تبليغاتX
ساعت شنی

ساعت شنی

ساعت شنی هم شکست

 

ساده. تمام شخصيتش با همين يه كلمه تعريف مي‌شد. ساده مي‌اومد. ساده مي‌رفت. ساده نگاه مي‌كرد. ساده مي‌پوشيد. حتا ساده درس مي‌داد. اصلن خود سادگي بود. اونقدر معلم ساده‌اي بود كه كلاساش كِركِر خنده بود. كلي با بچه‌ها دستش مينداختيم. در واقع از سادگيش نهايت سوء استفاده رُ‌ مي‌كرديم. وقتي براي ختمش رفتيم خونه‌ش چلوكباب بخوريم، باز هم تنها چيزي كه ديده مي‌شد سادگي بود. ولي يه چيزيش اصلن ساده نبود. بي‌وجدان امتحاناشُ‌ خيلي سخت مي‌گرفت. خيلي سخت. جوري كه اصغر شاگرد اول كلاسمون هيچ كدوم از امتحاناي آقاي كاميابُ نتونست بالاي ۱۴ بگيره. ديگه ببين بقيه چه گلايي كاشته بودن. ولي باز با اين حال نمي‌توني از ويژگي سادگيش بگذري. بدبخت ساده هم مُرد. روزي كه نمره‌ها رُ خوند بچه‌ها ترمز بريده بودن. هم ترمز خودشون بريده بود، هم ترمز ماشين آقاي كاميابُ بريده بودن. با يه تصادف ساده، خيلي ساده با ۱۴۰ تا سرعت پيكان فلك‌زده رُ‌ چسبونده بود به ته كاميون. مرگ از اين ساده‌تر! همه‌چيش ساده بود خدابيامرز.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 19:16  توسط علی محمدی  

 

قبلنا مي‌گفت: «بوسه‌ها انواع دارن.» بعد خيلي جدي (من هم جدي نگاهش مي‌كردم) ادامه مي‌داد: «بوسه‌ي ديدار، بوسه‌ي قدرداني، بوسه‌ي سلام، بوسه‌ي خداحافظي، بوسه‌ي عشق، بوسه‌ي هوس و هزار جور بوسه‌ي ديگه.» من فقط به لباش نگاه مي‌كردم. چشاش دروغ‌گو بودن. اينُ حتا از همون نگاه اول مي‌شد فهميد. به چشاش نمي‌تونستم نگاه كنم. راستش هيچ اعتمادي توي چشاش نمي‌ديدم. فقط به لباش نگاه مي‌كردم. لبخند تلخ كه مي‌خواست بزنه لباش از دو طرف بازتر مي‌شدن. اما امان از لبخند شيرينش. با همينا بود كه بابامُ‌ درآورد. لبخند كه مي‌زد لباش بالا و پايين مي‌رفتن و مرمراي به‌صف‌شده‌ي دندوناش نمايان مي‌شد. دو قدم كوتاه برداشت و به من نزديك‌تر شد. صورتشُ آورد جلو. حرارت ملايمي صورتمُ‌ نوازش مي‌كرد. سايش لباشُ روي گونه‌هام احساس كردم. گرماي اين بوسه فقط از نوع يه بوسه بود:‌ بوسه‌ي خداحافظي.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:26  توسط علی محمدی  

 

