تبليغاتX
ساعت شنی

ساعت شنی

ساعت شنی هم شکست

 

تقدیم به علی جاویدان که «عشق سرش نمی شه»:

 

۱

هی فکر خراب خویش مخدوش نکن

با هوش خودِت کسی رُ بی هوش نکن

این قدر نوار توی ضبطِت نگذار

موسیقی سرخ پوستی گوش نکن

 

۲

خ مثل خودت که خوب می دانی چه!

خون؟ خانه؟ خدا؟ خلال دندان؟ خفاش؟

شوخی شوخی با دم خر هم شوخی!؟

خ مثل خدا «خدیجه» را عاشق کرد!!!

 

۳

هم هانیه هم سعید عاشق هستند

هم فاطمه هم امید عاشق هستند

عاشق بشو نیستی تو انگار خره!

این جا که چنار و بید عاشق هستند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 18:0  توسط علی محمدی  

 

استاد داشت از روي ليست، حاضر غايب مي‌كرد:

- خانم عيوضي.

دستشُ به نشانه‌ي حضور بالا آورد و زود از كلاس خارج شد. همه‌ي وسايلُ ريختم توي كيف و از اتاق پريدم بيرون. توي راهروي دانشكده مي‌دويدم و داد مي‌زدم: «خانم عيوضي! خانم عيوضي!» اما اون بي‌توجه سرشُ انداخته بود پايين و به راه خودش ادامه مي‌داد. به چند قدمي‌ش كه رسيدم، آروم صدا زدم: «خانم عيوضي!» برگشت و نگاهم كرد. احساس كردم دهنم اندازه‌ي يه پاره آجر باز شده. با همون خنده‌ي احمقانه گفتم: «سلام خانم عيوضي!» ابروهاش به هم نزديك شدن. كيفش تو دست راستش بود. با دست چپش مقنعه‌شُ جلو كشيد. مشخصاتي كه خاله داده بودُ توي صورتش دنبال مي‌كردم. پيشوني بلند، چشماي قهوه‌اي،‌ مژه‌هاي كشيده،‌ بيني باريك؛ اما اثري از لبخندي هميشگي روي لبش نبود. هول شده بودم. با صدايي كه مي‌لرزيد شروع كردم به حرف زدن:‌

- راستش من... اين دانشگاه،‌ دانشگاه من نيست. يعني... يعني من دانشجوي اين دانشگاه نيستم. يعني مهندسي مي‌خونم. مهندسي مكانيك... مكانيك خواجه‌نصير... البته دوست داشتم ادبيات بخونم. شما رُ... يعني خاله‌م... آره ديگه،‌ خاله‌م شما رُ به من معرفي كرد. در واقع... دوست خاله‌م شما رُ به خاله‌م معرفي كرده بود. بعدشم خاله‌م... مي خواستم اگه اجازه بدين... با خانواده مزاحمتون... بشيم.

يك لحظه احساس كردم اون بيني، يه علامت تعجبه و اون لبايي كه از فرط تعجب جمع شده بودن،‌ نقطه‌ي زير علامت تعجب. قلبم تند تند مي‌زد. خيلي آروم‌تر از اون چيزي كه فكر مي‌كردم شروع كرد به حرف زدن:‌

- آقاي محترم!‌ من خانم عيوضي نيستم. امروز هم اومدم حاضري ايشونُ بزنم.

مثل يخ وا رفتم. اينا رُ‌ گفت و راه افتاد كه بره. چند قدمي كه رفت، وايساد. روي پاشنه‌ي كفشش چرخيد و گفت:

- در ضمن خانم عيوضي دو ماهه كه نامزد كردن.

شوكه شدم. اصلن انتظار اين اتفاقُ نداشتم. يعني خاله‌م با من شوخي كرده بود. يا دوست خاله‌م با خاله‌م؟ سعي كردم لحظه‌اي رُ‌ تصور كنم كه اين خانم عوضي مقنعه‌شُ كشيد جلو. حلقه‌اي تو دستش نديدم. داد زدم:

- خانم عوضي!‌ خانم عوضي...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 18:41  توسط علی محمدی  

 

 

أللّهُمًّ لاتَجْعَلْ فی قلبی غِلاً لِلَّذینَ آمَنوا...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 10:27  توسط علی محمدی  

 

 

تقدیم به مادرم که شعر برای او گفتن کار سختی ست

 

این زن تنها برای من یک زن نیست

راه درکش شنیدن و دیدن نیست

یک بیت غزل برای مادر گفتن

کار یک بی سواد مثل من نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 19:16  توسط علی محمدی  

 

 

لب باز کنی اگر٬ جهان می سوزد

صدها جان ِ در هیجان می سوزد

لب باز نکن٬ وگرنه در یک لحظه

چشم و گوش و دست و زبان می سوزد

 

مطلبی که این جا حایز اهمیته اینه که این شعر و امثال این شعر گرچه هنگام خوندن کمی خواننده رُ با مشکل مواجه می کنه اما این به معنای غلط وزنی نیست. پزشکای عروض و قافيه به این جور چیزا میگن اختیار. حالا اختیار یا اختیار وزنیه یا اختیار شاعری. این جا اختیار٬ اختیار وزنیه. یه نمونه ی خفن این جور اختیارات هم در یکی از پست های قدیمی هست. شعری که محمد سعيد ميرزايي با تقديم به لئوناردو كوهن  سروده بود. ممنون از جلال یقموری بزرگوار که همیشه حواسش هست و داداش عزیزم که اونم حواسش هست و ممنون از هرکی که حواسش هست و هرکی که حواسش نیست. یاعلی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 15:13  توسط علی محمدی  

 

 

ابر با این خیال می گرید

که اگر تکه تکه اش کردند

لااقل این زمین بایر را

آب داده ست اشک چشمانش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 16:13  توسط علی محمدی  

 

كليدُ توي قفل انداختم. صداي خميازه‌ي در بلند شد. رفتم سمت آشپزخونه. كاستُ مثل هميشه توي ضبط گذاشته بود. دكمه‌ي پليُ فشار دادم. از توي يخچال يه ليوان آب براي خودم ريختم. تا ليوانُ‌ دم دهنم بردم صداش از توي ضبط بلند شد:

- سلام عزيزم! خسته نباشي. غذات روي گازه. شامتُ‌ كه خوردي گلدونا رُ آب بده. بهناز خونه‌ي مامان ايناس. يه سر برو و بيارش خونه. شامشُ خورده و اونجا خوابيده. حتمن پتوشُ بكش روش سرما نخوره. در ضمن يادت نره شب قبل از خواب آشغالا رُ بذاري دم در. شبت قشنگ عزيزم!

نوار ديروزُ‌ از توي كشو درآوردم و گذاشتم توي ضبط:

-  سلام عزيزم! خسته نباشي. غذات روي گازه. شامتُ‌ كه خوردي گلدونا رُ آب بده. بهناز خونه‌ي مامان ايناس. يه سر برو و بيارش خونه. شامشُ خورده و اونجا خوابيده. حتمن پتوشُ بكش روش سرما نخوره...

نوار پريروزُ از توي كشو درآوردم و گذاشتم توي ضبط:

- سلام عزيزم! خسته نباشي. غذات روي گازه. شامتُ‌ كه خوردي گلدونا رُ آب بده. بهناز خونه‌ي مامان ايناس...

‍‍‍‍‍‍‍ نوار پس‌پريروزُ گذاشتم توي ضبط:

- سلام عزيزم! خسته نباشي. غذات روي گازه...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 14:44  توسط علی محمدی