تبليغاتX
ساعت شنی

ساعت شنی

ساعت شنی هم شکست

 

قبلنا مي‌گفت: «بوسه‌ها انواع دارن.» بعد خيلي جدي (من هم جدي نگاهش مي‌كردم) ادامه مي‌داد: «بوسه‌ي ديدار، بوسه‌ي قدرداني، بوسه‌ي سلام، بوسه‌ي خداحافظي، بوسه‌ي عشق، بوسه‌ي هوس و هزار جور بوسه‌ي ديگه.» من فقط به لباش نگاه مي‌كردم. چشاش دروغ‌گو بودن. اينُ حتا از همون نگاه اول مي‌شد فهميد. به چشاش نمي‌تونستم نگاه كنم. راستش هيچ اعتمادي توي چشاش نمي‌ديدم. فقط به لباش نگاه مي‌كردم. لبخند تلخ كه مي‌خواست بزنه لباش از دو طرف بازتر مي‌شدن. اما امان از لبخند شيرينش. با همينا بود كه بابامُ‌ درآورد. لبخند كه مي‌زد لباش بالا و پايين مي‌رفتن و مرمراي به‌صف‌شده‌ي دندوناش نمايان مي‌شد. دو قدم كوتاه برداشت و به من نزديك‌تر شد. صورتشُ آورد جلو. حرارت ملايمي صورتمُ‌ نوازش مي‌كرد. سايش لباشُ روي گونه‌هام احساس كردم. گرماي اين بوسه فقط از نوع يه بوسه بود:‌ بوسه‌ي خداحافظي.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:26  توسط علی محمدی  

 

برگشتم. اما كسي پشت سرم نبود. به راه خودم ادامه دادم. قدم‌هامُ آروم‌‌تر برمي‌داشتم. احساس دل‌هره‌ي عجيبي داشتم. صداي كفش‌هاش توي گوشم سورتمه مي‌رفت. قدم‌هام آروم‌تر و به همون اندازه سست‌تر مي‌شد. سرما استخونامُ‌ گاز مي‌گرفت. وحشت عجيبي سراسر وجودمُ‌ فرا گرفت. از همين وحشت بود كه قفل كردم. ديگه نتونستم قدم از قدم بردارم. آروووم سرم و كم‌كم نيم‌تنه‌ي چپمُ چرخوندم. چشم‌هام مي‌ترسيدن و لب‌هام مي‌لرزيدن. نگاه كوتاهمُ بلند كردم و بلندتر. خبري نبود. پرنده هم پر نمي‌زد. اما هنوز احساسش مي‌كردم. احساس مي‌كردم از لحظات پيش به من نزديك‌تر شده. نفسم بند اومده بود. يك لحظه دست‌هاشُ روي سينه‌م حس كردم. داد كشيدم. پهن شده بود روي ديوار. سايه‌م بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:10  توسط علی محمدی  

 

هدیه به محسن فتاحی که سرش خیلی شلوغه

 

مرا شبيه خودت مبتلا نكن لطفن

و پشت پنجره من را صدا نكن لطفن

 

براي شادي من بادبادكي كافي‌ست

براي شادي من دل هوا نكن لطفن

 

نه! عشق سنگ بزرگي‌ست، نه! زمين بگذار

بيا و ياد بگير؛ ادعا نكن لطفن

 

بيا و ياد بگير؛ اين كه «دوستت دارم»

دروغ نيست، ولي تو ريا نكن لطفن

 

برو براي خودت زندگي بكن، ضمنن

براي حال خرابم دعا نكن لطفن

×××

تمام حرف دلم را زدم، كسي نشنيد

تو نيز گوش به اين ماجرا نكن... باشه؟  

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:29  توسط علی محمدی  

 

مي‌گفتن مستجاب‌الدعوه‌س. مي‌گفتن همين هفته‌ي پيش يه كور مادرزادُ شفا داده. يا مي‌گفتن براي كريم دعا كرده كه بتونه چكاشُ پاس كنه،‌ همون اول صب كريم يه پولي تو قرعه‌كشي بانك به اسمش درمياد. همه مي‌گفتن خدا روشُ زمين نميندازه؛‌ از بس باايمان و بااخلاصه.

حالا درست رو به روم بود. درست رو به روم. از نزديك‌ترين فاصله‌ي ممكن مي‌ديدمش. پيرمرد ريشويي كه دكمه‌ي بالايي پيرهنشُ روي گردنش بسته بود. پيرمردي كه نه قيافه‌ش به رمّالا مي‌خورد، نه شبيه فالگيرا بود.  مُهر٬ روي پيشوني‌ش جا انداخته بود. اما من نه مي‌تونستم اون حرفا رُ قبول كنم، نه مي‌تونستم اين چيزايي كه مي‌ديدمُ باور كنم. نه اين كه اعتقادي به اين حرفا نداشته باشم؛ نه! بحث، بحث اعتماد بود،‌ نه اعتقاد.