برگشتم. اما كسي پشت سرم نبود. به راه خودم ادامه دادم. قدم‌هامُ آروم‌‌تر برمي‌داشتم. احساس دل‌هره‌ي عجيبي داشتم. صداي كفش‌هاش توي گوشم سورتمه مي‌رفت. قدم‌هام آروم‌تر و به همون اندازه سست‌تر مي‌شد. سرما استخونامُ‌ گاز مي‌گرفت. وحشت عجيبي سراسر وجودمُ‌ فرا گرفت. از همين وحشت بود كه قفل كردم. ديگه نتونستم قدم از قدم بردارم. آروووم سرم و كم‌كم نيم‌تنه‌ي چپمُ چرخوندم. چشم‌هام مي‌ترسيدن و لب‌هام مي‌لرزيدن. نگاه كوتاهمُ بلند كردم و بلندتر. خبري نبود. پرنده هم پر نمي‌زد. اما هنوز احساسش مي‌كردم. احساس مي‌كردم از لحظات پيش به من نزديك‌تر شده. نفسم بند اومده بود. يك لحظه دست‌هاشُ روي سينه‌م حس كردم. داد كشيدم. پهن شده بود روي ديوار. سايه‌م بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:10  توسط علی محمدی  

 

مي‌گفتن مستجاب‌الدعوه‌س. مي‌گفتن همين هفته‌ي پيش يه كور مادرزادُ شفا داده. يا مي‌گفتن براي كريم دعا كرده كه بتونه چكاشُ پاس كنه،‌ همون اول صب كريم يه پولي تو قرعه‌كشي بانك به اسمش درمياد. همه مي‌گفتن خدا روشُ زمين نميندازه؛‌ از بس باايمان و بااخلاصه.

حالا درست رو به روم بود. درست رو به روم. از نزديك‌ترين فاصله‌ي ممكن مي‌ديدمش. پيرمرد ريشويي كه دكمه‌ي بالايي پيرهنشُ روي گردنش بسته بود. پيرمردي كه نه قيافه‌ش به رمّالا مي‌خورد، نه شبيه فالگيرا بود.  مُهر٬ روي پيشوني‌ش جا انداخته بود. اما من نه مي‌تونستم اون حرفا رُ قبول كنم، نه مي‌تونستم اين چيزايي كه مي‌ديدمُ باور كنم. نه اين كه اعتقادي به اين حرفا نداشته باشم؛ نه! بحث، بحث اعتماد بود،‌ نه اعتقاد.

حالا درست رو به روي من بود و مي‌تونستم هر چي از دهنم درمياد بهش بگم. مي‌تونستم بهش بگم كه اين كارا آخر عاقبت نداره. مي‌تونستم بهش بگم كه تو هيچ چي از خودت نداري و همه‌ي اين‌ها لطف يكي ديگه‌س در حق بنده‌هاش. اما زبونم تو دهنم جا خوش كرده بود.

درست رو به روم بود. دستمُ آوردم بالا و به ريشام كشيدم. اونم دستشُ بالا آورد و كشيد روي محاسنش. بهش نزديك شدم. اونم بهم نزديك شد. براش ابرو بالا انداختم. اونم درست همين كارُ تكرار كرد. ديگه اعصابم داشت خرد مي‌شد. آينه رُ شكستم.

 

مخلص سید محمدامین موسویون هم هستیم

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:50  توسط علی محمدی  

 

شونه به شونه‌ي هم راه مي‌رفتيم. سايه‌هامون افتاده بودن رو همديگه. عطر نگاهش به مشامم رسيد.

- ببينم! نسبت من و تو چيه؟ اگه الآن يه آشنايي من و تو رُ تو خيابون ببينه چي ميگه؟

- حرف ديگران چه اهميتي داره؟ ديگراني كه به همين يه سوال ساده نمي‌تونن جواب بدن. نظر تو چيه؟‌ فكر مي‌كني نسبت من و تو چيه؟‌

- بي نسبتي!

نتونستم جلوي خنده‌مُ بگيرم. سایه‌ها مدام از هم فاصله می‌گرفتن و به هم نزدیک می‌شدن. ادامه داد:

- روزي كه اومدي بهم گفتي با من يه نسبتي داري، فكر كردم برادر دوقلوي مني كه تو بچگي از هم جدامون كردن.

- شايد درست فكر كردي!

- راستشُ‌ بگو!‌ نسبت ما چيه؟ من ديگه نمي‌تونم تحمل كنم.

