علي جاويدان
دانشجوي علوم سياسي دانشگاه تهران
از راهنمايي – و چه بسا ابتدايي – با هم بزرگ شديم. گفت يادداشتي دارم در مورد روابط انساني و... . از علي خواستم يادداشت اش را به من بدهد.
سلام
۱ ببخشيد كه حرف هايم مقدمه ندارد. مقدمه را همان وسط متن مي گويم. (منظورم اين است كه توضيحات ابتدايي را جلوتر ميگويم.)
۲ امروز من داخل كتابخانه بودم. سهراب دكلان آمد. مرا بلند كرد، گفت: سريع بيا. آمدم. سريع. سريع توضيح داد كه موضوع چيست. من هم امضا كردم. سريع. آقاي طبرستاني را ديدم. گفتم جناب طبرستاني، اينكار احتمالا ً به نتيجه نميرسد. من، «خودمان» را مي شناسم. ذره اي متحد نيستيم. جناب طبرستاني گفت: به هم «اعتماد» نداريد. گفتم: نداريم. درست است. اما چون با هم «ارتباط» نداريم. رفتم... . قبل از شروع كلاس، عارف آهني آمد. گفت: نتيجه اي نداشت. همين و تمام. چقدر سريع!
۳ اينجا ميشود چكار كرد؟ راه اول، راه آخر، راه ميانه، و درست ترين، مناسب ترين، كوتاهترين و خوشگل ترين راه، «عافيت طلبي» است. «عافيت» پيشه كنيم تا «به سر بريم قضا را». به ما چه؟ به من چه؟ نشد كه نشد. چه راه حل خوبي. چقدر سريع. سريع. سريع.
۴ استاد طبرستاني گفت: شما با هم متحد نيستيد. به هم اعتماد نداريد... . بقيه حرفشان چه اهميتي دارد؟ اصل همين دو كلمه است... . بايد «خاموش» بگذريم. «از كنار هم»، همان عافيت كه گفتم (البته عافيت در اين معنايي كه من به كار مي برم). ولي به نظرم رسيده ايم يا رسيده ام به نقطه ي غير قابل اغماض. خيلي سريع هم نَرسيده ايم. سريع، نَه. كند. كند. ظرف دو سال. خاموش از كنار هم گذشتيم. حق داشتيم. حق داشتيم. نداشتيم؟ من مي گويم نداشتيم. ورودي هاي ۸۵ چه شده اند؟ چرا اين طور؟ چرا اين شكل؟ روابط را مي گويم. روابط انساني را البته. گويي همه چيز تعطيل. جزيره هاي پراكنده ايم و دور از هم. با مغناطيسي دفع كننده. غير از اين است؟ همه نه، عمدتا ً اين طوريم. يا شايد من. يا شايد فقط من خصوصيات خودم را تعميم ميدهم؟ يا همين طوريم؟ نيستيم؟ هستيم. هستيم. سريع. سريع. چقدر سريع... چقدر سريع اين طورشده ايم و چقدر صادقيم با خودمان و دور و برمان! سريع. سريع. چقدر سريع.
۵ در حال بافتن مزخرفات نيستم. اصلا رك و صريح بگويم؛ سريع: همه ي راههاي ارتباطي اين جماعت ِ ورودي ِ ۸۵ بسته است. به قول فروغ: چراغهاي رابطه... . واي! قرار شد سريع بگويم؛ سريع: ما از هم دور افتاده ايم. «ما» در اينجا معناي خاصي ندارد. يعني تمام ِ ورودي هاي ۸۵. اصلا مهم نيست كه با چه گرايشي هستيم، به كدام نهاد در دانشكده نزديك تريم، چند ساله ايم، چه شكلي هستيم، دختر هستيم يا پسر، ... اينها مهم نيست! مخصوصا ً آخري كه اصلا ً. اينها مهم نيست. مهم اين است كه اين جماعت - و از جمله من - از برقراري ارتباط عادي انساني، عاجزند! صريح گفتم و البته سريع. سريع.
