تبليغاتX
ساعت شنی

ساعت شنی

ساعت شنی هم شکست

 

فاضل نظری

 

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند

زندگی یا مرگ٬ بعد از ما چه فرقی می کند

 

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن٬ ساحل و دریا چه فرقی می کند

 

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما این جاست یا آن جا چه فرقی می کند؟

 

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

 

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه ی من با خیابان ها چه فرقی می کند

 

مثل سنگ ی زیر آب از خویش می پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند

 

فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:40  توسط علی محمدی  

 

این شعر رو «خانوم معلم» توی فیلم «خدا نزدیک است» از بیت دومش  می خونه.  

 

زنده یاد قیصر امین پور

 

دل داده ام بر باد٬ بر هرچه باداباد

مجنون تر از لیلی٬ شیرین تر از فرهاد

 

ای عشق از آتش٬ اصل و نسب داری

از تیره ی دودی٬ از دودمان باد

 

آب از تو طوفان شد٬ خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش٬ در جان باد افتاد

 

هر قصر بی شیرین٬ چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد٬ کاهی به دست باد

 

هفتاد پشت ما٬ از نسل غم بودند

ارث پدر ما را٬ اندوه مادرزاد

 

از خاک ما در باد٬ بوی تو می آید

تنها تو می مانی٬ ما می رویم از یاد

 

با تشکر از به رنگ آسمان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:10  توسط علی محمدی  

 

با همراهی حسن میثمی

 

۱

دردهاي من

جامه نيستند

تا ز تن درآورم

«چامه و چكامه» نيستند

تا به رشته‌ي سخن درآورم

نعره نيستند

تا ز ناي جان برآورم

دردهاي من نگفتني

دردهاي من نهفتني‌ است

×‌

دردهاي من

گرچه مثل درد مردم زمانه نيست

درد مردم زمانه است

مردمي كه چين پوستينشان

مردمي كه رنگ روي آستينشان

مردمي كه نام‌هايشان

جلد كهنه‌ي شناسنامه‌هايشان

درد مي‌كند

من ولي تمام استخوان بودنم

لحظه‌هاي ساده‌ي سرودنم

درد مي‌كند

انحناي روح من

شانه‌هاي خسته‌ي غرور من

تكيه‌گاه بي‌پناهي دلم شكسته است

كتف گريه‌هاي بي‌بهانه‌ام

بازوان حس شاعرانه‌ام

زخم خورده است

دردهاي پوستي كجا؟

درد دوستي كجا؟

×‌

اين سماجت عجيب

پافشاري شگفت دردهاست

دردهاي آشنا

دردهاي بومي غريب

دردهاي خانگي

دردهاي كهنه‌ي لجوج

 

اولين قلم حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟‌

درد

رنگ و بوي غنچه‌ي دل است

پس چگونه من

رنگ و بوي غنچه را ز برگ‌هاي توبه‌توي آن

جدا كنم؟

 

دفتر مرا

دست درد مي‌زند ورق

شعر تازه‌ي مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در اين ميانه من

از چه حرف مي‌زنم؟

 

درد، حرف نيست

درد، نام ديگر من است

من چگونه خويش را صدا كنم؟‌

 

۲

در ميان آفتاب و دل

مرز مشترك كجاست؟

چشم‌هاي من

ميزبان نقشه‌هاست:

نقشه‌ها و مرزهاي روبه‌رو

مرزهاي درد، آرزو

مرزهاي مبهم خيال

مرزهاي ممكن و محال

 

نقشه‌هاي فاصله

مرزهاي خاكي و غريب

بين آفتاب و دل كشيده‌اند

مرزهاي شرقي دلم كجاست؟

 

چشم‌هاي من

ميزبان نقشه‌هاست

كوه‌ها

روي نقشه سر به اوج مي‌زنند

رودها

روي نقشه موج مي‌زنند

مرزهاي بين آفتاب و دل

ناگهان خراب مي‌شوند

 

۳

چشم‌هاي من

اين جزيره‌ها كه در تصرف غم است

اين جزيره‌ها كه از چهارسو محاصره است

در هواي گريه‌هاي نم‌نم است

گرچه گريه‌هاي گاه‌گاه من

آب مي‌دهد درخت درد را

برق آه بي‌گناه من

ذوب مي‌كند

سد صخره‌هاي سخت درد را

فكر مي‌كنم

عاقبت هجوم ناگهان عشق

فتح مي‌كند

پايتخت درد را

 

زنده‌ياد قيصر امين‌پور

 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:28  توسط علی محمدی  

 

آرش پورعلیزاده

 

۱

مانده‌اي در كنار ابراهيم مانده‌اي سوختن بياموزي
تو كه پروانه‌ي بدي هستي تو كه در پاي شمع مي‌سوزي

چشم‌هاي تو آبي روشن سرفه‌هاي تو قرمز تيره
هر دو  پايت براي استقلال هر دو پايت براي پيروزي

 تو نماز شكسته‌اي هستي كه نخوانده‌ست هيچ‌كس هرگز  
تو كتابِ نخوانده‌اي هستي كه نديده‌ست دانش‌آموزي

 آب افتاد از آسياب امروز مردم كم‌حواس بسيارند
يادشان رفته است يك وقتي... يادشان رفته است يك روزي...

 

۲

جسمِ او رفته است سربازي جسمِ او رفته روح‌تر باشد
جسمِ او در خليج زنداني‌ست روح او رفته در خزر باشد

ناخدا روسپيدمان كردي گرچه داغ شهيد دشوارست
تازگي‌ها قرار شد مادر با تو يك روز هم‌سفر باشد

ماهي تشنه آب مي‌خواهد تو از اين آب‌گير دل‌گيري
دلت از رودها به دريا رفت بهتر اين است در به در باشد

خبرِ خانه را نمي‌گيري پسرت رفته است دانشگاه
دخترت با حسابِ من بايد چند سالي بزرگتر باشد

به پدر افتخار خواهد كرد گرچه دل‌تنگ مي‌شود گاهي
بگذاريد بندرِ آبي گاه‌گاهي عجيب، تر باشد

كاش آن روزِ آخري مادر آب پاشيده بود پشت سرش
كاش يك هفته ديرتر برود كاش يك روز بيش‌تر باشد

هيچ كس از اهالي ساحل دل به دريا نمي‌زند ديگر
با شماهاست آي آدم‌ها  شايد اين قومِ خسته كر باشد  

 

۳

شهر دست پرنده‌ها افتاد تو چرا بال و پر نداري كه؟ 
زودتر پر بكش بيا اين سو از دل ما خبر نداري كه

كوچه را روسياه كردي٬ و... تو خودت روسپيد برگشتي
تو كه غير از لباس سربازي پيرهن بيشتر نداري كه

كوچه‌هاي شمال منتظر است از جنوب خودت بيا خانه
مغز ما را پياده... اما نه تو كه پاي سفر نداري كه

آي هيزم‌شكن نمي‌داني كه درخت ايستاده مي‌ميرد
تك‌درخت مرا نگير از من توي دستت تبر نداري كه

دير كردي دوباره و چيديم سفره را با چهار تا بشقاب
ظهر با سر بيا سرِ سفره... آه اما تو سر نداري كه

 

۴

يك نفر جامِ زهر مي‌نوشد رد شو از اغتشاش كرمان‌شاه
آخرين جرعه‌هاي اين جام است همه را نه يواش كرمان‌شاه

يك طرف كفر و يك طرف ايمان رد شو از تنگه‌ي نفاق اي دل
در كمين ايستاده صيادي با تفنگِ كلاش كرمان‌شاه

عشق را دستِ كم نمي‌گيرند عشق روز معاد پيروز است  
هيچ راهي نداشت بي‌ترديد در تو عقلِ معاش كرمان‌شاه

دلم از رشت مي‌رود يك روز من دلم مال قصر شیرین است   
دل ِ كردم دوباره خواهد داد بيستون را تراش كرمان‌شاه

در كمين ايستاده تنگه هنوز روي پا ايستاده پاوه هنوز
به تو دستش نمي‌رسد دشمن ديگر آسوده باش كرمان‌شاه 

