تبليغاتX
ساعت شنی

ساعت شنی

ساعت شنی هم شکست

 

دستم خيلي وقت بود به نوشتن نمي‌رفت. از سر تنبلي بود يا كم‌بود وقت يا هر چه ديگر...

دستم خيلي وقت بود نمي‌رفت به نوشتن اين كه حرف بي‌پايه و اساس جواب ندارد. حرفي كه فقط حرف است و با باد هوا هيچ توفيري ندارد...

تهمت، دروغ، افترا، بدبيني، فحش و ناسزا و قس‌علي‌هذا... اين روزها، روزهاي تبلور اين كلمات بود. كلماتي كه تبديل به فعل ما شده بودند. كلماتي كه در ما رسوخ كرده بودند و ما هم‌چنان بي‌خبر كه «خبرترين خبر روزگار بي‌خبري‌ست...»

برادر عزيز! خواهر گرامي! ما يك‌ديگر را دوست داريم. دوست نداريم؟ چرا! داريم. چرا دروغ و تهمت و غيبت و ريا و فحش و ناسزا و پنهان‌كاري و براي هم زدن و...

روز قيامتي هم هست؛ نه من، نه تو و نه هيچ كس ديگري منكر اين نمي‌شود كه روز حسابي هم هست.

برايم خيلي جالب بود كه همه اهل خبر و همه اهل تحليل و همه اهل و هيچ نااهلي در ميان اين همه حيوان ناطق اهلي پيدا نمي‌شد. همه اهل يك خاك، يك دين، يك رسم و رسوم و آداب... اما اين همه تفاوط؟ تفاوت نه در راي، نه در انديشه و نه در هيچ چيز ديگري. تفاوت در ايمان داشتن و ايمان نداشتن و اعتماد كردن و اعتماد نكردن.

شريعتي مي‌گفت: «آري برادر! اين‌چنين است». اما نه دوست عزيز!‌ نه! ديگر اين‌چنين نيست كه «آن‌چنان»‌ است.

مي‌خواستم اين نامه را خطاب به دوستي بنويسم كه يكي دو روز پيش گفته بود: «ديگه حالم از آقا (آقاي خامنه‌اي) هم به هم مي‌خوره.» و من نبودم وقتي اين كلام مبارك!‌ و ميمون! به دهان اين دوست جاري شد؛ وگرنه براي آن دوست كف مي‌زدم،‌ هورا مي‌كشيدم و شيريني مي‌دادم.

آهاي دوستي كه از آقاي خامنه‌اي حالت به هم مي‌خورد! آهاي! حواست را جمع كن كه خط قرمز ما (من و دوستان من  كه تعدادشان اگر از شما زيادتر نباشد كم‌تر نيست) ولايت فقيه است؛ ولايت فقيه. حواست را جمع كن كه اگر يك بار به تو اجازه داديم پايت را از گليمت بيش‌تر دراز كني و حرف‌هاي گنده‌تر از دهانت بزني،‌ به اين معني نيست كه بار دوم و سوم و بار چهارمي هم هست. هرچند ره‌بر ما به ما ياد داده است سكوت را، صبر علي‌گونه را و تحمل حرف مخالف را. آهاي آقا يا آقايان،‌ خانم يا خانم‌هايي كه اين روزها جوگير شده‌ايد و آن‌چه به زبان مي‌آوريد را نجويده در گوش اين و آن مي‌ريزيد! آهاي!‌ حواستان را جمع كنيد كه ظهور نزديك است. انتخابات بهانه است و سنگ محك دوست از دوسط!

  اللهم عجل لوليك الفرج...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 17:37  توسط علی محمدی  

 

آرش پورعلیزاده

 

۱

مانده‌اي در كنار ابراهيم مانده‌اي سوختن بياموزي
تو كه پروانه‌ي بدي هستي تو كه در پاي شمع مي‌سوزي

چشم‌هاي تو آبي روشن سرفه‌هاي تو قرمز تيره
هر دو  پايت براي استقلال هر دو پايت براي پيروزي

 تو نماز شكسته‌اي هستي كه نخوانده‌ست هيچ‌كس هرگز  
تو كتابِ نخوانده‌اي هستي كه نديده‌ست دانش‌آموزي

 آب افتاد از آسياب امروز مردم كم‌حواس بسيارند
يادشان رفته است يك وقتي... يادشان رفته است يك روزي...