۶ گفتم قبلاً. ميتوانيم عافيت طلب باشيم و بگذريم. مگر بد است؟ گليم خود را بكشيم. گور ِ... بقيه. (البته نور بباره نَه چيز ديگري.). ولي الآن ديگر دير شده. زمانش گذشته. ديگر نميشود. ديگر نميشود عافيت طلبي... خسته شدم از اين واژه ي مزخرف. خب، چه بگويم در عوض آن؟ شما بگوييد. سريع. سريع بگوييد.
۷ اين عدم ارتباط شايد خود بخود مشكلي ايجاد نكند.اما عواقبي دارد كه اين عواقب مشكل آفرين اند. سريع مشكل ميسازند. سريع. سريع. از اين «سريع» هم خسته شده ام. ديگر نمي گويم اش.
۸ امروز عواقب اين «دورافتادگي»، دامن همه مان را گرفته. راه فرار كجاست؟ مثل روز روشن است كه اين قضاوت هاي عجيب و غريب ِ ما در مورد ِ بقيه، از همين موضوع نشات گرفته. بقيه اي كه نمي شناسيم شان اما آسمان و ريسمان را در مذمت يا در مدحت شان به هم مي بافيم. خيلي هم سريع. مثل روز روشن است كه عدم توانايي مان در حل مشكلات اوليه از همين موضوع نشات گرفته. حتي اين توانايي را نداريم كه تعداد امضاهاي يك نامه ي اعتراضي را به ۳۰ برسانيم! – به كجا رسيده ايم؟ - مثل روز روشن است كه حس عجيب ِ «در مورد ديگران حرف زدن» و «در مورد ديگران اطلاعات كسب كردن»، از همين موضوع نشات گرفته؛ حسي كه همه ي وجود بعضي هامان را فرا گرفته و ديگر هيچ درماني برايش متصور نيست. هست؟ نيست- بخدا نيست. كم كم رسيده ايم به يك دور باطل: عدم ارتباطات انساني (روي اين كلمه ي انساني، تاكيد دارم) منجر ميشود به شكل گيري مشتي اوهام در ذهن ما نسبت به ديگران و اين قضاوت ها و هميات، هم به جدا شدن و دور شدن و جلوگيري از ارتباطات «انساني» مي انجامد. آيا پاياني متصور است؟ نه. بخدا نه. نه. نه. نه... . ولي شايد... . شايد. شايد.
۹ به اميرحسين ثابتي - كه از وبلاگ نويسان جدي و مستمركلاس ماست – گفتم يك پيوندي ايجاد كنيم بين وبلاگهاي ورودي هاي خودمان. فارغ از اينكه چه گرايشي داريم، چه سني داريم، چه مذهبي داريم، چه «جنسي» داريم... . باز هم ميگويم كه اين آخري مهم تر است. انگار در اين مملكت ِ نفرين شده، همه چيز به جنس افراد باز ميگردد. همه چيز. همه چيز. همه چيز... . بگذريم. نشد. نشد. آن طرح در «نطفه، خفه» شد. خيلي سريع. سريع. (راستي قرار بود ديگر نگويم اين كلمه ي «سريع» را. اي بابا!) يكي دو كار ديگر هم كردم. ولي بي فايده. همه شان بي فايده. به خدا بي فايده. به خدا.
۱۰ شصت بار در اين ده بند، نوشتم اين كلمه ي مزخرف را. «سريع» را. دليل داشت. نداشت؟ داشت. (امروزعصر توهم است. توهم حتي به و نسبت به صادقانه ترين احساسات انسانها. پس بايد همه چيز را توضيح داد. گفتم كه. اين هم به همان «عدم ارتباطات انساني» برميگردد. از اين عبارت هم بدم آمد. ديگر استفاده اش نمي كنم...). بگذريم. شصت بار گفتم سريع، تا مستقيم و غير مستقيم تكيه كرده باشم بر اينكه اين دو سال هم ميگذرد، سريع. خيلي سريع. حتي سريع تر از دو سال قبل. اما ما كجاييم؟ دو سال ديگر همين نقطه ايم؟ به همين شكل؟ واي بر ما. واي بر من.../