تبليغاتX
ساعت شنی

ساعت شنی

ساعت شنی هم شکست

 

معنای غم لال مرا می فهمد

و غایت آمال مرا می فهمد

یک دردکشیده درد می داند چیست!

یک مرد فقط حال مرا می فهمد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:4  توسط علی محمدی  

 

چندی ست که از یک کلمه می ترسم

از یک غم بی مقدمه می ترسم

این «عشق» فقط پدر درآورده و بس

آری! من از این مجسمه می ترسم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 10:57  توسط علی محمدی  

 

از عشق که حرف می زدی با خود برد

انگار که سوی معبدی با خود برد

«رودی که به گریه دور می شد از خویش»

یک شاخه گل محمدی با خود برد

 


رودم و با گریه دور می شوم از خویش: فاضل نظری

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 11:16  توسط علی محمدی  

 

از خوبی این آب و هوا حرف نزن

لبخند ببار! منتها حرف نزن

داغ تب بوسه های گرمت هستم

از کاهش نسبی دما حرف نزن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 11:49  توسط علی محمدی  

 

با نام تو٬ با یاد خدا می رقصند

غرق هیجان این صدا می رقصند

آن قدر علی علی علی گفتم که

ذرات معلق هوا می رقصند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:31  توسط علی محمدی  

 

به قیمت غزلی ساده هم نمی خری ام

اگرچه داغ دلت را همیشه مشتری ام

 

و عشق٬ حادثه ی روزهای دل تنگی است

دوباره تا دل این اتفاق می بری ام

 

بخند٬ اخم کن٬ از آفتاب بوسه بگیر

که کشته مرده ی این عشوه های دلبری ام

 

بگو چگونه بگویم که دوستت دارم

غزل ستاره ام! آهوفرشته ام! پری ام!

 

بیا به رسم و رسوم من اعتماد نکن

من آبروی توام٬ پس چرا نمی بری ام؟

 


ترکیب آهوفرشته اگر اشتباه نکنم زاییده ی ذهن خلاق مهدی فرجی است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 14:16  توسط علی محمدی  

 

[دستي كشيد روي سرم]

- عاشقي بس است

اين ميوه سيب هست، ولي حيف! نارس است

 

[دستي كشيد روي سرم] [گريه، اشك، آه]

- اين‌ها كه روي صورتت آغشته اطلس است؟

 

- اين بار آمدم كه ببوسم تو را ولي

خرمالوي دهان تو طعمش كمي گس است!

 

- حالت چطور بوده و هست و چگونه‌اي؟

- حالم خراب هست و هواي دلم پس است

 

هي گير مي‌دهي به من و شعرهاي من

اين شعرها براي دل من مقدس است

 

[لبخند مي‌زني، نفس من گرفته است]:

- اين دور و بر پر از ملخ و جغد و كركس است!  

 

- لبخند مي‌زنم به تو و اشك‌هاي تو

لبخند مي‌زنم كه غم عشق بي‌كس است

 

- لبخند، اشك، هرچه... تو دستي تكان بده   

دستي اگر تكان بدهي هم همين بس است...  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 13:5  توسط علی محمدی  

 

چنين كشته‌ي حسرت كيستم من؟ كه چون آتش از سوختن زيستم من

 

دیشب چقدر کشیدم

حسرت را...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:51  توسط علی محمدی  

 

لیز خورد از دهان تو کلمه

تهمت و افترا زدی به همه

 

به من و احمدی نژاد و ذکور

و به این بانوان محترمه

 

«چیزـچیز» تو چیز دیگری است

وقت برنامه هات خیلی کمه!

 

این همه آتش دروغ و نفاق

می زند عاقبت به ما صدمه

 

دوستم داری و نمی فهمم!

دوستت دارم؟ ای... فقط یه نمه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:56  توسط علی محمدی  

 

سلام بر دکتر محمود احمدی نژاد

 

۱

اکنون رای ملت یا تو٬ یا توست

یک... دو... سه قدم فاصله ی ما تا توست

مانند رجایی عاشقی می دانم

مظلومیت بهشتی اکنون با توست

۲

این آرزوی بعید را آوردی

اندیشه ی هر شهید را آوردی

با آمدن دوباره ات در میدان

در کشور خود امید را آوردی

۳

مسئولیتی خطیر بر شانه ی توست

طی کردن این مسیر بر شانه ی توست

از «چارم تیرماه ۸۴»