 

۵

بروم پاي منبر آقا بگذارم سري به سجاده
جبهه پيشاني من است امشب با توام با تو اي دلِ ساده

تو در اين كوچه‌ها نمي‌گنجي دلِ تنگت شهيد خواهد شد  
تو به مقصد رسيده‌اي اما من دلم مانده اولِ جاده

كوله‌ات را خودت ببند اخوي همه‌چي جفت و جور شد ديگر  
روي بند است رخت سربازي‌ت تو كه آماده‌اي نه؟ آماده

موجِ دريا گرفته است تو را كه به ساحل نمي‌رسي هرگز  
در كلاهت سرود مي‌خوانند چند دريانورد آزاده

من به اين سو پناه آوردم تو ولي ايستاده‌اي آن سو  
گرچه افتادي از نفس سرباز عاشقي از سرت نيفتاده

 

دوستان عزیزی که نظر میذارن محبت کنن اگر اسم مستعار میذارن حتمن آدرس پست الکترونیکی یا وبلاگشون رو هم بنویسن. همون طور که در بالای صفحه ی وبلاگ نوشتم با کمال معذرت نظرهایی که نویسنده هاشون رو نشناسم یا نویسنده هاشون زحمت معرفی٬ به خودشون ندن باز هم با کمال معذرت و در عین شرمندگی حذف خواهند شد.  

یاعلی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:48  توسط علی محمدی  

 

خیلی حیفه که اسم شاعر این شعر رُ نمی‌دونم:

 

طوبای قدکمون من!

ببین ز غصه دل‌گیرم

مادر مهربون من!

مرو مرو که می‌میرم

 

مادر! تبسمی

با من تکلمی

قرار و صبر من بردی

 

احساس زینبی

تو یاس زینبی

نبینمت که پژمردی

 

***

بشنو نوای من مادر!

که می‌روی سوی محسن

بزن به جای من مادر!

بوسه‌ای بر روی محسن

 

بگو ای مادرم!‌

تو با برادرم

شدم ندیده دل‌داده

 

بگو که خواهرت

زینب مضطرت

این بوسه رُ فرستاده  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:4  توسط علی محمدی  


 

با تشکر فراوان از «امیر اصانلو»ی عزیز

 

محمدسعید میرزایی


زمانه خواست تو را ماضي بعيد كند

ضمير مفرد غائب كند شهيد كند

شناسنامه ی درد تو را كند تمديد

تو را اسير زمين مدتي مديد كند

به دستمال نسیم آمده ست این پاییز

که زخم های اناریت را سپید کند

میان بغچه ی عطرش نشد كه دختر باد

سپيده دم گل زخم تو را خريد كند

زده ست خيمه بر اين باغ ابري از اندوه

كه رد پاي تو را نيز ناپديد كند

زمانه بافت لباس عزا به قامت تو

كه خود تهيه اسباب روز عيد كند

زمانه خواست كه در خانقاه تاول ها

تو را مراد كند درد را مريد كند

كنون زمانه شاعر چه از تو بنويسد؟

ـ خدا نصيب غزل مصرعي جديد كند

حدیث توست اگر قصه سازد از «منصور»

مقام توست اگر وصف «بایزید» کند

خدا نخواست سرت را فقط بگيرد... خواست

كه ذره ذره تمام تو را شهيد كند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 12:32  توسط علی محمدی  

 

 

 

مهدی رحیمی

 

ابروانش مثل دو بال پرستو در هم است

این که می آید چرا این قدر ابرودرهم است

 

گونه های آبدار و زلف در دست نسیم

شاخه های سبز بید و آلبالو در هم است

 

می وزد بر خاک تشنه٬ مهربان و خشمگین

چشم هایش دسته ای از شیر و آهو در هم است

 

باد٬ مویش می برد؟ یا گیسوانش باد را؟

آن قدر گیسو و باد و باد و گیسو در هم است

 

چند نقطه... ناگهان باران تیر و چشم و... آه!

مرد٬ سر آورده پایین٬ تیر و زانو در هم است

 

شاخه شاخه لاله و یاس و اقاقی بر تنش

زخم تیر و زخم تیغ و زخم چاقو در هم است

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 17:22  توسط علی محمدی  

 

محمدسعيد ميرزايي  مثنوي «درخاك ما ترانه ي باران سياسي است» را با احترام به لئونارد كوهن شاعر كانادايي يهودي الاصل در كتاب «ديروز مي شوم كه بيايي» چاپ كرده است. ابیاتی از این مثنوی:  

 

شب شكل دو مثلث در هم رسيده است

اضلاع ناگزير جهنم رسيده است

 

ما اعتنا به اين دو مثلث نمي كنيم

ما رحم بر شيوخ مخنث نمي كنيم

 

ما صلحنامه هاتان را دور ريختيم

برگ اقامه هاتان را دور ريختيم

 

ما حمله مي بريم به امنيت شما

باطل شده ست برگه ي رسميت شما

 

ما صورت شما را عفريت مي كشيم

بر پرچم شماها كبريت مي كشيم

 

ما در تمام عنصرها منتشر شديم

ما انفجار دنيا را منتظر شديم

 

ما شكل مرگتان را ترسيم مي كنيم

ما ساعت جهان را نتظيم مي كنيم

 

در خاك ما به جز علف هرزه نيستيد

آيا در انتظار زمين لرزه نيستيد؟

 

ما با گياه هاي يهودي مخالفيم

ما با درخت هاي سعودي مخالفيم

 

قطع گياه هاي يهودي شروع شد

احداث قبرهاي عمودي شروع شد

 

با جرم آن چه رفت به آتش كشيمتان

با بشكه هاي نفت به آتش كشيمتان

 

ما واژه هاي عبري را خاك مي كنيم

هم از كتاب هاي لغت پاك مي كنيم

 

چندي ست گرچه جاي شما مبل راحتي ست

امروز در شقيقه ي ما بمب ساعتي ست

 

يك روز صبح،‌ موقع از خواب پا شدن

آماده ي نشستن و صرف غذا شدن

 

كبريت هايتان همه تابوت مي شود

سيگارهايتان پر باروت مي شود

 

ياران اگر دو روز مدارا كنندتان

فردا ولي زباله ي دريا كنندتان

 

مانند يك مجسمه كج مي شويد باز

در گردباد سنگ فلج مي شويد باز

 

آن زخم كهنه چرك شده ست و دمل شده ست

امروز هر ستاره به سنگي بدل شده ست

 

امروز هر درخت،‌ چريكي ست خشمناك

كه گرچه تير خورده نيفتاده روي خاك

 

در خاك ما تمام درختان نظامي اند

نارنجك است ميوه شان،‌ انهدامي اند

 

نارنجك است ميوه ي دست درخت ها

اين خاك نيست جاي شما،‌ تيره بخت ها!

 

در خاك ما ترانه ي باران سياسي است

خورشيد هم به چشم درختان سياسي است

 ***

ما خوانده ايم قصه ي چوپان و گرگ را

چون بره رفت ديدن ماه بزرگ را

 

بره اگر خطا بكند، خورده مي شود

چوپان اگر خيانت، يك گله مي رود

 

غريد گرگ، سوخت شبان، بره سنگ شد

پس ماه پرت شد به ته دره،‌ سنگ شد

 

هان! اي شيوخ!‌ دشمن شب نيستيد،‌ هان!‌

يك مشت دلقكيد، عرب نيستيد، هان!

 

آن مطلع سپيده به شب رحم مي كند؟‌

موعود من به قوم عرب رحم مي كند؟‌

 

دنيا به فكر كشتن ابن زيادهاست

هر ابر چفيه اي ست كه بر دوش بادهاست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 14:55  توسط علی محمدی  

 

خدابیامرز نجمه زارع اگه زنده بود به قول نامزدش عباس محمدی یه انقلابی در غزل معاصر ایجاد می کرد. غزل های نجمه زارع یه ویژگی داره. اون هم اینه که روح تغزل در اون ها پنهانه. ناامیدی تو بعضی غزل هاش موج می زنه اما این ناامیدی هیچ وخت آزاردهنده نیست. غزل های زنده یاد نجمه زارع یه ویژگی دیگه هم داره. واقعی بودن. همه ی صحنه ها اونقدر زیبا طراحی شدن که خواننده در کوتاه ترین زمان ممکن با کلمات ارتباط برقرار می کنه و بعضن این ارتباط منجر به همذات پنداری میشه.