حالا درست رو به روي من بود و مي‌تونستم هر چي از دهنم درمياد بهش بگم. مي‌تونستم بهش بگم كه اين كارا آخر عاقبت نداره. مي‌تونستم بهش بگم كه تو هيچ چي از خودت نداري و همه‌ي اين‌ها لطف يكي ديگه‌س در حق بنده‌هاش. اما زبونم تو دهنم جا خوش كرده بود.

درست رو به روم بود. دستمُ آوردم بالا و به ريشام كشيدم. اونم دستشُ بالا آورد و كشيد روي محاسنش. بهش نزديك شدم. اونم بهم نزديك شد. براش ابرو بالا انداختم. اونم درست همين كارُ تكرار كرد. ديگه اعصابم داشت خرد مي‌شد. آينه رُ شكستم.

 

مخلص سید محمدامین موسویون هم هستیم

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:50  توسط علی محمدی  

 

خیلی حیفه که اسم شاعر این شعر رُ نمی‌دونم:

 

طوبای قدکمون من!

ببین ز غصه دل‌گیرم

مادر مهربون من!

مرو مرو که می‌میرم

 

مادر! تبسمی

با من تکلمی

قرار و صبر من بردی

 

احساس زینبی

تو یاس زینبی

نبینمت که پژمردی

 

***

بشنو نوای من مادر!

که می‌روی سوی محسن

بزن به جای من مادر!

بوسه‌ای بر روی محسن

 

بگو ای مادرم!‌

تو با برادرم

شدم ندیده دل‌داده

 

بگو که خواهرت

زینب مضطرت

این بوسه رُ فرستاده  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:4  توسط علی محمدی  

 

قصه‌مون قصه‌ي عشقه، اگه باور نداري

مي‌توني يه شاخه گل تو گلدون دل بكاري

 

مي‌توني ستاره باشي توي آسمون شب

مي‌توني ماه بشي و باشي هم‌زبون شب

 

اما تو ستاره و ماه و خورشيد نمي‌شي

مث اون آفتاب عشقي كه مي‌تابيد نمي‌شي

 

مي‌توني ابر بشي تا دم صُب زار بزني

مي‌توني با خنده‌هات صد تا دلُ بار بزني

 

اما آخر عاقبت نداره دلبري گلم!

كاري از پيش با اين چيزا نمي‌بري گلم!

 

مرگ و زندگي فقط دست خداس،‌ اون مي‌دونه

كه كيُ، كجا چه‌طوري چه زموني بشونه

 

تو فقط بدون كه ما اومديم عاشق باشيم

نه كه واس هم روز و شب آيينه‌ي دق باشيم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:25  توسط علی محمدی  

 

- عشق اول دلتُ مي‌گيره، بعد دنياتُ، بعد دينتُ، بعدم خودتُ. اما خدا نكنه كار به مرحله‌ي آخر بكشه.

- مرحله‌ي آخر؟ مرحله‌ي آخر چيه؟

- خودشُ! خودشُ ازت مي‌گيره. ولي خدا نكنه خودشُ ازت بگيره.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 15:57  توسط علی محمدی  

 

شونه به شونه‌ي هم راه مي‌رفتيم. سايه‌هامون افتاده بودن رو همديگه. عطر نگاهش به مشامم رسيد.

- ببينم! نسبت من و تو چيه؟ اگه الآن يه آشنايي من و تو رُ تو خيابون ببينه چي ميگه؟

- حرف ديگران چه اهميتي داره؟ ديگراني كه به همين يه سوال ساده نمي‌تونن جواب بدن. نظر تو چيه؟‌ فكر مي‌كني نسبت من و تو چيه؟‌

- بي نسبتي!

نتونستم جلوي خنده‌مُ بگيرم. سایه‌ها مدام از هم فاصله می‌گرفتن و به هم نزدیک می‌شدن. ادامه داد:

- روزي كه اومدي بهم گفتي با من يه نسبتي داري، فكر كردم برادر دوقلوي مني كه تو بچگي از هم جدامون كردن.

- شايد درست فكر كردي!

- راستشُ‌ بگو!‌ نسبت ما چيه؟ من ديگه نمي‌تونم تحمل كنم.

سايه‌ها هنوز براي خودشون مشغول بودن.

- اگه به سايه‌هامون نگاه كني مي‌فهمي!