۸۴ تیر در شانه ی توست

۴

در ظلمت جهل مثل مشعل هستی

هنگام مناظره مسلسل هستی

در «هسته ای» و «فضایی» و «خارجی» ات

با لطف خدا مقام اول هستی

۵

یا سنگ گذاشت دشمنت در مشتم

یا این که قلم گذاشت در انگشتم

از دوست اگر نخورده بودی خوردی

من جای تو بودم همه را می کشتم

۶

شایسته ی اعتماد ملت هستی

سرمایه ی اعتقاد ملت هستی

چشم همگان به صبح فردا روشن

«تو» منجی اقتصاد ملت هستی

 

با احترام به مهندس میرحسین موسوی

 

۷

دیروز به داد روستایی نرسیدید

با «من-من»تان به هیچ «ما»یی نرسیدید

۶ روز دگر به سادگی می بینید

با میرحسین هم به جایی نرسیدید

۸

گر باز شدی تو منزوی گریه نکن

از دور کنار می روی گریه نکن

از فیلم هاشمی بیا پند بگیر

ای میرحسین موسوی! گریه نکن

۹

کی مملکت از فشارها خم شده بود؟

این عزت و افتخار کی کم شده بود؟

با ترکه ی پندهای دکتر حتا

چوپان دروغگو هم آدم شده بود

 

اگر جایی هم هجایی کم بود یا اختلال وزنی داشت! فدای سر دکتر احمدی نژاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 18:38  توسط علی محمدی  

 

مثل سابق نيستي انگار عاشق نيستي

ياسمن اركيده نيلوفر شقايق نيستي

 

چشمه هستي بركه هستي رود دريا آبشار

دوستت دارم اگر آيينه‌ي دق نيستي

 

ساده‌اي شيرين‌زباني چشم‌بادامي ولي

با دل سنگی که داری اهل منطق نيستي

 

من مخالف نيستم با « مرگ يعني عشق» يا...

« عشق يعني مرگ» يا... با من موافق نيستي؟

 

سکه ها حتمن دو رو دارند٬ آری! عقل و دل

کذب محض است این که تو... نه! تو منافق نیستی

 ***

هرچه هستي باش تا باشيم با هم، با غزل

مثل سابق نيستي وقتي كه عاشق نيستي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 18:41  توسط علی محمدی  

 

از زبان امیرالمومنین (علیه السلام)

 

تو روح! از بدنم مي‌روي... برو! اما...

به قلب رود، بلم! مي‌روي، برو اما...

بهشت خانه‌ي تو تا بهشت خانه‌ي دوست

تو از حرم به حرم مي‌روي، برو! اما...

هميشه بغض تو سد كرد راه حنجره را

به جان عشق قسم... مي‌روي برو، اما...

صداي گريه‌ي تو مثل خنده‌ي باران

شريك زندگي‌ام! مي‌روي؟ برو! اما -

- تمام خانه‌ام از عطر ياس لبريز است

بهار رفت... تو هم مي‌روي برو... اما...

***

گلايه نيست... ولي نه! گلايه... نيست ولي

اگر به خواست او مي‌روي برو باشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 18:15  توسط علی محمدی  

 

هدیه به محسن فتاحی که سرش خیلی شلوغه

 

مرا شبيه خودت مبتلا نكن لطفن

و پشت پنجره من را صدا نكن لطفن

 

براي شادي من بادبادكي كافي‌ست

براي شادي من دل هوا نكن لطفن

 

نه! عشق سنگ بزرگي‌ست، نه! زمين بگذار

بيا و ياد بگير؛ ادعا نكن لطفن

 

بيا و ياد بگير؛ اين كه «دوستت دارم»

دروغ نيست، ولي تو ريا نكن لطفن

 

برو براي خودت زندگي بكن، ضمنن

براي حال خرابم دعا نكن لطفن

×××

تمام حرف دلم را زدم، كسي نشنيد

تو نيز گوش به اين ماجرا نكن... باشه؟  

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:29  توسط علی محمدی  

 

قصه‌مون قصه‌ي عشقه، اگه باور نداري

مي‌توني يه شاخه گل تو گلدون دل بكاري

 

مي‌توني ستاره باشي توي آسمون شب

مي‌توني ماه بشي و باشي هم‌زبون شب

 

اما تو ستاره و ماه و خورشيد نمي‌شي

مث اون آفتاب عشقي كه مي‌تابيد نمي‌شي

 

مي‌توني ابر بشي تا دم صُب زار بزني

مي‌توني با خنده‌هات صد تا دلُ بار بزني

 

اما آخر عاقبت نداره دلبري گلم!

كاري از پيش با اين چيزا نمي‌بري گلم!