 

۱

هرچه این احساس را در انزوا پنهان کند

می‌تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

عشق قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز

کشته‌ی خود را نمی‌داند کجا پنهان کند

در خودش من را فروخورده‌ست، می‌خواهد چه‌قدر

ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟

هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید

هرچه را او سعی دارد بی‌صدا پنهان کند

آه! مردی که دلش از سینه‌اش بیرون زده است

حرف‌هایش را، نگاهش را چرا پنهان کند؟!

خسته هرگز نیستم بگذار بعد از سال‌ها

باز من پیدا شوم باز او مرا پنهان کند

 

۲

من را نگاه کن که دلم شعله‌ور شود

بگذار در من این هیجان بیشتر شود

قلبم هنوز زیر غزل‌لرزه های توست

بگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود

من سعدی‌ام اگر تو گلستان من شوی

من مولوی سماع تو برپا اگر شود

من حافظم اگر تو نگاهم کنی اگر

شیراز چشم‌های تو پرشور و شر شود

«ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود

وین راز سربه‌مُهر به عالم سمر شود»

آنقدر واضح است غم بی‌تو‌بودنم

اصلا ً بعید نیست که دنیا خبر شود

دیگر سپرده‌ام به تو خود را که زندگی

هرگونه که تو خواستی آن گونه سر شود

 

 ۳

از خاطرات گم‌شده می‌آیم٬ تابوتی از نگاه تو بر دوشم

بعد از تو من به رسم عزاداران٬ غیر از لباس تیره نمی‌پوشم

 

در سردسیری از من بیهوده٬ وقتی که پوچ و خسته و دل‌سردم

شب‌ها شبیه خواب و خیال انگار٬ تب می‌کند تن تو در آغوشم

 

تکثیر می‌شوند و نمی‌میرند٬ سلول‌های خاطره‌ات در من

انگار مانده چشم تو در چشمم٬ لحن صدای گرم تو در گوشم

 

هرچند زیر این همه خاکستر٬ آتش بگیر و شعله بکش در من

حتا پس از گذشت هزاران سال٬ روشن شو ای ستاره‌ی خاموشم!

...

بعد از تو شاید عاقبت من نیز٬ مانند خواجه حافظ شیراز است 

من زنده‌ام به شعر و پس از مرگم٬ مردم نمی‌کنند فراموشم

 

 ۴

می‌رسم اما سلام انگار یادم می‌رود

شاعری آشفته‌ام هنجار یادم می‌رود

من پر از دردم پر از دردم پر از دردم ولی

تا نگاهت می‌کنم انگار یادم می‌رود

مست و سرشاری ز عطر صبح، تا می‌بینمت

وحشت شب‌های تلخ و تار یادم می‌رود

شب تو را در خواب می‌بینم همین را یادم است

قصه را تا می‌شوم بیدار یادم می‌رود

من پر از شور غزل‌های توام اما چرا

تا به دستم می‌دهی خودکار یادم می‌رود؟

 

 ۵

بده به دست من این بار بیستون‌ها را

که این چنین به تو ثابت کنم جنون‌ها را

بگو به دفتر تاریخ، تا سیاه کنند

به نام ما همه‌ی سطرها، ستون‌ها را

عبور کم کن از این کوچه‌ها که می‌ترسم

بسازی از دل مردم کلکسیون‌ها را

منم که گاه به ترک تو سخت مجبورم... 

تویی که دوری تو شیشه کرده خون‌ها را...

میان جاده بدون تو خوب می‌فهمم

نوشته‌های غم انگیز کامیون‌ها را

 

 ۶

بعید نیست سرم را غزل به باد دهد

و آبروی مرا در محل به باد دهد

بعید نیست؛ و بگذار هرچه می‌خواهند

قبیله‌ام به دروغ و دغل به باد دهد

زبان سرخ و سر سبز و چند نقطه... مرا

دوصد کنایه و ضرب‌المثل به باد دهد

قفس چه دوره‌ی سختی‌ست، می‌روم هرچند

مرا جسارت این راه‌حل به باد دهد

...

چه‌قدر نقشه کشیدم برای زندگی‌ام

بعید نیست که آن را اجل به باد دهد

 

۷

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا...

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا...

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هگل بود» و ما دو تا...

روز قرار اول و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا...

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت

فنجان و فال و بی بی ِ دل بود و ما دو تا...

کم کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا...

...

تا آفتاب زد همه جا تار و تیره شد

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا...

از خواب می‌پریم، که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده‌به‌دل بود و ما دو تا...

 

 ۸

غم که می‌آید در و دیوار شاعر می‌شود

در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط‌کش و نقاله و پرگار شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟

تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود

گرچه می دانم که می‌دانی چه دارم می‌کشم

از تو می‌گوید دلم هربار شاعر می‌شود

 

۹

نوشته‌ام به دل شعرهای غیرمجاز

که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز!

هوا پس است، بکش شیشه‌ی حسادت را

که دور باشد از این جا هوای غیرمجاز

به کوچه پا نگذاریم تا نفرمایند

جدا شوند ز هم این دو تای غیرمجاز

دل است، من به تو تجویز می‌کنم – دیگر

مباد پک بزنی بر دوای غیرمجاز

تو را نگاه کنم هرچه روز تعطیل است

مرا ببر به همین سینمای غیرمجاز

تو – صحنه‌های رمانتیک و جمله‌های قشنگ

که حفظ کرده‌ای از فیلم‌های غیرمجاز

زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش

مباد پک بزنی بر دوای غیرمجاز

 

 ۱۰

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به من خسته –بی گمان- برسد

شکنجه بیش‌تر از این؟ که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود، از دلت جدا باشد

به آن که دوست‌ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی، بغض خویش را بخوری

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکند

به او –که عاشق او بوده‌ام- زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 

 ۱۱

بی تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها

می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...

دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

غیرمعمولی است رفتار من و شک کرده است

-چند روزی می‌شود- مادر به خیلی چیزها

نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات

می‌زنند این‌جا به روحم ضربه خیلی چیزها

هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم

من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...

بعد من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 11:45  توسط علی محمدی  

 

۱

به طعنه گفت به من: روزگار جان‌کاه است

به من! که هر نفسم آه در پی آه است!

در آسمان خبری از ستاره‌ی من نیست

که هرچه بخت، بلند است، عمر، کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنید

دلیل سربه‌هوا بودن زمین ماه است

شب مشاهده‌ی چشم آن کمان‌ابروست

کمین کنید که امشب سر بزن‌گاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه‌ی دیدار

شب خجالت من از لب تو در راه است

 

۲

سکه‌ی مهر تو از خورشید هم زرین‌تر است

خون تو از خون دیگر عاشقان رنگین‌تر است

رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت:

می‌روی، اما بدان! دریا ز من پایین‌تر است

گر جوابم را نمی‌گویی جوابم کن به قهر

گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین‌تر است

ما چنان آیینه‌ها بودیم رودررو، ولی

امشب این آیینه از آن آینه غمگین‌تر است

سنگ‌دل! من دوستت دارم؛ فراموشم مکن!

بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین‌تر است

سکه‌ی مهر تو را گم کرده‌ام چون پادشاه

پادشاهی کز غلامان خودش مسکین‌تر است

 

۳

جهان اسیر زمان است پس نخواهدماند

زمانه می‌رود و پیش و پس نخواهدماند

نفس کشیدنت از مرگ می‌دهد خبری

اگر به سینه بیاید نفس نخواهدماند

به عقل فکر کنم یا به زندگی یا عشق؟!

