تبليغاتX
ساعت شنی - بي‌نسبتي

ساعت شنی

ساعت شنی هم شکست

 

شونه به شونه‌ي هم راه مي‌رفتيم. سايه‌هامون افتاده بودن رو همديگه. عطر نگاهش به مشامم رسيد.

- ببينم! نسبت من و تو چيه؟ اگه الآن يه آشنايي من و تو رُ تو خيابون ببينه چي ميگه؟

- حرف ديگران چه اهميتي داره؟ ديگراني كه به همين يه سوال ساده نمي‌تونن جواب بدن. نظر تو چيه؟‌ فكر مي‌كني نسبت من و تو چيه؟‌

- بي نسبتي!

نتونستم جلوي خنده‌مُ بگيرم. سایه‌ها مدام از هم فاصله می‌گرفتن و به هم نزدیک می‌شدن. ادامه داد:

- روزي كه اومدي بهم گفتي با من يه نسبتي داري، فكر كردم برادر دوقلوي مني كه تو بچگي از هم جدامون كردن.

- شايد درست فكر كردي!

- راستشُ‌ بگو!‌ نسبت ما چيه؟ من ديگه نمي‌تونم تحمل كنم.

سايه‌ها هنوز براي خودشون مشغول بودن.

- اگه به سايه‌هامون نگاه كني مي‌فهمي!

اين دفعه نوبت اون بود كه بزنه زير خنده. لبخند كه از روي لباش محو شد:

- خواهش مي‌كنم. اينقدر منُ اذيت نكن! نسبت من و تو چيه؟

- مطمئني مي‌خواي بدوني؟

- آره! مطمئنم.

- عشق!

سايه‌ها همون‌طور كه دور مي‌شدن، براي هم دست تكون دادن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:38  توسط علی محمدی