سايه‌ها هنوز براي خودشون مشغول بودن.

- اگه به سايه‌هامون نگاه كني مي‌فهمي!

اين دفعه نوبت اون بود كه بزنه زير خنده. لبخند كه از روي لباش محو شد:

- خواهش مي‌كنم. اينقدر منُ اذيت نكن! نسبت من و تو چيه؟

- مطمئني مي‌خواي بدوني؟

- آره! مطمئنم.

- عشق!

سايه‌ها همون‌طور كه دور مي‌شدن، براي هم دست تكون دادن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:38  توسط علی محمدی  

 

تا حالا اينقدر بهم جلب توجه نشده بود. همه به خاطر من اومده بودن تو كوچه و خيابون. خيليا پنجره رُ باز مي‌كردن و بهم نگاه مي‌كردن. ازدحام جمعيت راهُ‌ بند آورده بود اما من داشتم ذوق‌مرگ مي‌شدم. تا حالا اينقدر بهم جلب توجه نشده بود. همه هم اومده بودن. غريبه و آشنا. ابراهيم -پسر بزرگ‌ترم- با چشاي پف‌كرده. اما از احمد و مصطفا خبري نبود.  ليلا و لاله -پدرسوخته‌هاي بابا- كنار خاله‌شون وايساده بودن. اوه اوه اوه، اصغرآقا -سوپري محل-! رفتم پشت ابراهيم قايم شدم يه وقت منُ‌ نبينه. چارصد پونصد تومني بهش بدهكار بودم. يه صداي آشنايي كلمات آشنايي رُ‌ فرياد مي‌كرد. گوشامُ تيز كردم. صدا، صداي برادر زنم، حاج اكبر بود. هميشه مي‌گفت سر كبرا رُ‌ تو خوردي. احمد و مصطفا هم از راه رسيدن. كبرا خانوم چادر گل‌منگلي قشنگي كه از مكه براش خريده بودمُ سرش كرده بود و كنار سوپري اصغرآقا برام دست تكون مي‌داد. يه لحظه صداي حاج اكبر همه‌ي وجودمُ فرا گرفت:‌

- به عزت و شرف لا اله الا الله…

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:29  توسط علی محمدی  

 

صداي قيژّ اتوبوس بلند شد. راننده خيلي بد ترمز مي‌گرفت. جوري كه همه از ميله‌ها آويزون مي‌شدن و تاب مي‌خوردن. پسري با موهاي دم اسبي سوار شد و از بغلم رد شد و بين من و يه پسر ديگه كه موهاي وزوزي داشت وايساد. اتوبوس راه افتاد. به برنامه‌هاي امروزم فكر مي‌كردم. اين كه بايد ماشينُ ببرم معاينه فني. اين كه پايان‌نامه‌اي كه چند ماهه مشغولم كرده رُ بدم براي تايپ. اين كه بايد با نجمه و مامان اينا بريم حلقه بخريم...  تو همين فكرا غرق بودم كه با ترمز راننده يك‌دفعه پسره كه موهاش دم اسبي بود، پهن شد رو پسره‌ي مو وزوزي.

- هو!‌ چه خبرته آقا گاوه!

- چرا فحش ميدي آشغال!

كارشون داشت بالا مي‌گرفت كه يه ريش‌سفيدي داد زد:‌

- صلوات بفرست.

صداي صلوات فضاي اتوبوسُ پر كرد. چشمام به زنجيره‌ي مغازه‌هاي فروش لوازم خانگي افتاد كه يادم اومد بايد به فكر تلويزيون و يخچال و چند تا تيكه‌ي ديگه كه قرار شد داماد تهيه كنه باشم. مغازه‌ها انگار كه دست به دست هم داده باشن٬ همين جوري ادامه داشتن و با رشته‌ي افكار من به صورت موازي حركت مي‌كردن. اتوبوس وايساد. وقتي به خودم اومدم ديدم رشته‌ي مغازه‌ها رُ مسجد ولي عصر پاره كرده. يادم افتاد امروز جمعه بود. اتوبوس اومد حركت كنه كه داد زدم:

- آقاي راننده!‌ نگه دار. پياده ميشم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:27  توسط علی محمدی  

 

استاد داشت از روي ليست، حاضر غايب مي‌كرد:

- خانم عيوضي.