به هرچه فکر کنی جز هوس نخواهدماند

به مرگ فکر کن آن لحظه که پر از شوقی

که این پرنده اسیر قفس نخواهدماند

ببند بار سفر را که وقت ماندن نیست

قطار منتظر هیچ کس نخواهدماند

 

۴

همین که نعش درختی به باغ می‌افتد

بهانه باز به دست اجاق می‌افتد

حکایت من و دنیایتان حکایت آن

پرنده‌ای است که در باتلاق می‌افتد

عجب عدالت تلخی که شادمانی‌ها

فقط برای شما اتفاق می‌افتد

تمام سهم من از روشنی همان نوری است

که از چراغ شما در اتاق می‌افتد

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین

چه میوه‌ای ز سر اشتیاق می‌افتد؟

همیشه همره هابیل بوده قابیلی

میان ما و شما کی فراق می‌افتد؟

 

۵

نه تنها دل که دریا از تماشای تو می‌گیرد

دلم دریاست اما از تماشای تو می‌گیرد

جهان زیباست؛ اما مثل مردابی که با مهتاب

جهان رنگ تماشا از تماشای تو می‌گیرد

نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید

طبیعت حق خود را از تماشای تو می‌گیرد

مگو سیاره‌ها بیهوده بر گرد تو می‌گردند

که این تکرار، معنا از تماشای تو می‌گیرد

تو تنها از تماشای خود، از آیینه خشنودی

دل آیینه تنها از تماشای تو می‌گیرد

 

۶

نشسته سایه‌ای از آفتاب بر رویش

به روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسویش

ز دوردست سواران دوباره می‌آیند

که بگذرند به اسبان خویش از رویش

کجاست یوسف مجروح پیرهن‌چاکم

که باد از دل صحرا می آورد بویش

کسی بزرگ‌تر از امتحان ابراهیم

کسی چنان‌که به مذبح بُرید چاقویش

نشسته است کنارش کسی که می‌گرید

کسی که دست گرفته به روی پهلویش

هزار مرتبه پرسیده‌ام ز خود او کیست

که این غریب نهاده‌است سر به زانویش؟

کسی در آن طرف دشت‌ها نه معلوم است

کجای حادثه افتاده‌است بازویش

کسی که با لب خشک و ترک‌ترک‌شده‌اش

نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

کسی است وارث این دردها که چون کوه است

عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان

که عشق می‌کشد از هر طرف به هر سویش

طلوع می‌کند اکنون به روی نیزه سری

به روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسویش

 

۷

از سخن‌چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم‌صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره‌ام هرقدر بی‌مهری کنی می‌ایستم

تا نگویی اشک‌های شمع از کم‌طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می‌شود

بی‌سبب خود را شکستم تا ببینم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می‌زیستم

 

۸

دین راه گشا بود و تو گم گشته‌ی دینی

تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی

آهو نگران است بزن تیر خطا را

صیادِ دل از کف شده! تا کی به کمینی؟

این قدر میندیش به دریا شدن ای رود!

هرجا بروی، باز گرفتار زمینی

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید

آن جا که شدی آینه، کافی است ببینی

ای عقل! بپرهیز و مگو عشق چنان است

ای عشق! کجایی که ببینند چنینی...؟!

جمعی صفت حلقه دوزخ به تو دادند

عشقی و تو دروازه فردوس برینی

ای عشق! چه در شرح تو جز عشق بگوییم؟

در ساده‌ترین شکلی و پیچیده‌ترینی

 

فاضل نظری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 11:46  توسط علی محمدی  

 

حامد عسگري

داغ داريم نه داغي كه بر آن اخم كنيم

مرگمان باد اگر شكوه اي از زخم كنيم

 

مرد آن است كه از نسل سياوش باشد

«عاشقي شيوه ي رندان بلاكــَش باشد»

 

چند قرن است كه زخمي متولي دارند

از كوير آمده ها بغض سفالي دارند

 

بنويسيد گلوهاي شما راه بهشت

بنويسيد مرا،‌ خشت به خشت

 

بنويسيد زني مُرد كه زنبييل نداشت

پسري زير زمين بود و پدر بيل نداشت

 

بنويسيد كه با عطر وضو آوردند

نعش دلدار مرا لاي پتو آوردند

 

زلف ها گرچه پر از خاك و لبش گرچه كبود

«دوش مي آمد و رخساره برافروخته بود»‌

 

خوب داند كه به اين سينه چه ها مي گذرد

«هركه از كوچه ي معشوقه ي ما مي گذرد»

 

بنويسيد غم و خشت و تگرگ آمده بود

از در و پنجره ها ضجه ي مرگ آمده بود

شهر آنقدر پريشان شده بود از تاريخ

شاه قاجار به دلداري ارگ آمده بود

 

با دلي پر شده از زخم،‌ نمك مي خورديم

«دوش وقت سحر از غصه» ترك مي خورديم

 

بنويسيد كه بم مظهر گمنامي هاست

سرزمين نفس خسته ي «بسطامي»هاست

 

ننويسيد كه بم تلي از آوار شده است

بم «به خال لب ِ» يك «دوست، گرفتار» شده است

 

مثل وقتي كه دل چلچله اي مي شكند

مرد هم زير غم زلزله اي مي شكند

 

زير بار غم شهرم جگرم مي سوزد

به خدا بال و پرم،‌ بال و پرم مي سوزد

مثل مرغي شده دل در قفسي از آتش

هر قدر اين ور و آن ور بپرم مي سوزد

بوي نارنج و حناهاي نكوبيده به خير

كه در اين شهر پر از دود سرم مي سوزد

چاره اي نيست گلم!‌ قسمت من هم اين است

دل به هر سرو قدي مي سپرم مي سوزد

هر بد است از غم دنياي ليلي است عزيز!‌

گله اي هست اگر حوصله اي نيست عزيز!‌

 

ياد دادند به ما نخل كمر تا نكنيم

آن چه داريم «ز بيگانه تمنا» نكنيم

 

آسمان هست،‌ غزل هست، كبوتر داريم

بايد اين چادر ماتم زده را برداريم

تن تُرد همه ي چلچله ها در خاك و

پاي هر گور چهل نخل تناور داريم

مشتي از خاك تو را باد كه پاشيد به شهر

پشت هر حنجره يك «ايرج» ديگر داريم

 

مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خواست

بم همين طور نمي ماند و برخواهد خواست

 

داغ ديديم؛ شما داغ نبينيد قبول‌

تبري هم نفس باغ نبينيد قبول

 

هيچ جاي دل آباد شما بم نشود

سايه ي لطف خدا از سر ما كم نشود

 

گاه گاهي به لب عشق صدامان بكنيد

داغ ديديم اميد است دعامان بكنيد

 

بم به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد

«نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد»‌

 

اميد مهدي نژاد

رود از جناب دريا فرمان گرفته است

يعني دوباره راه بيابان گرفته است

تا حرف آب را برساند به گوش خاك

در عين وصل،‌ رخصت هجران گرفته است

ه تا بهار را به جهان منتشر كننند

دريا ز باد و باران پيمان گرفته است

تجديد اين بهار به باران رحمت است

باران كه خوي حضرت رحمان گرفته است

اي تشنگان شهر فراموش! خواب نيست

آري!‌ حقيقت است كه باران گرفته است

بر جاده هاي يخ زده اين رد گام كيست؟‌

اين بيرق از كجاست كه جولان گرفته است؟‌

بوي مدينه مي وزد اين شور از كجاست؟

آيا رضاست راه خراسان گرفته است؟

بر كشتي نجات بگوييدمان كه كيست

اين ناخدا كه دست به سكان گرفته است؟

«ري»،‌ «كربلا»ست يا تو «حسين»ي كه هجرتت

«بغداد» را چو «شام» گريبان گرفته است؟

ري خاك مرده بود؛ بگو كيستي مگر

كاينك به ضرب گام شما جان گرفته است؟

ايران به دست تيغ مسلمان نشد؛‌ كه حق

اين خاك را به قوت برهان گرفته است

برهان تويي كه آينه واري امام را

ما نايبي كه حكم ز سلطان گرفته است

پيغام غيبت است كه انشاد مي كني

در نوبت حضور كه پايان گرفته است

غيبت حضور عالم غيب است، وز نهان

خورشيد، سايه بر سر ِ انسان گرفته است

«ري» پايتخت عشق «علي» شد چنان كه «قم»

عشقي كه بال بر سر ِ ايران گرفته است

«تهران» چه بود و چيست؟ دِهي در طيول ري

اين آبروي توست كه «تهران» گرفته است

بويي اگر ز نام خدا دارد اين ديار

بي شك ز باغ فيض تو سامان گرفته است

ياسيدالكريم! نگاه عنايتي!

