دستم خيلي وقت بود به نوشتن نميرفت. از سر تنبلي بود يا كمبود وقت يا هر چه ديگر...
دستم خيلي وقت بود نميرفت به نوشتن اين كه حرف بيپايه و اساس جواب ندارد. حرفي كه فقط حرف است و با باد هوا هيچ توفيري ندارد...
تهمت، دروغ، افترا، بدبيني، فحش و ناسزا و قسعليهذا... اين روزها، روزهاي تبلور اين كلمات بود. كلماتي كه تبديل به فعل ما شده بودند. كلماتي كه در ما رسوخ كرده بودند و ما همچنان بيخبر كه «خبرترين خبر روزگار بيخبريست...»
برادر عزيز! خواهر گرامي! ما يكديگر را دوست داريم. دوست نداريم؟ چرا! داريم. چرا دروغ و تهمت و غيبت و ريا و فحش و ناسزا و پنهانكاري و براي هم زدن و...
روز قيامتي هم هست؛ نه من، نه تو و نه هيچ كس ديگري منكر اين نميشود كه روز حسابي هم هست.
برايم خيلي جالب بود كه همه اهل خبر و همه اهل تحليل و همه اهل و هيچ نااهلي در ميان اين همه حيوان ناطق اهلي پيدا نميشد. همه اهل يك خاك، يك دين، يك رسم و رسوم و آداب... اما اين همه تفاوط؟ تفاوت نه در راي، نه در انديشه و نه در هيچ چيز ديگري. تفاوت در ايمان داشتن و ايمان نداشتن و اعتماد كردن و اعتماد نكردن.
شريعتي ميگفت: «آري برادر! اينچنين است». اما نه دوست عزيز! نه! ديگر اينچنين نيست كه «آنچنان» است.
ميخواستم اين نامه را خطاب به دوستي بنويسم كه يكي دو روز پيش گفته بود: «ديگه حالم از آقا (آقاي خامنهاي) هم به هم ميخوره.» و من نبودم وقتي اين كلام مبارك! و ميمون! به دهان اين دوست جاري شد؛ وگرنه براي آن دوست كف ميزدم، هورا ميكشيدم و شيريني ميدادم.
آهاي دوستي كه از آقاي خامنهاي حالت به هم ميخورد! آهاي! حواست را جمع كن كه خط قرمز ما (من و دوستان من كه تعدادشان اگر از شما زيادتر نباشد كمتر نيست) ولايت فقيه است؛ ولايت فقيه. حواست را جمع كن كه اگر يك بار به تو اجازه داديم پايت را از گليمت بيشتر دراز كني و حرفهاي گندهتر از دهانت بزني، به اين معني نيست كه بار دوم و سوم و بار چهارمي هم هست. هرچند رهبر ما به ما ياد داده است سكوت را، صبر عليگونه را و تحمل حرف مخالف را. آهاي آقا يا آقايان، خانم يا خانمهايي كه اين روزها جوگير شدهايد و آنچه به زبان ميآوريد را نجويده در گوش اين و آن ميريزيد! آهاي! حواستان را جمع كنيد كه ظهور نزديك است. انتخابات بهانه است و سنگ محك دوست از دوسط!
اللهم عجل لوليك الفرج...
