ميگفتن مستجابالدعوهس. ميگفتن همين هفتهي پيش يه كور مادرزادُ شفا داده. يا ميگفتن براي كريم دعا كرده كه بتونه چكاشُ پاس كنه، همون اول صب كريم يه پولي تو قرعهكشي بانك به اسمش درمياد. همه ميگفتن خدا روشُ زمين نميندازه؛ از بس باايمان و بااخلاصه.
حالا درست رو به روم بود. درست رو به روم. از نزديكترين فاصلهي ممكن ميديدمش. پيرمرد ريشويي كه دكمهي بالايي پيرهنشُ روي گردنش بسته بود. پيرمردي كه نه قيافهش به رمّالا ميخورد، نه شبيه فالگيرا بود. مُهر٬ روي پيشونيش جا انداخته بود. اما من نه ميتونستم اون حرفا رُ قبول كنم، نه ميتونستم اين چيزايي كه ميديدمُ باور كنم. نه اين كه اعتقادي به اين حرفا نداشته باشم؛ نه! بحث، بحث اعتماد بود، نه اعتقاد.
حالا درست رو به روي من بود و ميتونستم هر چي از دهنم درمياد بهش بگم. ميتونستم بهش بگم كه اين كارا آخر عاقبت نداره. ميتونستم بهش بگم كه تو هيچ چي از خودت نداري و همهي اينها لطف يكي ديگهس در حق بندههاش. اما زبونم تو دهنم جا خوش كرده بود.
درست رو به روم بود. دستمُ آوردم بالا و به ريشام كشيدم. اونم دستشُ بالا آورد و كشيد روي محاسنش. بهش نزديك شدم. اونم بهم نزديك شد. براش ابرو بالا انداختم. اونم درست همين كارُ تكرار كرد. ديگه اعصابم داشت خرد ميشد. آينه رُ شكستم.
مخلص سید محمدامین موسویون هم هستیم