«تهران» تو را دو دست به دامان گرفته است

از تشنگان شهر فراموش ياد كن

تا بشنويم باز كه باران گرفته است

 

بيژن ارژن

جنگل صحرا شد و به صحرا خفته است

هيزم شكن پير كه تنها خفته است

يك كيسه زغال گوشه ي ديوار است

شايد كه سپيدار من آن جا خفته است

×××

قطره قطره شد آب آدم برفي

شد آب در آفتاب آدم برفي

آب از سر او گذشت اما هرگز

بيدار نشد ز خواب آدم برفي

×××

دنيا در دست خواب گردان ها بود

صحرا مسخ آفتاب گردان ها بود

مشتي تخمه دهانشان را بسته است

اين قصه ي آفتابگردان ها بود

×××

در خواب هم انتظار من پيوسته است

چشمي باز است و چشم ديگر بسته است

با ۱۵ آمدي؛ مبارك عددي

زيرا كه شبيه گنبد و گلدسته است

×××

دادند به حكمت و به لطفي به شما

از اين همه سوره، سوره ي كوثر را

كوتاه ترين سوره ي قرآن يعني

كوتاه ترين راه رسيدن به خدا

×××‌

زهرا از هرچه گفته آمد سر بود

ما ديگر گفته ايم و او ديگر بود

پيوند گل محمدي با سيب است

او سيب گلاب باغ پيغمبر بود

 

 

 

مرتضي اميري اسفندقه‌

به محمدعلي عجمي‌، شاعر تاجيك‌

 نشست و گفت‌: كجا مي‌رويم ما، يارا؟

سفر، برادر من‌! مي‌برد كجا ما را؟

سلام كردم و گفتم‌: شمال‌، تا دريا

به طنز گفت كه ما ديده‌ايم دريا را

به لحن‌ِ روشن‌ِ تاجيك‌، شرحمان مي‌داد

شكوه شهر سمرقند را، بخارا را

صفاي لهجة گرمش به ياد مي‌آورد

سروده‌هاي متون كهن‌، اوستا را

نواي رودكي و فرّ و هنگ فردوسي‌

سرود باربد و زخمة نكيسا را

به رسم‌ِ بيت‌ْبَرَك بين ما مشاعره بود:

«صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را»

به پارسي‌ّ سره سرخوشانه شعري خواند

چنان‌كه وسوسه مي‌كرد روح نيما را

فشرد دست مرا: گپ بزن‌، بخوان‌. گفتم‌:

«مجال نطق نمانده زبان گويا را»

به پاس گفت‌: بخوان تا به گفتة حافظ

«سرود زهره به رقص آورد مسيحا را»

سؤال كرد كه داناي وَخش مولاناست‌؟

نديده بود خودش را، بزرگ‌ِ دانا را

به پاسخ آمده گفتم‌: بپرس از آيينه‌

يقين كه آينه حل مي‌كند معمّا را

تماس داشت مدام از دريچة اتوبوس‌

شمال سبز و رها را، شمال زيبا را

كجاست كوه دماوند؟ يكسره مي‌گفت‌

نشان دهيد به من آن بلند بالا را

نشان دهيد كه آتشفشان خاموشم‌

نشان دهيد به من پيرِ پاي‌برجا را

به وجد آمده‌بود از غرور بالغ كوه‌

چه پير كوه سترگي‌، خوشا تماشا را!

گريخت از من و با كوه‌ِ پير خلوت كرد

بهانه كرد ظريفانه تنگي جا را

چقدر فاصله افتاده بين ما، گفتم‌

نگاه كرد كه‌: بردار فاصله‌ها را

كدام فاصله آيا؟ مگو، مگو، بس‌كن‌

«فراغت از تو ميسّر نمي‌شود ما را»

من و تو بر سر يك سفره نان نمك خورديم‌

چگونه گم كنم آن خاطرات پيدا را؟

كنون اگرچه نه هم‌سفره‌ايم و هم‌كاسه‌

نخورده‌ايم ولي نان خوان يغما را

گذشتة من و تو از شكوه سرشار است‌

بهل نديده بگيرد، ببخش دنيا را

هنر به دست من و تو سپرده‌، همسايه‌!

كليد روشن دروازه‌هاي فردا را

دوباره قسمت ابن‌السلام خواهد شد

اگر جنون نكني باز عشق‌ِ ليلا را

چقدر صاف‌، چه بيتاب زمزمه مي‌كرد

رفيق سنّي ما نام پاك مولا را

به انتهاي سفر مي‌رسيم‌، آنك شهر

چگونه تاب بيارم دوباره غوغا را؟

كجا مسافر شاعر؟ كجا؟ مرو، برگرد

بگير دست من‌، اين دست‌هاي تنها را

من و تو مثل هميم‌، اي زلال تاجيكي‌!

كدام فتنه جدا كرده اين چنين ما را؟

 

علي موسوي گرمارودي

چون موج روي دست پدر پيچ و تاب داشت

وز نازكي تني به صفاي حباب داشت

چون سوره هاي كوچك قرآن ظريف بود

هرچند او فضيلت ام الكتاب داشت

چون ساقه هاي تازه ي ريواس،‌ تُرد بود

از تشنگي اگرچه بسي التهاب داشت

از بس كه در زلالي خود محو گشته بود

گويي خيال بود و تني از سراب داشت

لبخند،‌ سايه اي گذرا بود بر لبش

با آن كه بسته بود دو چشمان و خواب داشت

يك جا سه پاسخ از لب خاري شنيده بود ــ

آن غنچه؛ ليك فرصت يك انتخاب داشت

خونش پدر به جانب افلاك مي فشاند

گويي به هديه دادن آن گل شتاب داشت

 

خورشيد در شفق شرري سرخگون گرفت

يعني كه راه شيري او رنگ خون گرفت

 

محمد كاظم كاظمي

شام است و آبگينه ي روياست شهر من

دلخواه و دلفريب و دل آراست شهر من

 

دلخواه و دلفريب و دل آراست شهر من

يعني عروس جمله ي دنياست شهر من

 

از اشك هاي يخ زده آيينه ساخته

از خون ديده و دل خود، خينه ساخته

 

اندوهگين نشسته كه آيند در برش

دامادهاي كور و كر و چاق و لاغرش

 

دنيا براي خام خيالان عوض شده است

آري! در اين معامله پالان عوض شده است

 

ديروزمان خيال قتال و حماسه اي

امروزمان دهاني و دستي و كاسه اي

 

ديروزمان به فرق برادر فرا شدن

امروزمان به گور برادر گدا شدن

 

ديروزمان به كوره ي آتش فرو شدن

امروزمان عروس سر ِ چارسو شدن

 

گفتيم سنگ بر سر اين شيشه بشكند

اين ريشه محكم است مگر تيشه بشكند

 

غافل كه تيشه مي رود و رَنده مي شود

با رَنده پوست از تن ما كــَنده مي شود

 

با رَنده پوست مي شوم و دم نمي زنم

قربان دوست مي شوم و دم نمي زنم

 

اي شهر من! به خاك فرو خـُسب و گــَنده باش

يا با تمام خويش مهياي رَنده باش

 

اين رَنده مي تراشد و زيبات مي كند

آن گه عروس جمله ي دنيات مي كند

 

بايد دو گوشواره به گوش تو بگذرد

هفتاد ملت از سر و دوش تو بگذرد

 

صبح است و روز نو به فراروي شهر من

چشم تمام خلق جهان سوي شهر من

 

خينه: حنا

گــَنده: زشت

 