 

مرگ و زندگي فقط دست خداس،‌ اون مي‌دونه

كه كيُ، كجا چه‌طوري چه زموني بشونه

 

تو فقط بدون كه ما اومديم عاشق باشيم

نه كه واس هم روز و شب آيينه‌ي دق باشيم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:25  توسط علی محمدی  

 

 

در انتظار گوشه‌ي چشمي سه‌شنبه‌ها

اشك است، اشك،‌ توشه‌ي چشمي سه‌شنبه‌ها

 

پرونده‌ي سياه دلش را ورق كه زد

دستي ميان پوشه‌ي چشمي سه‌شنبه‌ها...

 

هم بسته شد پرانتز لبخند جمعه‌ها

هم باز شد كروشه‌ي چشمي سه‌شنبه‌ها

 

هر هفته پشت پنجره‌ي غم شراب داد

انگور خوشه خوشه‌ي چشمي سه‌شنبه‌ها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:21  توسط علی محمدی  

 

تقدیم به علی جاویدان که «عشق سرش نمی شه»:

 

۱

هی فکر خراب خویش مخدوش نکن

با هوش خودِت کسی رُ بی هوش نکن

این قدر نوار توی ضبطِت نگذار

موسیقی سرخ پوستی گوش نکن

 

۲

خ مثل خودت که خوب می دانی چه!

خون؟ خانه؟ خدا؟ خلال دندان؟ خفاش؟

شوخی شوخی با دم خر هم شوخی!؟

خ مثل خدا «خدیجه» را عاشق کرد!!!

 

۳

هم هانیه هم سعید عاشق هستند

هم فاطمه هم امید عاشق هستند

عاشق بشو نیستی تو انگار خره!

این جا که چنار و بید عاشق هستند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 18:0  توسط علی محمدی  

 

 

تقدیم به مادرم که شعر برای او گفتن کار سختی ست

 

این زن تنها برای من یک زن نیست

راه درکش شنیدن و دیدن نیست

یک بیت غزل برای مادر گفتن

کار یک بی سواد مثل من نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 19:16  توسط علی محمدی  

 

 

لب باز کنی اگر٬ جهان می سوزد

صدها جان ِ در هیجان می سوزد

لب باز نکن٬ وگرنه در یک لحظه

چشم و گوش و دست و زبان می سوزد

 

مطلبی که این جا حایز اهمیته اینه که این شعر و امثال این شعر گرچه هنگام خوندن کمی خواننده رُ با مشکل مواجه می کنه اما این به معنای غلط وزنی نیست. پزشکای عروض و قافيه به این جور چیزا میگن اختیار. حالا اختیار یا اختیار وزنیه یا اختیار شاعری. این جا اختیار٬ اختیار وزنیه. یه نمونه ی خفن این جور اختیارات هم در یکی از پست های قدیمی هست. شعری که محمد سعيد ميرزايي با تقديم به لئوناردو كوهن  سروده بود. ممنون از جلال یقموری بزرگوار که همیشه حواسش هست و داداش عزیزم که اونم حواسش هست و ممنون از هرکی که حواسش هست و هرکی که حواسش نیست. یاعلی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 15:13  توسط علی محمدی  

 

 

ابر با این خیال می گرید

که اگر تکه تکه اش کردند

لااقل این زمین بایر را

آب داده ست اشک چشمانش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 16:13  توسط علی محمدی  

 

 

۱۳۸۷ سال گذشت

هزار و سیصد و هشتاد و هفت٬ لال گذشت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 12:41  توسط علی محمدی  

 

نبند پنجره‌ها را؛ عجيب دل‌گيرم

نبند پنجره‌ها را؛‌ وگرنه مي‌ميرم

 

كجاست منجي روحم؟ به مرگ محتاجم

كجاست دسته كليدش؟ به عشق زنجيرم

 

فقط دو قطره ز دريا به روح من بچكان

فقط دو لقمه بده؛ زخم خورده‌ام، سيرم

 

كمر به قتلم اگر بسته‌ايد بشتابيد

دو سال مي‌‌شود آماج تير تحقيرم

×××

زمان هميشه همين طور هم نمي‌ماند

من عاقبت حقم را از عشق مي‌گيرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 19:0  توسط علی محمدی  

 

۱

افتاد جهان از نظرم وقتی رفت

چرخید زمین دور سرم وقتی رفت

جان از بدنم... بدن ز جانم... آوخ!

امروز درآمد پدرم وقتی رفت

 

۲

رفتی و بهار را گرفتی از من

آرام و قرار را گرفتی از من

منظومه ی شمسی از زمین خالی شد

وقتی که مدار را گرفتی از من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 14:28  توسط علی محمدی  

 

اسفند گذشت و ما که آدم هستیم!!!

