نيست
درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم؟
۲
در ميان آفتاب و دل
مرز مشترك كجاست؟
چشمهاي من
ميزبان نقشههاست:
نقشهها و مرزهاي روبهرو
مرزهاي درد، آرزو
مرزهاي مبهم خيال
مرزهاي ممكن و محال
نقشههاي فاصله
مرزهاي خاكي و غريب
بين آفتاب و دل كشيدهاند
مرزهاي شرقي دلم كجاست؟
چشمهاي من
ميزبان نقشههاست
كوهها
روي نقشه سر به اوج ميزنند
رودها
روي نقشه موج ميزنند
مرزهاي بين آفتاب و دل
ناگهان خراب ميشوند
۳
چشمهاي من
اين جزيرهها كه در تصرف غم است
اين جزيرهها كه از چهارسو محاصره است
در هواي گريههاي نمنم است
گرچه گريههاي گاهگاه من
آب ميدهد درخت درد را
برق آه بيگناه من
ذوب ميكند
سد صخرههاي سخت درد را
فكر ميكنم
عاقبت هجوم ناگهان عشق
فتح ميكند
پايتخت درد را
زندهياد قيصر امينپور