سعيد سليمان پور

الهي به مردان در خانه ات

به آن زن ذليلان فرزانه ات

 

به آنان كه با امر روحي فداك

نشينند و سبزي نمايند پاك

 

به آنان كه مرعوب مادرزن اند

ز اخلاق نيكوش دم مي زنند

 

به آن گردگيران ايام عيد

وانت بار خانم به وقت خريد

 

به آن شيرمردان ِ با پيش بند

كه در ظرف شستن به تاب و تب اند

 

به آنان كه در بچه داري تك اند

يلان عوض كردن پوشك اند

 

به آنان كه بي امر و اذن عيال

نيايد در از جيبشان يك ريال

 

به آنان كه با ذوق و شوق تمام

به مادرزن خود بگويند مام

 

به آنان كه داماد سرخانه اند

مطيع فرامين جانانه اند

 

به آنان كه دارند با افتخار

نشان ايزو نه! زي زي نُه هزار

 

به آنان كه دامن رفو مي كنند

ز بعد رفويش اتو مي كنند

 

به آنان كه درگير سوزن نخ اند

گرفتار پخت و پز مطبخ اند

 

به آن قورمه سبزي پزان قــَدَر

به آن مادران ِ به ظاهر پدر

 

الهي به آه دل زن ذليل

به آن اشك چشمان ممد سبيل

 

به تن هاي مردان كه از لنگ كفش

چو جيغ عيالاتشان شد بنفش

 

كه ما را بر اين عهد كن استوار

از اين زن ذليلي مكن بركنار

 

به زي زي جماعت نما لطف خاص

نفرما از اين يوغ ما را خلاص

 

سيد مهدي موسوي

اي تيغ!‌ پابرهنه بيا رو به روي من

حاجت به استخاره ندارد گلوي من

خون مرا بريز و مرا سربلند كن

دامن نزن به ريختن آبروي من

لب سرخ كن به خون من اي تيغ!‌ تا دمي

كامي بگيرد از لب تو آرزوي من

در پيكرم فرود بيا، سركشي مكن

زانوي احترام بزن پيش روي من

بشكن سفال جسم مرا زودتر كه جان

چون مي نفس نفس نزند در سبوي من

فرق مرا تو مسح بكش با اشاره اي

مگذار ناتمام بماند وضوي من

 

مشفق كاشاني

براي مرغ گرفتار تا قفس باقي است

هزار بغض گلوگير در نفس باقي است

به حيرتم كه چرا خاتم سليماني

به دست ديو سيه كاسه ي هوس باقي است

كجا به گوهر مقصود دست خواهي يافت

در آن محيط كه چنگال خار و خس باقي است

به آفتاب كه نور سحر نخواهد ريخت

به خاك شب زده تا سايه ي عسس باقي است

چه راز بود در آواي راويان غريب

كه در مسير سفر ناله ي جرس باقي است؟

به دادخواهي دل هاي بي قرار اي دوست!

غمت مباد كه دادار دادرس باقي است

دوام مستي ما بين كه در هزاره ي عشق

خرابه هاي مي از طاق داربس باقي است

هجوم دشمن و طوفان شن تماشايي است

كه در كتيبه ي اعجاز در طبس باقي است

در اين رواق زبرجد نوشته اند به زر

خليج فارس در آيينه ي ارس باقي است

 

زهرا محدثي خراساني

سرشار كن از عشق،‌ افق هاي جهان را

در خلوت جانم بنشان شور اذان را

چندي است دچار تبم اي يار! نشان ده

سرچشمه ي آرامش بعد از هيجان را

ديديم در آواي قنوت و شب تسبيح

شوريدگي حضرت لاهوتي جان را

همراهي ذكر تو رفيق دل ما شد

بر دوش گرفتيم اگر بار گران را

تا كوچ كند رخوت و تا گام نهد شوق

بخشيد نگاهت نفحات رمضان را

بر خلوت ما بيشتر از پيش نظر كن

اي آينه ي صدق! ببر وهم و گمان را

 

فاطمه قائدي

اسم شناسنامه اي ات جا به جا شده

يك گوشه چسب خورده و جايي جدا شده

اصلن درست نيست كه تو دست برده اي

اصلن چطور سن تو اين گوشه جا شده!

حالا بلندقدتر و زيباتر و بزرگ

مردي جسور جاي تو از عكس،‌ پا شده

تو توي اين لباس نظامي... عقاب نه!

يك غنچه بين اين همه گل هاي واشده

دل جزء كوچكي است براي رها شدن

وقتي كه ذره ذره تنت مبتلا شده

دستت منوري دشه در بادهاي داغ

دستي كه خسته از قفس شانه ها شده

در آخر تشهد مادر خبر رسيد

جبران چند سال نماز قضاشده

زن هاي خانه كفش تو را جفت مي كنند

پايت اگرچه طعمه ي خمپاره ها شده

مردان دِه بر آب روان جمله ساختند

دستان خواهران تو غرق حنا شده

حالا شناسنامه ي تو سنگ ساده اي است

آن جا به نام كوچك تو اكتفا شده

اين گونه تكه هاي يونيفرم خوني ات

پرچم براي صلح، در اين روستا شده

 

محمد حسین نعمتی

می شد بگویم نه ولی آخر ، چیزی عوض می شد مگر با نه ؟

سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه !

در چشمه چون تصویر ماه افتاد ، جوشید ، طغیان کرد و راه افتاد

مرداب ها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟  نه !

افسوس دریا را نفهمیدیم ، روز مبادا را نفهمیدیم

دیدی که  بعد از رفتن او شد  ، هر روزمان روز مبادا! نه !؟

نامردمی ها مرد را آزرد ، تا در فضای سرد  شب  پژمرد ،

او بغض قیصر بودنش را خورد ، او نان قیصر بودنش را نه !

او در میان دوستان تنها ، افسوس وقتی گفتن از دریا ;

افتاده دست گوش ماهی ها ، باید خروشد  اینچنین یا نه ؟

شاید زمان ما را عوض کرد ه است ، این مرد اما همچنان مرد است

این مرد نام دیگرش درد است ، چیزی که در او بود و در ما نه !

دلخسته از زندان در زندان ، از جنگ با این درد بی درمان

مرگ امد و این مرد بی پایان ، چیزی نگفت اینبار حتی نه

 صبح سه شنبه هشتم آبان ، آغوش باز سید و سلمان

آغاز قیصر بود یا پایان ؟ پایان قیصر بود... اما نه !

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 12:42  توسط علی محمدی  

 

سومین شماره ی قاف - ماهنامه ی شعر دانشجویی - رو قرار بود خرداد ماه امسال بریم که... . دیدی بعضی وختا میخوای یه کاری رو انجام بدی اما ابر و باد و مه و خورشید و فلک... ؟ نشد که نشد. شرمنده ی بچه هایی شدم که بهشون قول چاپ شعرهاشون رو داده بودم. به همین خاطر تصمیم گرفتم شعرهاشون رو تو ساعت شنی بزنم تا سعی خودم رو برای این که از خجالتشون دربیام کرده باشم. از چندتایی شون اجازه گرفتم. ان شاء الله بقیه هم راضی هستن.

ميثم افشاري / كارشناسي فلسفه

گفتم كه از عشق تو سرشارم

ز عشق چشم مستت سخت بيمارم

ببين چون شمع مي‌لرزم، ببين چون ابر مي‌بارم

تو گفتي من ز هر‌چه مرد باراني‌ست بيزارم

برو بلبل كه من خود باغبان دارم

ولي من شبنم زاييده‌ي ابرم كه بر گلبرگ‌هاي ياس جا دارم

مگر نشناختي من را؟ نديدي رنگ رخسارم

ز سرخي‌اش نفهميدي ز خون دل وضو دارم؟

چرا، فهميده‌بودي دوستت دارم

و حافظ گفته‌بودت پيش‌ترها « چه شب تا روز اختر مي‌شمارم »

تو فهميدي كه بيمارم نمك بر زخم پاشيدي گلم، پس شكوه‌اي دارم

چرا با خار هجران تازيانه مي‌زدي بر قلب غمخوارم؟

غروبم را سياحت مي‌كني با شور شيرينت

مي‌خندي و مي‌داني طلوعي نيست در كارم

الهي شاد باشي تا ابد اي نازنين من!