اين دفعه نوبت اون بود كه بزنه زير خنده. لبخند كه از روي لباش محو شد:

- خواهش مي‌كنم. اينقدر منُ اذيت نكن! نسبت من و تو چيه؟

- مطمئني مي‌خواي بدوني؟

- آره! مطمئنم.

- عشق!

سايه‌ها همون‌طور كه دور مي‌شدن، براي هم دست تكون دادن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:38  توسط علی محمدی  

 

تا حالا اينقدر بهم جلب توجه نشده بود. همه به خاطر من اومده بودن تو كوچه و خيابون. خيليا پنجره رُ باز مي‌كردن و بهم نگاه مي‌كردن. ازدحام جمعيت راهُ‌ بند آورده بود اما من داشتم ذوق‌مرگ مي‌شدم. تا حالا اينقدر بهم جلب توجه نشده بود. همه هم اومده بودن. غريبه و آشنا. ابراهيم -پسر بزرگ‌ترم- با چشاي پف‌كرده. اما از احمد و مصطفا خبري نبود.  ليلا و لاله -پدرسوخته‌هاي بابا- كنار خاله‌شون وايساده بودن. اوه اوه اوه، اصغرآقا -سوپري محل-! رفتم پشت ابراهيم قايم شدم يه وقت منُ‌ نبينه. چارصد پونصد تومني بهش بدهكار بودم. يه صداي آشنايي كلمات آشنايي رُ‌ فرياد مي‌كرد. گوشامُ تيز كردم. صدا، صداي برادر زنم، حاج اكبر بود. هميشه مي‌گفت سر كبرا رُ‌ تو خوردي. احمد و مصطفا هم از راه رسيدن. كبرا خانوم چادر گل‌منگلي قشنگي كه از مكه براش خريده بودمُ سرش كرده بود و كنار سوپري اصغرآقا برام دست تكون مي‌داد. يه لحظه صداي حاج اكبر همه‌ي وجودمُ فرا گرفت:‌

- به عزت و شرف لا اله الا الله…

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:29  توسط علی محمدی  

 

صداي قيژّ اتوبوس بلند شد. راننده خيلي بد ترمز مي‌گرفت. جوري كه همه از ميله‌ها آويزون مي‌شدن و تاب مي‌خوردن. پسري با موهاي دم اسبي سوار شد و از بغلم رد شد و بين من و يه پسر ديگه كه موهاي وزوزي داشت وايساد. اتوبوس راه افتاد. به برنامه‌هاي امروزم فكر مي‌كردم. اين كه بايد ماشينُ ببرم معاينه فني. اين كه پايان‌نامه‌اي كه چند ماهه مشغولم كرده رُ بدم براي تايپ. اين كه بايد با نجمه و مامان اينا بريم حلقه بخريم...  تو همين فكرا غرق بودم كه با ترمز راننده يك‌دفعه پسره كه موهاش دم اسبي بود، پهن شد رو پسره‌ي مو وزوزي.

- هو!‌ چه خبرته آقا گاوه!

- چرا فحش ميدي آشغال!

كارشون داشت بالا مي‌گرفت كه يه ريش‌سفيدي داد زد:‌

- صلوات بفرست.

صداي صلوات فضاي اتوبوسُ پر كرد. چشمام به زنجيره‌ي مغازه‌هاي فروش لوازم خانگي افتاد كه يادم اومد بايد به فكر تلويزيون و يخچال و چند تا تيكه‌ي ديگه كه قرار شد داماد تهيه كنه باشم. مغازه‌ها انگار كه دست به دست هم داده باشن٬ همين جوري ادامه داشتن و با رشته‌ي افكار من به صورت موازي حركت مي‌كردن. اتوبوس وايساد. وقتي به خودم اومدم ديدم رشته‌ي مغازه‌ها رُ مسجد ولي عصر پاره كرده. يادم افتاد امروز جمعه بود. اتوبوس اومد حركت كنه كه داد زدم:

- آقاي راننده!‌ نگه دار. پياده ميشم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:27  توسط علی محمدی  

 

 

در انتظار گوشه‌ي چشمي سه‌شنبه‌ها

اشك است، اشك،‌ توشه‌ي چشمي سه‌شنبه‌ها

 

پرونده‌ي سياه دلش را ورق كه زد

دستي ميان پوشه‌ي چشمي سه‌شنبه‌ها...

 

هم بسته شد پرانتز لبخند جمعه‌ها

هم باز شد كروشه‌ي چشمي سه‌شنبه‌ها

 

هر هفته پشت پنجره‌ي غم شراب داد

انگور خوشه خوشه‌ي چشمي سه‌شنبه‌ها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:21  توسط علی محمدی