گاهی وقتا یه سلام بهونه ی آشنایی میشه. آشناییا و دوستیایی که خیر و برکت زیادی برای زندگی آدم به همراه داره. شعر هم برای من خیلی وقتا بهونه ی آشنایی با دوستان زیادی بوده که برای دوستی با هر کدومشون کلی باید خدا رُ شکر کرد. شعر زیر از دوستی عزیز و بزرگواره. آقای یقموری عزیز که با هم توی محوطه ی دانشگاه راه میریم و شعر می خونیم. برای کسی که دوست داره عاشق باشه چی بهتر از این که دوستایی داشته باشه که باهاشون راه بره و شعر بخونه. دوست دارم بعدها شعرهای بیشتری از جلال یقموری بزنم.
با غمت گریه ی خونبار نکردن سخت است
عالم از مرثیه سرشار نکردن سخت است
گفتی: عاشق شدی اظهار نکن پیش کسی
عاشقت بودن و اظهار نکردن سخت است
این چنین مثبت و منفی که دو قطب اند ولی
در کنار هم و دیدار نکردن سخت است
چون قلم شده مژه ام قطره ی اشک است دوات
مشق عشقت همه شب کار نکردن سخت است
از لب گرم تو دارم هوس بوسه ی داغ
بوسه ای از لب تبدار نکردن سخت است
مردم شهر هیاهو همگی در خواب اند
و به خورشید تو بیدار نکردن سخت است
مشتعل! مردم این شهر نمی فهمند عشق
قصه کوتاه که این کار نکردن سخت است
