استاد داشت از روي ليست، حاضر غايب ميكرد:
- خانم عيوضي.
دستشُ به نشانهي حضور بالا آورد و زود از كلاس خارج شد. همهي وسايلُ ريختم توي كيف و از اتاق پريدم بيرون. توي راهروي دانشكده ميدويدم و داد ميزدم: «خانم عيوضي! خانم عيوضي!» اما اون بيتوجه سرشُ انداخته بود پايين و به راه خودش ادامه ميداد. به چند قدميش كه رسيدم، آروم صدا زدم: «خانم عيوضي!» برگشت و نگاهم كرد. احساس كردم دهنم اندازهي يه پاره آجر باز شده. با همون خندهي احمقانه گفتم: «سلام خانم عيوضي!» ابروهاش به هم نزديك شدن. كيفش تو دست راستش بود. با دست چپش مقنعهشُ جلو كشيد. مشخصاتي كه خاله داده بودُ توي صورتش دنبال ميكردم. پيشوني بلند، چشماي قهوهاي، مژههاي كشيده، بيني باريك؛ اما اثري از لبخندي هميشگي روي لبش نبود. هول شده بودم. با صدايي كه ميلرزيد شروع كردم به حرف زدن:
- راستش من... اين دانشگاه، دانشگاه من نيست. يعني... يعني من دانشجوي اين دانشگاه نيستم. يعني مهندسي ميخونم. مهندسي مكانيك... مكانيك خواجهنصير... البته دوست داشتم ادبيات بخونم. شما رُ... يعني خالهم... آره ديگه، خالهم شما رُ به من معرفي كرد. در واقع... دوست خالهم شما رُ به خالهم معرفي كرده بود. بعدشم خالهم... مي خواستم اگه اجازه بدين... با خانواده مزاحمتون... بشيم.
يك لحظه احساس كردم اون بيني، يه علامت تعجبه و اون لبايي كه از فرط تعجب جمع شده بودن، نقطهي زير علامت تعجب. قلبم تند تند ميزد. خيلي آرومتر از اون چيزي كه فكر ميكردم شروع كرد به حرف زدن:
- آقاي محترم! من خانم عيوضي نيستم. امروز هم اومدم حاضري ايشونُ بزنم.
مثل يخ وا رفتم. اينا رُ گفت و راه افتاد كه بره. چند قدمي كه رفت، وايساد. روي پاشنهي كفشش چرخيد و گفت:
- در ضمن خانم عيوضي دو ماهه كه نامزد كردن.
شوكه شدم. اصلن انتظار اين اتفاقُ نداشتم. يعني خالهم با من شوخي كرده بود. يا دوست خالهم با خالهم؟ سعي كردم لحظهاي رُ تصور كنم كه اين خانم عوضي مقنعهشُ كشيد جلو. حلقهاي تو دستش نديدم. داد زدم:
- خانم عوضي! خانم عوضي...