 

۲

جسمِ او رفته است سربازي جسمِ او رفته روح‌تر باشد
جسمِ او در خليج زنداني‌ست روح او رفته در خزر باشد

ناخدا روسپيدمان كردي گرچه داغ شهيد دشوارست
تازگي‌ها قرار شد مادر با تو يك روز هم‌سفر باشد

ماهي تشنه آب مي‌خواهد تو از اين آب‌گير دل‌گيري
دلت از رودها به دريا رفت بهتر اين است در به در باشد

خبرِ خانه را نمي‌گيري پسرت رفته است دانشگاه
دخترت با حسابِ من بايد چند سالي بزرگتر باشد

به پدر افتخار خواهد كرد گرچه دل‌تنگ مي‌شود گاهي
بگذاريد بندرِ آبي گاه‌گاهي عجيب، تر باشد

كاش آن روزِ آخري مادر آب پاشيده بود پشت سرش
كاش يك هفته ديرتر برود كاش يك روز بيش‌تر باشد

هيچ كس از اهالي ساحل دل به دريا نمي‌زند ديگر
با شماهاست آي آدم‌ها  شايد اين قومِ خسته كر باشد  

 

۳

شهر دست پرنده‌ها افتاد تو چرا بال و پر نداري كه؟ 
زودتر پر بكش بيا اين سو از دل ما خبر نداري كه

كوچه را روسياه كردي٬ و... تو خودت روسپيد برگشتي
تو كه غير از لباس سربازي پيرهن بيشتر نداري كه

كوچه‌هاي شمال منتظر است از جنوب خودت بيا خانه
مغز ما را پياده... اما نه تو كه پاي سفر نداري كه

آي هيزم‌شكن نمي‌داني كه درخت ايستاده مي‌ميرد
تك‌درخت مرا نگير از من توي دستت تبر نداري كه

دير كردي دوباره و چيديم سفره را با چهار تا بشقاب
ظهر با سر بيا سرِ سفره... آه اما تو سر نداري كه

 

۴

يك نفر جامِ زهر مي‌نوشد رد شو از اغتشاش كرمان‌شاه
آخرين جرعه‌هاي اين جام است همه را نه يواش كرمان‌شاه

يك طرف كفر و يك طرف ايمان رد شو از تنگه‌ي نفاق اي دل
در كمين ايستاده صيادي با تفنگِ كلاش كرمان‌شاه

عشق را دستِ كم نمي‌گيرند عشق روز معاد پيروز است  
هيچ راهي نداشت بي‌ترديد در تو عقلِ معاش كرمان‌شاه

دلم از رشت مي‌رود يك روز من دلم مال قصر شیرین است   
دل ِ كردم دوباره خواهد داد بيستون را تراش كرمان‌شاه

در كمين ايستاده تنگه هنوز روي پا ايستاده پاوه هنوز
به تو دستش نمي‌رسد دشمن ديگر آسوده باش كرمان‌شاه 

 

۵

بروم پاي منبر آقا بگذارم سري به سجاده
جبهه پيشاني من است امشب با توام با تو اي دلِ ساده

تو در اين كوچه‌ها نمي‌گنجي دلِ تنگت شهيد خواهد شد  
تو به مقصد رسيده‌اي اما من دلم مانده اولِ جاده

كوله‌ات را خودت ببند اخوي همه‌چي جفت و جور شد ديگر  
روي بند است رخت سربازي‌ت تو كه آماده‌اي نه؟ آماده

موجِ دريا گرفته است تو را كه به ساحل نمي‌رسي هرگز  
در كلاهت سرود مي‌خوانند چند دريانورد آزاده

من به اين سو پناه آوردم تو ولي ايستاده‌اي آن سو  
گرچه افتادي از نفس سرباز عاشقي از سرت نيفتاده

 

دوستان عزیزی که نظر میذارن محبت کنن اگر اسم مستعار میذارن حتمن آدرس پست الکترونیکی یا وبلاگشون رو هم بنویسن. همون طور که در بالای صفحه ی وبلاگ نوشتم با کمال معذرت نظرهایی که نویسنده هاشون رو نشناسم یا نویسنده هاشون زحمت معرفی٬ به خودشون ندن باز هم با کمال معذرت و در عین شرمندگی حذف خواهند شد.  

