شونه به شونهي هم راه ميرفتيم. سايههامون افتاده بودن رو همديگه. عطر نگاهش به مشامم رسيد.
- ببينم! نسبت من و تو چيه؟ اگه الآن يه آشنايي من و تو رُ تو خيابون ببينه چي ميگه؟
- حرف ديگران چه اهميتي داره؟ ديگراني كه به همين يه سوال ساده نميتونن جواب بدن. نظر تو چيه؟ فكر ميكني نسبت من و تو چيه؟
- بي نسبتي!
نتونستم جلوي خندهمُ بگيرم. سایهها مدام از هم فاصله میگرفتن و به هم نزدیک میشدن. ادامه داد:
- روزي كه اومدي بهم گفتي با من يه نسبتي داري، فكر كردم برادر دوقلوي مني كه تو بچگي از هم جدامون كردن.
- شايد درست فكر كردي!
- راستشُ بگو! نسبت ما چيه؟ من ديگه نميتونم تحمل كنم.
سايهها هنوز براي خودشون مشغول بودن.
- اگه به سايههامون نگاه كني ميفهمي!
اين دفعه نوبت اون بود كه بزنه زير خنده. لبخند كه از روي لباش محو شد:
- خواهش ميكنم. اينقدر منُ اذيت نكن! نسبت من و تو چيه؟
- مطمئني ميخواي بدوني؟
- آره! مطمئنم.
- عشق!
سايهها همونطور كه دور ميشدن، براي هم دست تكون دادن.
