تبليغاتX
ساعت شنی - نزديك تر

ساعت شنی

ساعت شنی هم شکست

 

قبلنا مي‌گفت: «بوسه‌ها انواع دارن.» بعد خيلي جدي (من هم جدي نگاهش مي‌كردم) ادامه مي‌داد: «بوسه‌ي ديدار، بوسه‌ي قدرداني، بوسه‌ي سلام، بوسه‌ي خداحافظي، بوسه‌ي عشق، بوسه‌ي هوس و هزار جور بوسه‌ي ديگه.» من فقط به لباش نگاه مي‌كردم. چشاش دروغ‌گو بودن. اينُ حتا از همون نگاه اول مي‌شد فهميد. به چشاش نمي‌تونستم نگاه كنم. راستش هيچ اعتمادي توي چشاش نمي‌ديدم. فقط به لباش نگاه مي‌كردم. لبخند تلخ كه مي‌خواست بزنه لباش از دو طرف بازتر مي‌شدن. اما امان از لبخند شيرينش. با همينا بود كه بابامُ‌ درآورد. لبخند كه مي‌زد لباش بالا و پايين مي‌رفتن و مرمراي به‌صف‌شده‌ي دندوناش نمايان مي‌شد. دو قدم كوتاه برداشت و به من نزديك‌تر شد. صورتشُ آورد جلو. حرارت ملايمي صورتمُ‌ نوازش مي‌كرد. سايش لباشُ روي گونه‌هام احساس كردم. گرماي اين بوسه فقط از نوع يه بوسه بود:‌ بوسه‌ي خداحافظي.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:26  توسط علی محمدی