ساده. تمام شخصيتش با همين يه كلمه تعريف ميشد. ساده مياومد. ساده ميرفت. ساده نگاه ميكرد. ساده ميپوشيد. حتا ساده درس ميداد. اصلن خود سادگي بود. اونقدر معلم سادهاي بود كه كلاساش كِركِر خنده بود. كلي با بچهها دستش مينداختيم. در واقع از سادگيش نهايت سوء استفاده رُ ميكرديم. وقتي براي ختمش رفتيم خونهش چلوكباب بخوريم، باز هم تنها چيزي كه ديده ميشد سادگي بود. ولي يه چيزيش اصلن ساده نبود. بيوجدان امتحاناشُ خيلي سخت ميگرفت. خيلي سخت. جوري كه اصغر شاگرد اول كلاسمون هيچ كدوم از امتحاناي آقاي كاميابُ نتونست بالاي ۱۴ بگيره. ديگه ببين بقيه چه گلايي كاشته بودن. ولي باز با اين حال نميتوني از ويژگي سادگيش بگذري. بدبخت ساده هم مُرد. روزي كه نمرهها رُ خوند بچهها ترمز بريده بودن. هم ترمز خودشون بريده بود، هم ترمز ماشين آقاي كاميابُ بريده بودن. با يه تصادف ساده، خيلي ساده با ۱۴۰ تا سرعت پيكان فلكزده رُ چسبونده بود به ته كاميون. مرگ از اين سادهتر! همهچيش ساده بود خدابيامرز.
