تا حالا اينقدر بهم جلب توجه نشده بود. همه به خاطر من اومده بودن تو كوچه و خيابون. خيليا پنجره رُ باز ميكردن و بهم نگاه ميكردن. ازدحام جمعيت راهُ بند آورده بود اما من داشتم ذوقمرگ ميشدم. تا حالا اينقدر بهم جلب توجه نشده بود. همه هم اومده بودن. غريبه و آشنا. ابراهيم -پسر بزرگترم- با چشاي پفكرده. اما از احمد و مصطفا خبري نبود. ليلا و لاله -پدرسوختههاي بابا- كنار خالهشون وايساده بودن. اوه اوه اوه، اصغرآقا -سوپري محل-! رفتم پشت ابراهيم قايم شدم يه وقت منُ نبينه. چارصد پونصد تومني بهش بدهكار بودم. يه صداي آشنايي كلمات آشنايي رُ فرياد ميكرد. گوشامُ تيز كردم. صدا، صداي برادر زنم، حاج اكبر بود. هميشه ميگفت سر كبرا رُ تو خوردي. احمد و مصطفا هم از راه رسيدن. كبرا خانوم چادر گلمنگلي قشنگي كه از مكه براش خريده بودمُ سرش كرده بود و كنار سوپري اصغرآقا برام دست تكون ميداد. يه لحظه صداي حاج اكبر همهي وجودمُ فرا گرفت:
- به عزت و شرف لا اله الا الله…
