تبليغاتX
ساعت شنی - شب

ساعت شنی

ساعت شنی هم شکست

 

برگشتم. اما كسي پشت سرم نبود. به راه خودم ادامه دادم. قدم‌هامُ آروم‌‌تر برمي‌داشتم. احساس دل‌هره‌ي عجيبي داشتم. صداي كفش‌هاش توي گوشم سورتمه مي‌رفت. قدم‌هام آروم‌تر و به همون اندازه سست‌تر مي‌شد. سرما استخونامُ‌ گاز مي‌گرفت. وحشت عجيبي سراسر وجودمُ‌ فرا گرفت. از همين وحشت بود كه قفل كردم. ديگه نتونستم قدم از قدم بردارم. آروووم سرم و كم‌كم نيم‌تنه‌ي چپمُ چرخوندم. چشم‌هام مي‌ترسيدن و لب‌هام مي‌لرزيدن. نگاه كوتاهمُ بلند كردم و بلندتر. خبري نبود. پرنده هم پر نمي‌زد. اما هنوز احساسش مي‌كردم. احساس مي‌كردم از لحظات پيش به من نزديك‌تر شده. نفسم بند اومده بود. يك لحظه دست‌هاشُ روي سينه‌م حس كردم. داد كشيدم. پهن شده بود روي ديوار. سايه‌م بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:10  توسط علی محمدی