دستشُ به نشانه‌ي حضور بالا آورد و زود از كلاس خارج شد. همه‌ي وسايلُ ريختم توي كيف و از اتاق پريدم بيرون. توي راهروي دانشكده مي‌دويدم و داد مي‌زدم: «خانم عيوضي! خانم عيوضي!» اما اون بي‌توجه سرشُ انداخته بود پايين و به راه خودش ادامه مي‌داد. به چند قدمي‌ش كه رسيدم، آروم صدا زدم: «خانم عيوضي!» برگشت و نگاهم كرد. احساس كردم دهنم اندازه‌ي يه پاره آجر باز شده. با همون خنده‌ي احمقانه گفتم: «سلام خانم عيوضي!» ابروهاش به هم نزديك شدن. كيفش تو دست راستش بود. با دست چپش مقنعه‌شُ جلو كشيد. مشخصاتي كه خاله داده بودُ توي صورتش دنبال مي‌كردم. پيشوني بلند، چشماي قهوه‌اي،‌ مژه‌هاي كشيده،‌ بيني باريك؛ اما اثري از لبخندي هميشگي روي لبش نبود. هول شده بودم. با صدايي كه مي‌لرزيد شروع كردم به حرف زدن:‌

- راستش من... اين دانشگاه،‌ دانشگاه من نيست. يعني... يعني من دانشجوي اين دانشگاه نيستم. يعني مهندسي مي‌خونم. مهندسي مكانيك... مكانيك خواجه‌نصير... البته دوست داشتم ادبيات بخونم. شما رُ... يعني خاله‌م... آره ديگه،‌ خاله‌م شما رُ به من معرفي كرد. در واقع... دوست خاله‌م شما رُ به خاله‌م معرفي كرده بود. بعدشم خاله‌م... مي خواستم اگه اجازه بدين... با خانواده مزاحمتون... بشيم.

يك لحظه احساس كردم اون بيني، يه علامت تعجبه و اون لبايي كه از فرط تعجب جمع شده بودن،‌ نقطه‌ي زير علامت تعجب. قلبم تند تند مي‌زد. خيلي آروم‌تر از اون چيزي كه فكر مي‌كردم شروع كرد به حرف زدن:‌

- آقاي محترم!‌ من خانم عيوضي نيستم. امروز هم اومدم حاضري ايشونُ بزنم.

مثل يخ وا رفتم. اينا رُ‌ گفت و راه افتاد كه بره. چند قدمي كه رفت، وايساد. روي پاشنه‌ي كفشش چرخيد و گفت:

- در ضمن خانم عيوضي دو ماهه كه نامزد كردن.

شوكه شدم. اصلن انتظار اين اتفاقُ نداشتم. يعني خاله‌م با من شوخي كرده بود. يا دوست خاله‌م با خاله‌م؟ سعي كردم لحظه‌اي رُ‌ تصور كنم كه اين خانم عوضي مقنعه‌شُ كشيد جلو. حلقه‌اي تو دستش نديدم. داد زدم:

- خانم عوضي!‌ خانم عوضي...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 18:41  توسط علی محمدی  

 

كليدُ توي قفل انداختم. صداي خميازه‌ي در بلند شد. رفتم سمت آشپزخونه. كاستُ مثل هميشه توي ضبط گذاشته بود. دكمه‌ي پليُ فشار دادم. از توي يخچال يه ليوان آب براي خودم ريختم. تا ليوانُ‌ دم دهنم بردم صداش از توي ضبط بلند شد:

- سلام عزيزم! خسته نباشي. غذات روي گازه. شامتُ‌ كه خوردي گلدونا رُ آب بده. بهناز خونه‌ي مامان ايناس. يه سر برو و بيارش خونه. شامشُ خورده و اونجا خوابيده. حتمن پتوشُ بكش روش سرما نخوره. در ضمن يادت نره شب قبل از خواب آشغالا رُ بذاري دم در. شبت قشنگ عزيزم!