درگیر همین سوال مبهم هستیم

این که: «۲ نفر چه طور با هم هستند

وقتی من و تو ۲ سال بی هم هستیم؟»  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:56  توسط علی محمدی  

 

تقدیم به هادی فکری عزیز

 

دو نفر راهی دریا دو نفر در باران

هیچ کس نیست به جز ما دو نفر در باران

 

شهر از حال و هوای دل ما بی خبر است

همه خواب اند و تنها دو نفر در باران... 

 

«باد مشتی ورق از دفتر عمر آورده ست»

قصه ی دارا-سارا٬ دو نفر در باران

 

سرنوشت همه از روز ازل معلوم است

یکی آواره ی صحرا٬ دو نفر در باران

 

عشق آغاز شد از غصه ی با هم بودن

ختم شد قصه ی ما با: «دو نفر در باران»

 


باد مشتی ورق از دفتر عمر آورده ست: فاضل نظری 

 

جزیره ی متروک

  

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 12:20  توسط علی محمدی  

 

روسری ات را برمی داری

شب می شود

رو می کنی به من

روز می آید

شبانه روز دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:30  توسط علی محمدی  

 

۱

این طور نگاهم نکن

نزده می رقصم

 

۲

تشنه ام

مرا ببوس

 

۳

قند را در دهانم می گذاری

آب می شوم

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 13:30  توسط علی محمدی  

 

غریبی می کنی با مو هنوزُم

نرو! تاریک می شه بی تو روزُم

عزیزُم! پیرهنت پاره ست انگار

بذارش روی چرخُم تا بدوزُم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 15:23  توسط علی محمدی  

 

 Listen to me, Dady

من عاشق شده‌ام

تو گوش بـــِدي نــــَدي من عاشق شده‌ام

نسل من و تو چقدر از هم دورند!

آقاي محمدي! من عاشق شده‌ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 15:20  توسط علی محمدی  

 

 

سال گذشته بود که با هادی فکری  توی راهروی طبقه ی سوم خوابگاه قدم می زدیم و شعر می خوندیم. هادی  پیشنهادی داد که به نظرم جالب اومد: شعر فیلمنامه ای یا نمایشنامه ای. شعری که در اون علاوه بر استفاده از دیالوگ یه جوری به توصیف صحنه و توصیف حالات شخصیت ها هم اشاره میشه. این موضوع رو دنبال کردم. چند بیتی نوشتم ولی یکی دو ماه بعد کاغذ این شعر رو گم کردم. خیلی علاقه ای به پیدا کردنش هم نداشتم چون از کلیت شعر خیلی بدم میومد. گذشت و گذشت تا همین تقریبن یک ماه پیش. وقتی داشتم کمدم رو زیر و رو می کردم این کاغذ رو لای خرت و پرت هام پیدا کردم. یه حس جالب انگیزناکی! نسبت به این شعر برام به وجود اومد. همون جا نشستم و کاملش کردم و بعضی جاهاش رو اصلاح. هرچند فکر می کنم هنوز هم جای کار داره. به هر حال شد اینی که می بینید. البته این تجربه ی اوله و کلیت کار خیلی سردستی جمع شده و خودم هم قبول دارم یه جاهاییش خیلی ضایه س. این یه غزل دوـازـده بیتیه با وزن «فاعلاتن مفاعلن فع لن٬ فاعلاتن مفاعلن فع لن». این رو گفتم که هم بگم من عروض خوندم!!! و هم این که وقت خوندن راحت تر باشین. در ضمن امیدوارم قیصر امین پور  بی ادبی من در این شعر رو به بزرگی خودش ببخشه. نام قیصر بزرگ تر از اونه که در خط خطی های من و امثال من جا بگیره.

 

- چاي يا قهوه؟

- شيرنسكافه!

- خوش خوراكي هنوز هم بانو!

- لطف داريد حضرت آقا! [باز هم با نگاه، با ابرو...]

 

- چه خبر؟

- از كه؟‌ از چه؟‌ [با لبخند] [قهوه را ريخت توي فنـ/جانش]

خبر اين كه دوباره آمده ام،‌ كه ببينم جناب عاشق كو؟‌

 

- قهوه را تلخ مي خوري؟

- آري! [مات و مبهوت خيره ام شده بود]

- عاشق؟ عاشق! چه اسم مسخره اي! عاشق اين جاست باز، رو در رو

 

- آه! دوري چقدر نزديك است،‌ وقتي آدم به فكر پايان نيست...

- بس كن اين حرف هاي باطل را، دختر مهربان خاطره گو!

