بهمن ۸۵ بود که محمدرضا -پسرخاله م- توی خمین پرواز شماره ی 1011 رُ راه انداخت. اولین وبلاگم بود. بعد از چند ماه نوشتن حذفش کردم.
چند ماه بعد٬ اوایل سال ۸۶ تصمیم گرفتم غزل های سال ۸۵ رُ آرشیو کنم و وبلاگ شکیب ُ ثبت کردم. البته این وبلاگ صرفن یه آرشیو بود. از نظر من اعتبار هر وبلاگی به نظراتشه. به خاطر همین شکیب رُ یه وبلاگ نمی دونم.
آرشیو که جمع و جور شد٬ یه وبلاگ دیگه زدم به اسم کنکور زندگی . چند ماهی هم کار کردم ولی بعد از یه مدت٬ تصمیم گرفتم کنکوری رُ هم ببندم.
برای این که شعرهای جدید رُ یه جایی جمع کرده باشم جزیره ی متروک رُ راه انداختم. جزیره ی متروک هم عمر زیادی نداشت.
و حالا امروز نوبت به ساعت شنی رسیده. امیدوارم ساعت شنی آخرین وبلاگی باشه که کار کردم و دیگه سراغ فضای مجازی نیام.
اولین پست وبلاگ سلام بر پیوند جدایی ها بود و آخرین پست هم همینه که دارین می خونین.
اولین نظر وبلاگ رُ هادی گذاشت: «منتظرم». و آخرین نظر رُ شازده سید کوچولو: «سلام چه جوری مرد! قضیه مردی رو هم نمی فهد! آنکه مرد نشده غم نمی فهمد تو دنبال یکی می گردی که چی؟ تو کویر لوته و معنی زمزم نمی فهمد! یا علی.» اما یه نظر بود که خیلی منُ تکون داد٬ دلیلش رو نمی دونم ولی خیلی اذیتم کرد. نظر یه ناشناس در مورد پست ترسو: «عشق از نياز بر مي آيد.اما كدام نياز؟ عشق نياز است، اما نياز به تبديل شدن و به اين گونه از بن بست رهيدن، از خود خلاص شدن و به معشوقي كه بالاترش يافته اي پيوستن و با او ماندن. چون هنگامي كه بودن تو، ماندن است و ماندن تو مرگ است بايد اين بودن، از بن بست ماندن نجات بگيرد. بايد در راهي بيفتد و جهتي بيابد. اين نياز عشق است و عشق از اين نياز برخاسته است. و اين عاشق است كه به راحتي مي تواند خودش را بدهد، كه خود برتري را بدست آورده است. آن چیزی که ما به آن دل بسته ایم عشق نیست. نیاز ادامه یافتن و حرکت کردن نیست. نیاز به سرگرم شدن و تنوع داشتن است!!!!!»
از حضور و نظرات همه ی دوستان ممنونم. باخیلی از دوستان توی همین فضای مجازی آشنا شدم و رابطه م با خیلی از بچه ها از طریق همین فضا تداوم پیدا می کرد. رسم روزگار اینه که هر آغازی یک پایانی داره و من خیلی وقته به این رسم عادت کردم. امیدوارم هیچ وقت ساعت شنی شما نشکنه. موفق و پیروز و سربلند باشید.