ببخشا گر به گلبرگ تو من خارم

صباحي بيش‌تر شاعر نيم بر تار گيتارم

شبي در خواب مي‌ديدم به جرم اين‌كه در بندت گرفتارم

ميان باغ دل‌تنگي من،‌ يك دار برپا كرده‌اي يارم

و من بر دار مي‌گويم: دگر احوال من خوب است خوب خوب

نه بيمارم نه ديگر غصه‌اي دارم

چو شبنم رنگ بي‌رنگي‌ست رخسارم

من آن سردار سردارم به‌روي دار با مستي به گرد خويش مي‌گردم

من آن صادق‌ترين مصداق پرگارم

 

روح‌الله شمشيري / كارشناسي حقوق

دستي براي موهايت شانه نمي‌شود

گيسوانت را به بادها بسپار

تا باد،‌ عطر غم‌انگيزش را

با اين دشت فرو‌رفته در غروب

و خاك‌هاي به‌زمين‌نشسته از نبرد روز دهم

و طعم دود و خاكستر

درآميزد

گيسوانت را به بادها بسپار

كه ديگر كسي برايت زانو نمي‌زند

و دستي حمايلت نمي‌شود

آن‌گاه كه دست‌ها

و تازيانه‌ها

بالا مي‌رود

و نمي‌داني كه به كدام سو بنگري

كه از هر سو كسي رفته است كه باز نگشته و

سويي نبوده كه از آن هجومي نبوده‌باشد

گيسوانت را به بادها بسپار

تا بادها

بعدها

داغ‌هايت را

براي كاروانيان زمزمه كنند

كه بادهاي اين سرزمين بسي بهتر از مردمانش هستند

 

بنت‌الهدي آموزنده / كارشناسي ارشد فلسفه

اين شعر در كويري غربت براي توست

هر شب كنار پنجره‌ها رد پاي توست

روح ستاره‌هاي جوهري‌ام در سكوت شب

از بطن آسمان كويري براي توست

پاييز پشت پنجره‌ها را نگاه كن

باران به يادگاري حال و هواي توست

من ماندم و سكوت تو تا سال‌هاي بعد

ياد سكوت ساقي مست صداي توست

آري! سراب شوق عطش را به خاك داد

حالا فقط سراب خيالت به جاي توست

 

محمود انصاري / كارشناسي علوم سياسي

به دست آورد امشب قلب چون سنگ مرا آهو

و غوغا كرده برپا با نگاهي بي‌صدا آهو

طنين چشم‌هاي تو درون بركه‌ي چشمم

تداعي مي‌كند نام قشنگ ماه را آهو

صداي زورقي افتاده بر ساحل شنيد، آمد

و با ماه نگاهش كرد طوفاني به‌پا آهو

به روي بوم دشت من خدا آهو كشيد امشب

« كه با حس دو چشمانت كشيد امشب خدا آهو »

درون بيشه‌زار امشب، پلنگاني كمين كردند

براي صيد چشمان شكاري آشنا، آهو

 

هادي سالاري / كارشناسي فلسفه

دريچه‌ها

پيوسته بسته‌اند

شكوه علفزار در پشت خود پنهان كرده‌اند

دريچه‌ها

رنگ نور را

نمي‌دهند به درون راه

دريچه‌ها

پيوسته خفته‌اند

سكوت بي‌رحم زمان را در خود نهفته‌اند

دريچه‌ها

پيوند نگاه‌ها

را بريده‌اند

آزادي را رازي كرده‌اند

دريچه‌ها

پيوسته بسته‌اند

پيوسته بسته‌اند

***

شعله‌هايي كز درونم مي‌گدازانند

چنان سركش شده‌اند

كه تب سنگين پرسش‌هاي فرد مرده

از پنهان‌ترين زواياي وجودم سر بر كرده

و مرا ديگر تاب زيستن نيست

آه!‌ هيچ‌گاه نديده‌بودم پست

خود را اين‌سان بر بلنداي وجود

و اين‌چنين درنيافته بودم

كه بودنم دشنامي‌ست به روحم

كه هستم چه سنگين است بر دوش بودنم

چه خسته و دست‌بسته‌ام

و چه سنگين است حضور راهي كه بايد بپيمايم

آه كه چه ستمگرانه خورشيد هر روز

يادآور مي‌شود از پس هر سياهي چو دشنامي حضورم را

و اين آرزو در من فرو‌مي‌ميرد

كه اي كاش سفر خواب را پايان نبود

چرا‌كه روح كوچكم تاب رسالت ِ شدن را ندارد

چرا‌‌كه روحم در زير بار اين پرسش كوفته مي‌شود هر بار

كه آه! چگونه بايد بود؟

 

مهدي موحدي‌نيا / كارشناسي حقوق

۱

اشاره اي به جريان كوچه بني‌هاشم از زبان امير دست‌بسته

در امتداد نگاهت نشسته‌ام بانو‌!

با هر تلاطم پلكت شكسته‌ام بانو!

من در كشاكش پرالتهاب اين دنيا

تنها به چشم تو اميد بسته‌ام بانو‌!

۲

شايد تو در اين شهر به دادم برسي اي بلبل!

وقتي‌كه كسي نيست به يادم،‌ برسي اي بلبل!‌

من خسته‌ام از جاده‌ي تاريك تمدن اي كاش!

قبل از سفر آخر آدم برسي اي بلبل!‌

 

سيد مسعود مسعوديان / كارشناسي اقتصاد

ما كه شاعر به دنيا نيامديم

اين‌ها همه معجزه‌ي توست!

روسري‌ات را كه باد برد

روياي من آغاز شد

فرشته‌اي كه بر سر نجابت خويش با باد دوئل مي‌كرد

نگاهم چون كشتي وايكينگ‌ها

در اقيانوس آرام اشك‌هايم

به انتهاي سياه‌چاله‌ي گيسوانت

نزديك مي‌شد

ملوان فریاد زد

بوی عطر زن

جزیره ی گنج

روسري‌ات را كه باد برد

تو سوار بر شانه‌هاي من ِ اسب وحشي

يال‌هاي بلندم را در پنجه‌هايت مي‌فشردي

و من مي‌دويدم دشت را

ديوانه‌وار

و باد را نوش مي‌كردم به سلامتيت

روسري‌ات را كه باد برد

من دانستم براي داشتن تو معجزه كافي نيست

ايماني مگر تا خدايي معجزه‌آفرين باشد

روسري‌ات را كه باد برد

من از خواب پريدم

روياها هميشه مرا مسخره مي‌كنند

و از اين‌كه دروغ‌هايشان را باور مي‌كنم

به سادگي‌ام مي‌خندند

 

علي محمدي / كارشناسي فلسفه

فواره‌ي عقل را بگو بنشيند...

روي ديوار دلم عكس تو قاب است هنوز!

به روي پيرهنم عطر گلاب است هنوز!‌

لحظه‌ي بوسه به چشمان تو كي مي‌آيد؟

لب من زنده به اين لحظه‌ي ناب است هنوز!

خواستم سر به فلك برده و فواره شوم

ديدم اين آب زمين‌گير سراب است هنوز!‌

درد تنهايي من را چه‌كسي مي‌فهمد؟

داروي اين دل بيمار شراب است هنوز!

پرسشي داشت نگاهت ز نگاهم آن شب

حل اين مساله را عشق، جواب است هنوز!