یاعلی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:48  توسط علی محمدی  

 

سایه‌ی ولایت تا ابد بر سر ما مستدام باد

 

می‌رویم تا حماسه‌ای دیگر رقم بزنیم...

 

دوستان عزیزی که نظر میذارن محبت کنن اگر اسم مستعار میذارن حتمن آدرس پست الکترونیکی یا وبلاگشون رو هم بنویسن. همون طور که در بالای صفحه ی وبلاگ نوشتم با کمال معذرت نظرهایی که نویسنده هاشون رو نشناسم یا نویسنده هاشون زحمت معرفی٬ به خودشون ندن باز هم با کمال معذرت و در عین شرمندگی حذف خواهند شد.  

یاعلی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 15:56  توسط علی محمدی  

 

چنين كشته‌ي حسرت كيستم من؟ كه چون آتش از سوختن زيستم من

 

دیشب چقدر کشیدم

حسرت را...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:51  توسط علی محمدی  

 

لیز خورد از دهان تو کلمه

تهمت و افترا زدی به همه

 

به من و احمدی نژاد و ذکور

و به این بانوان محترمه

 

«چیزـچیز» تو چیز دیگری است

وقت برنامه هات خیلی کمه!

 

این همه آتش دروغ و نفاق

می زند عاقبت به ما صدمه

 

دوستم داری و نمی فهمم!

دوستت دارم؟ ای... فقط یه نمه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:56  توسط علی محمدی  

 

سلام بر دکتر محمود احمدی نژاد

 

۱

اکنون رای ملت یا تو٬ یا توست

یک... دو... سه قدم فاصله ی ما تا توست

مانند رجایی عاشقی می دانم

مظلومیت بهشتی اکنون با توست

۲

این آرزوی بعید را آوردی

اندیشه ی هر شهید را آوردی

با آمدن دوباره ات در میدان

در کشور خود امید را آوردی

۳

مسئولیتی خطیر بر شانه ی توست

طی کردن این مسیر بر شانه ی توست

از «چارم تیرماه ۸۴»

۸۴ تیر در شانه ی توست

۴

در ظلمت جهل مثل مشعل هستی

هنگام مناظره مسلسل هستی

در «هسته ای» و «فضایی» و «خارجی» ات

با لطف خدا مقام اول هستی

۵

یا سنگ گذاشت دشمنت در مشتم

یا این که قلم گذاشت در انگشتم

از دوست اگر نخورده بودی خوردی

من جای تو بودم همه را می کشتم

۶

شایسته ی اعتماد ملت هستی

سرمایه ی اعتقاد ملت هستی

چشم همگان به صبح فردا روشن

«تو» منجی اقتصاد ملت هستی

 

با احترام به مهندس میرحسین موسوی

 

۷

دیروز به داد روستایی نرسیدید

با «من-من»تان به هیچ «ما»یی نرسیدید

۶ روز دگر به سادگی می بینید

با میرحسین هم به جایی نرسیدید

۸

گر باز شدی تو منزوی گریه نکن

از دور کنار می روی گریه نکن

از فیلم هاشمی بیا پند بگیر

ای میرحسین موسوی! گریه نکن

۹

کی مملکت از فشارها خم شده بود؟

این عزت و افتخار کی کم شده بود؟

با ترکه ی پندهای دکتر حتا

چوپان دروغگو هم آدم شده بود

 

اگر جایی هم هجایی کم بود یا اختلال وزنی داشت! فدای سر دکتر احمدی نژاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 18:38  توسط علی محمدی  

 

مثل سابق نيستي انگار عاشق نيستي

ياسمن اركيده نيلوفر شقايق نيستي

 

چشمه هستي بركه هستي رود دريا آبشار

دوستت دارم اگر آيينه‌ي دق نيستي

 

ساده‌اي شيرين‌زباني چشم‌بادامي ولي

با دل سنگی که داری اهل منطق نيستي

 

من مخالف نيستم با « مرگ يعني عشق» يا...