 

- خاطره؛ گفتي و دلم لرزيد، خاطرات من و تو در باران!

- شاه عبدالعظيم

- با پيكان

- چه قَدَر مزه دادآلبالو!

 

- اصفهان را هنوز يادت هست؟ گز شيرين ميان نقش جهان

- عالي قاپو، سي و سه پل، (دل من)، (تو) و زاينده رود،‌ پل خواجو

 

- فال در حافظيه يادت هست؟ [اشك بر روي گونه اش لغزيد]

«درد عشقي كشيده ام كه مپرس»

- «زهر هجري چشيده ام كه» نگو

 

- ياد نقاره ها به خير! تو را، از زمين اين صدا جدا مي كرد

- دست در دست عشق مي داديم، دست در دست ضامن آهو

 

[ايستادم كنار پنجره و، چشم بستم؛‌ به ماه خيره شدم]‌

- ماه، ماه شب چهارده است...

[سر خود را گذاشت بر زانو]

 

[زير لب با تو حرف مي زد دل، چشم: گيلاس، لب: تمشکی سرخ

گونه هايت شكوفه هاي انار، گونه هاي تو ميوه هاي هلو]

 

- سال ها با «به يادت» قيصر، گريه كردم به ياد چشمانت

«داغ بر دل نشاندم»‌ اما تو، بغض ها را نشانده اي به گلو

 

ديگران بركه را نمي فهمند، ديگران ماه را نمي فهمند

ديگران عشق را نمي فهمند، قصه ی عشق را فقط تو بگو

 

بی شکیب

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:0  توسط علی محمدی  

 

 

۱

غروب مي شود اما هنوز تنهايم

گناه من فقط اين است،‌ اين كه:‌ شيدايم

 

در آرزوي تماشاي ماه مي ميرم

شبيه قبر، پر از وحشت است شب هايم

 

به قيمت لب سرخ تو هيچ چيزي نيست

نه خون من،‌ نه وجودم، نه دين و دنيايم

 

به سنگ طعنه و دشنام مردم اين شهر

شكست بالاخره بين راه دل پايم

 

طلوع مي كند از شرق آسمان خورشيد...

غروب مي كند و من هنوز تنهايم...

 

۲

بگذار با تنهايي ام تنها بميرم

من دوست دارم عاشق و شيدا بميرم

 

بگذار صحراگرد باشم مثل مجنون

تا عاقبت در مسلخ صحرا بميرم

 

بگذار من ديروز باشم مثل هر روز

در حسرت آيينه ي فردا بميرم

 

بگذار دل هيزم شود شايد كه اين طور

آتش بماند از دلم برپا... بميرم

 

از عشق -از اين مرگ مغزي- وحشتي نيست

شايد پس از اين حالت اغما بميرم

 

در خواب ديدم آمدم اشهد بگويم:

من... أشهد أن... لا إله... إلاّ... بميرم!

×××  

انگار با اين حرف هايم اتفاقي

هرگز نمي افتد برايم تا بميرم

 

بايد خودم راهي بيابم پيش از اين كه

تدريجن از درد و غم دنيا بميرم

 

راهي كه سهل و بي برو برگرد باشد

راهي كه با آن راحت و درجا بميرم 

×××  

قدري سيانور و كمي هم آب كافي است

سر مي كشم ليوان آبي را... بميرم...

 

از پشت بام خانه افتادن... بدك نيست!

حيف است اما اين چنين افشا بميرم

 

رگ مي زنم تا غربتم بيرون بريزد

رگ مي زنم در حوضي از خون ها بميرم

 

ليلا شبي پرسيد: عشق تو چه رنگي است؟

ديشب طناب دار را آماده كردم

تا در جواب پرسش ليلا بميرم

 

يك ليتر بنزين، بعد كبريت و خداحافـ...

در رقص آتش مي شود زيبا بميرم

×××  

بايد كمي با قلب خود روراست باشم

مي ترسم از مردم... اگر رسوا بميرم...

 

از آبروم، از حرف هايي كه پس از مرگ

پر مي شود پشت سر من تا بميرم

×××  

مثل هميشه يك دوراهي: من، و ترديد

حالا بگو!‌ آيا بمانم يا بميرم؟

 

فقط خود خدا می دونه چقد این ناشعر مزخرفُ دوس دارم. اینم از همون چند پست قبلی جزیره س. احساس می کنم یه زبان احمقانه داره. یه زبانی که یه جاهایی ش برای خودم آزاردهنده س ولی باز با این حال این ناشعرُ خیلی دوس دارم.  

 

پایان شرمساری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:4  توسط علی محمدی  

مطالب قدیمی‌تر