 

سعید ملک نیا / كارشناسي حقوق

با فاطمه‌ي زهرا (س)

پاي درد دل اميرالمومنين (ع)

همه گفتند كه باراني و حزن‌انگيزي

باز با اين همه سرسبزترين پاييزي

آه از درد مكش، آينه‌ام را مشكن

من كه پيش تو به جز شرم ندارم چيزي

آه! پروانه‌ي پرسوخته‌ام هم‌چون شمع

پاي من سوختي و باز نمي‌پرهيزي

من نه ماهم كه به هر رفتن و هر آمدنم

هم‌چو دريايي مي‌افتي و برمي‌‌خيزي

كوه اميد مرا با پر اين پلك كبود

گاه مي‌سازي و ناگاه به هم مي‌ريزي

 

مصطفي واحدي / كارشناسي حقوق

مادرم مي‌گفت:

عاشقي يك روز است

و پشيماني هزار روز

اكنون

هزار روز است

پشيمانم

كه چرا

يك روز عاشق نبودم

 

سيد محمد‌باقر موسوي / كارشناسي اقتصاد

ميان بارش باران كه اشك پنهان است

فريب دادن مردم چقدر آسان است

دروغ عشق دروغي بزرگ بود دريغ!

دلي اگر شده عاشق دگر پشيمان است

چرا به حجم حقير قفس رضايت داد

پرنده‌اي كه در انديشه‌ي درختان است

كدام پنجره را وا كنم كه پر بزنم؟‌

تمام پنجره‌ها غرق در خيابان است

چراغ قرمز عمر مرا به سبز ببر

مسير ما به شب مرگ راه‌بندان است

به شاخه‌ي گل سرخم بگو جوانه نزن

بهار مژده‌ي آغاز يك زمستان است

 

 سمانه اشراقي / كارشناسي فلسفه

قفس به رويت باز بود

آغوش من هم

براي اولين بار

از پشت ديوار مقابل پنجره آمدم

و به قلبم اجازه دادم به سويت پر بكشد

تو اما با قدم‌هاي ترديد گريختي

***

كدام دست مخفي

نگاهت را دزديد

و به جرم دوست‌داشتن

به انزواي خاكستري قفس فرستاد؟

من اين‌بار

گوش‌هايم را

به روي زخم زبان‌ها مي‌بندم

و خلوت بي‌رنگمان را

ميان شاخه‌هاي بلور

به انتظاري مي‌نشينم

قفس بسته نيست

نگاه كن!

و من انتظار را

ثانيه ثانيه…

 

محمدرضا مويدي / كارشناسي اقتصاد

بر بستر لطيف نسيم

جفت‌گيري مي‌كنند

دو سنجاقك

 

نازنین زهرا بیگدلی / کارشناسی فلسفه

در كلبه‌ي تنهايي دل

آشنايي تنهاست

دريا مرده‌ي گور شده است

مهرباني تنهاست

اكسيد زمان پر ز بي‌معنايي است

اين‌جا همه مغضوب زمان در سحرند

اين‌جا كابوس ازل در ابد است

اين‌جا شهر پاياني

شهر بي‌آغاز

شهر مفتون

اين‌جا قلب شتابان است

واژه‌ها مي‌فهمند

نبض خورشيد در اين‌جا مرده است…

 

مائده عزيزالله‌پور / كارشناسي حقوق

انتهايم به درد محدود است

كاش مي‌شد تو را قدم بزنم

لااقل با حضور دستانت

روي تنهايي‌ام قلم بزنم

كاش آخر غروب چشمانت

نقش تقدير را رقم بزنم

روي دردهاي صد من ِ من

اندكي عشق مرهم بزنم

و همين جاي قصه را بايد

روي تنهايي‌ام قلم بزنم  

 

 

راحيل‌السادات ارجمندي / كارشناسي علوم سياسي

انگار نه انگار

كه هميشه همين حوالي اتفاق مي‌‌افتادي

كه هميشه كنار مرددترين تابلوي ايست ممنوع

به عادت فاصله‌هاي مرسوم‌شده

(جا مي‌ماندي)

تلاش محرمانه است

محرم كردن     من به سايه‌ات     سايه‌ات به من

وقتي كه چشمانم حرامت شده است     عمودي‌ترين خورشيدها

حالا كه منطق شعري من است

رد شو،‌ رد شو از خانه‌هاي سياه اين شهر

و بگذار كه باز هم به خواب ببينم

كه هميشه همين حوالي اتفاق مي‌افتادي

كه هميشه كنار مرددترين تابلوي ايست ممنوع

كه هميشه     شايد    اين‌بار     جا نماني!

 

 تینا حضرتي / کارشناسی فلسفه

  و امروز        یک روز ابری

                یک روز زیبا

و امروز     من تنها

                من بی تو

و امروز     سرماست شاید

و امروز     او بی‌من تنهاست شاید

و من         سینه‌سرخی تنها

               در قفس شاید

و تو         چون عقابی زیرکی

              در اوج شاید

              بالا، بیرون، شاید

و من        بی‌بال و پر شاید

و من پر از رویای پریدن

و من ناتوان، خسته و دلسردم                 و تو پرغرور، زیبا، خرسندی

و من عاشق صدای سایش بال‌های تو      و تو عاشق آواز آرام صبح‌های من

و من پر از آرزوی با تو بودن               و تو تنها در فکر در اوج بودن

و من پر از تلاش با تو پریدن                و تو پر از غرور تنها پریدن

 و من هر روز در تلاشم                      و امروز – روز با تو پریدن

و امروز

                من غمگین

                                  و امروز

                                                من بی‌تو

                                                               و امروز بی‌رویا

و امروز من تنها

                          و آخر امروز قاب عکس تو را باد شکست

و رویای زیبای مرا

دختر صاحب‌خانه در سطل ریخت 

 

محمدهادي فكري / كارشناسي علوم سياسي

خامشيم از مرهم اما دردمان ناموسي است

بغض دارد زندگي تا دردمان ناموسي است

دل‌خورم از دست دنيا؛ رسم ما سيلي نبود

آسمان نيلي شده ما دردمان ناموسي است

گريه‌هامان مثل يك مادر كه كودك داده است

مي‌كني با ما مدارا؟ دردمان ناموسي است

گريه‌هامان نسل اندر نسل تا حالا رسيد

گريه‌هايي بي محابا دردمان ناموسي است

ماجرايي اتفاق افتاد قلبم را شكست

مي‌خراشم صورتم را دردمان ناموسي است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 11:12  توسط علی محمدی  

 

باران لحظه های  پر از خشکسالی ام!

احساس آبی غزل احتمالی ام!

 

در این اتاق یک دو سه متری م٬ دلخوشم

با رنگ آسمانی گل های قالی ام

 

تا کی صدای آمدنت طول می کشد؟

پیغمبر قبیله! امام اهالی ام!

 

وقتی غروب می شود و گریه می کنی

آیا نمی شود به نگاهت بمالی ام

 

دنبال ارتفاع خودم آمدم٬ اگر

اطراف گیوه های تو در این حوالی ام

 

ای رمز جدول همه ی جمعه نامه ها

تنها جواب آینه های سؤالی ام!

 

یک روز هم اذان تو را پخش می کنند

از پشت بام حنجره های بلالی ام

 

تو لهجه ی زبان خدایی و من ولی

از پایه ریزهای زبان های لالی ام

 

حالا کنار چشم تو لکنت گرفته ام

من دوست دالمت٬ تو اگر دوست دالی ام

 

علی اکبر لطیفیان

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 18:55  توسط علی محمدی  

 

می فرستی قلبت را

در آب

با قلاب

اما عاشقی بلد نیستند

کوسه ها 

 

علی داوودی

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:3  توسط علی محمدی  

 

با شرکت: محسن فتاحی

 

دلبر جانان من٬ برد دل و جان من

برد دل و جان من٬ دلبر جانان من 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 14:50  توسط علی محمدی  

 

ای دل! اگر نخواندت٬ ره نبری به کوی او

بی قدمش کجا توان٬ ره ببری به سوی او؟

 

گر نروی به سوی او٬ راست بگو! کجا روی؟

هر طرفی که بنگری٬ مُلک وی است و کوی او

 

تا که به گوش جان من٬ رمز الست گفته است

هیج برون نمی رود٬ از دلم آرزوی او

 

آن چه ز ما شنیده ای٬ آن ز خدا شنیده ای

چون همه گفت و گوی ما٬ هست ز گفت و گوی او

 

هیچ مجو ز هیچ کس٬ نام و نشان من که من

غرق محیط گشته ام٬ از رشحات جوی او

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:46  توسط علی محمدی