۱۳۸۷ سال گذشت
هزار و سیصد و هشتاد و هفت٬ لال گذشت...
ساعت شنی هم شکست
۱۳۸۷ سال گذشت
هزار و سیصد و هشتاد و هفت٬ لال گذشت...
نبند پنجرهها را؛ عجيب دلگيرم
نبند پنجرهها را؛ وگرنه ميميرم
كجاست منجي روحم؟ به مرگ محتاجم
كجاست دسته كليدش؟ به عشق زنجيرم
فقط دو قطره ز دريا به روح من بچكان
فقط دو لقمه بده؛ زخم خوردهام، سيرم
كمر به قتلم اگر بستهايد بشتابيد
دو سال ميشود آماج تير تحقيرم
×××
زمان هميشه همين طور هم نميماند
من عاقبت حقم را از عشق ميگيرم
تقدیم به حسن میثمی دوست داشتنی
۳ تا جعبهی ۲ کیلویی شیرینیُ گرفته بود بغلش و دوان دوان به سمت اتاق میاومد. توی چارچوب در مبهوتِ ذوق پدرانه ش وایساده بودم که گفت:
- خانوم پرستار! میری کنار؟
چند قدمی رفتم عقب تا بیاد تو اتاق. رفت به سمت تخت و جعبهها رُ گذاشت روی میز. نرگس گفت:
- اووووه! چه خبرته؟ نکنه میخوای کل دنیا رُ شیرینی بدی! لااقل حرمت این شبا رُ نگه دار.
- این شبا؟ کدوم شبا؟
- آلزایمر گرفتی؟ مث این که فردا ۲۸ صفرهها.
- آخ! پاک یادم رفته بود.
رفتم جلو و گفتم:
- حالا اشکال نداره! بچهتون به دنیا اومدهها...
نرگس نوزادشُ دودستی به باباش داد تا در گوشش اذان بخونه. مصطفا -شوهرش- هم کمپوتیُ که برای نرگس باز کرده بود داد دست نرگس و رفت سراغ جعبههای شیرینی. در یکی از جعبهها رُ باز کرد و اومد طرف من. جعبه رُ سمت من گرفت و تعارف کرد:
- بفرمایید!
همون طور که شیرینیُ تو دهنم بالا پایین میکردم گفتم:
- حالا چی هست اسم این شازده پسر؟
نرگس نگاهی به من انداخت و گفت:
- قرار بود اسم داییشُ که پارسال تصادف کرد و عمرشُ داد به شما بذاریم روش. حسین خیلی دوست داشت بچهی منُ ببینه. اما قربون غریبی امام حسن برم. دیشب خواب دیدم که حسین اومده بیمارستان ملاقاتم. بهش گفتم:
ـ حسین جان! میخوام اسمتُ بذارم رو پسرم.
گفت:
- نه نرگس جان! حالا که هفتماهه دنیا اومده لابد دوس داشته اسمش حسن باشه. اسمشُ بذار حسن! باشه؟ آخه امام حسن خیلی غریبه.
گولههای اشک از چشای نرگس روی گونههاش ریخت. چشاش خیره شده بودن به عکس بقیعی که به دیوار رو به روش چسبیده بود.
۱
افتاد جهان از نظرم وقتی رفت
چرخید زمین دور سرم وقتی رفت
جان از بدنم... بدن ز جانم... آوخ!
امروز درآمد پدرم وقتی رفت
۲
رفتی و بهار را گرفتی از من
آرام و قرار را گرفتی از من
منظومه ی شمسی از زمین خالی شد
وقتی که مدار را گرفتی از من
اسفند گذشت و ما که آدم هستیم!!!
درگیر همین سوال مبهم هستیم
این که: «۲ نفر چه طور با هم هستند
وقتی من و تو ۲ سال بی هم هستیم؟»
گاهی وقتا یه سلام بهونه ی آشنایی میشه. آشناییا و دوستیایی که خیر و برکت زیادی برای زندگی آدم به همراه داره. شعر هم برای من خیلی وقتا بهونه ی آشنایی با دوستان زیادی بوده که برای دوستی با هر کدومشون کلی باید خدا رُ شکر کرد. شعر زیر از دوستی عزیز و بزرگواره. آقای یقموری عزیز که با هم توی محوطه ی دانشگاه راه میریم و شعر می خونیم. برای کسی که دوست داره عاشق باشه چی بهتر از این که دوستایی داشته باشه که باهاشون راه بره و شعر بخونه. دوست دارم بعدها شعرهای بیشتری از جلال یقموری بزنم.
با غمت گریه ی خونبار نکردن سخت است
عالم از مرثیه سرشار نکردن سخت است
گفتی: عاشق شدی اظهار نکن پیش کسی
عاشقت بودن و اظهار نکردن سخت است
این چنین مثبت و منفی که دو قطب اند ولی
در کنار هم و دیدار نکردن سخت است
چون قلم شده مژه ام قطره ی اشک است دوات
مشق عشقت همه شب کار نکردن سخت است
از لب گرم تو دارم هوس بوسه ی داغ
بوسه ای از لب تبدار نکردن سخت است
مردم شهر هیاهو همگی در خواب اند
و به خورشید تو بیدار نکردن سخت است
مشتعل! مردم این شهر نمی فهمند عشق
قصه کوتاه که این کار نکردن سخت است
تقدیم به هادی فکری عزیز
دو نفر راهی دریا دو نفر در باران
هیچ کس نیست به جز ما دو نفر در باران
شهر از حال و هوای دل ما بی خبر است
همه خواب اند و تنها دو نفر در باران...
«باد مشتی ورق از دفتر عمر آورده ست»
قصه ی دارا-سارا٬ دو نفر در باران
سرنوشت همه از روز ازل معلوم است
یکی آواره ی صحرا٬ دو نفر در باران
عشق آغاز شد از غصه ی با هم بودن
ختم شد قصه ی ما با: «دو نفر در باران»
باد مشتی ورق از دفتر عمر آورده ست: فاضل نظری
روسری ات را برمی داری
شب می شود
رو می کنی به من
روز می آید
شبانه روز دوستت دارم
۱
این طور نگاهم نکن
نزده می رقصم
۲
تشنه ام
مرا ببوس
۳
قند را در دهانم می گذاری
آب می شوم
غریبی می کنی با مو هنوزُم
نرو! تاریک می شه بی تو روزُم
عزیزُم! پیرهنت پاره ست انگار
بذارش روی چرخُم تا بدوزُم