نوار ديروزُ‌ از توي كشو درآوردم و گذاشتم توي ضبط:

-  سلام عزيزم! خسته نباشي. غذات روي گازه. شامتُ‌ كه خوردي گلدونا رُ آب بده. بهناز خونه‌ي مامان ايناس. يه سر برو و بيارش خونه. شامشُ خورده و اونجا خوابيده. حتمن پتوشُ بكش روش سرما نخوره...

نوار پريروزُ از توي كشو درآوردم و گذاشتم توي ضبط:

- سلام عزيزم! خسته نباشي. غذات روي گازه. شامتُ‌ كه خوردي گلدونا رُ آب بده. بهناز خونه‌ي مامان ايناس...

‍‍‍‍‍‍‍ نوار پس‌پريروزُ گذاشتم توي ضبط:

- سلام عزيزم! خسته نباشي. غذات روي گازه...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 14:44  توسط علی محمدی  

 

تقدیم به حسن میثمی دوست داشتنی

 

۳ تا جعبه‌ی ۲ کیلویی شیرینیُ گرفته بود بغلش و دوان دوان به سمت اتاق می‌اومد.  توی چارچوب در مبهوتِ ذوق پدرانه ش وایساده بودم که گفت:

- خانوم پرستار! میری کنار؟

چند قدمی رفتم عقب تا بیاد تو اتاق. رفت به سمت تخت و جعبه‌ها رُ گذاشت روی میز. نرگس گفت:

- اووووه! چه خبرته؟ نکنه می‌خوای کل دنیا رُ شیرینی بدی! لااقل حرمت این شبا رُ نگه دار.

- این شبا؟ کدوم شبا؟

- آلزایمر گرفتی؟ مث این که فردا ۲۸ صفره‌ها.

- آخ! ‍پاک یادم رفته بود.

رفتم جلو و گفتم:

- حالا اشکال نداره! بچه‌تون به دنیا اومده‌ها...

نرگس نوزادشُ دودستی به باباش داد تا در گوشش اذان بخونه. مصطفا -شوهرش- هم کم‍پوتیُ که برای نرگس باز کرده بود داد دست نرگس و رفت سراغ جعبه‌های شیرینی. در یکی از جعبه‌ها رُ باز کرد و اومد طرف من. جعبه رُ سمت من گرفت و تعارف کرد:

- بفرمایید!

همون طور که شیرینیُ تو دهنم بالا ‍پایین می‌کردم گفتم:

- حالا چی هست اسم این شازده پسر؟

نرگس نگاهی به من انداخت و گفت:

- قرار بود اسم دایی‌شُ که پارسال تصادف کرد و عمرشُ داد به شما بذاریم روش. حسین خیلی دوست داشت بچه‌ی منُ‌ ببینه. اما قربون غریبی امام حسن برم. دیشب خواب دیدم که حسین اومده بیمارستان ملاقاتم. بهش گفتم:

ـ حسین جان! می‌خوام اسمتُ بذارم رو پسرم.

گفت:

- نه نرگس جان! حالا که هفت‌ماهه دنیا اومده لابد دوس داشته اسمش حسن باشه. اسمشُ بذار حسن! باشه؟ آخه امام حسن خیلی غریبه.

گوله‌های اشک از چشای نرگس روی گونه‌هاش ریخت. چشاش خیره شده بودن به عکس بقیعی که به دیوار رو به روش چسبیده بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 12:57  توسط علی محمدی