« عشق يعني مرگ» يا... با من موافق نيستي؟

 

سکه ها حتمن دو رو دارند٬ آری! عقل و دل

کذب محض است این که تو... نه! تو منافق نیستی

 ***

هرچه هستي باش تا باشيم با هم، با غزل

مثل سابق نيستي وقتي كه عاشق نيستي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 18:41  توسط علی محمدی  

 

- اين سكوت داره گوشامُ كر مي‌كنه. دِ يه چيزي بگو لامصّب!

- دوست داري چي بشنوي؟

- صداتُ.

- هه! يه صداي زنگ‌خورده‌ي گوش‌خراش.

- هرچي اسمشُ مي‌خواي بذاري بذار. اين صدا برا من يادآور...

[صداي ممتد سرفه‌هاي خشك]

- شنيدي؟

- تو چي؟ ديدي؟

- چيُ؟

- چشمامُ!‌ اشكامُ!

- اين اشكا براي بدرقه‌ي من اومدن!

[صداي تيك تاك ساعت... صداي نفس‌هاي آخر... صداي سكوت]

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 19:8  توسط علی محمدی  

 

از زبان امیرالمومنین (علیه السلام)

 

تو روح! از بدنم مي‌روي... برو! اما...

به قلب رود، بلم! مي‌روي، برو اما...

بهشت خانه‌ي تو تا بهشت خانه‌ي دوست

تو از حرم به حرم مي‌روي، برو! اما...

هميشه بغض تو سد كرد راه حنجره را

به جان عشق قسم... مي‌روي برو، اما...

صداي گريه‌ي تو مثل خنده‌ي باران

شريك زندگي‌ام! مي‌روي؟ برو! اما -

- تمام خانه‌ام از عطر ياس لبريز است

بهار رفت... تو هم مي‌روي برو... اما...

***

گلايه نيست... ولي نه! گلايه... نيست ولي

اگر به خواست او مي‌روي برو باشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 18:15  توسط علی محمدی  

 

ساده. تمام شخصيتش با همين يه كلمه تعريف مي‌شد. ساده مي‌اومد. ساده مي‌رفت. ساده نگاه مي‌كرد. ساده مي‌پوشيد. حتا ساده درس مي‌داد. اصلن خود سادگي بود. اونقدر معلم ساده‌اي بود كه كلاساش كِركِر خنده بود. كلي با بچه‌ها دستش مينداختيم. در واقع از سادگيش نهايت سوء استفاده رُ‌ مي‌كرديم. وقتي براي ختمش رفتيم خونه‌ش چلوكباب بخوريم، باز هم تنها چيزي كه ديده مي‌شد سادگي بود. ولي يه چيزيش اصلن ساده نبود. بي‌وجدان امتحاناشُ‌ خيلي سخت مي‌گرفت. خيلي سخت. جوري كه اصغر شاگرد اول كلاسمون هيچ كدوم از امتحاناي آقاي كاميابُ نتونست بالاي ۱۴ بگيره. ديگه ببين بقيه چه گلايي كاشته بودن. ولي باز با اين حال نمي‌توني از ويژگي سادگيش بگذري. بدبخت ساده هم مُرد. روزي كه نمره‌ها رُ خوند بچه‌ها ترمز بريده بودن. هم ترمز خودشون بريده بود، هم ترمز ماشين آقاي كاميابُ بريده بودن. با يه تصادف ساده، خيلي ساده با ۱۴۰ تا سرعت پيكان فلك‌زده رُ‌ چسبونده بود به ته كاميون. مرگ از اين ساده‌تر! همه‌چيش ساده بود خدابيامرز.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 19:16  توسط علی محمدی