تبليغاتX
ساعت شنی

ساعت شنی

ساعت شنی هم شکست

 

 Listen to me, Dady

من عاشق شده‌ام

تو گوش بـــِدي نــــَدي من عاشق شده‌ام

نسل من و تو چقدر از هم دورند!

آقاي محمدي! من عاشق شده‌ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 15:20  توسط علی محمدی  

 

 

سال گذشته بود که با هادی فکری  توی راهروی طبقه ی سوم خوابگاه قدم می زدیم و شعر می خوندیم. هادی  پیشنهادی داد که به نظرم جالب اومد: شعر فیلمنامه ای یا نمایشنامه ای. شعری که در اون علاوه بر استفاده از دیالوگ یه جوری به توصیف صحنه و توصیف حالات شخصیت ها هم اشاره میشه. این موضوع رو دنبال کردم. چند بیتی نوشتم ولی یکی دو ماه بعد کاغذ این شعر رو گم کردم. خیلی علاقه ای به پیدا کردنش هم نداشتم چون از کلیت شعر خیلی بدم میومد. گذشت و گذشت تا همین تقریبن یک ماه پیش. وقتی داشتم کمدم رو زیر و رو می کردم این کاغذ رو لای خرت و پرت هام پیدا کردم. یه حس جالب انگیزناکی! نسبت به این شعر برام به وجود اومد. همون جا نشستم و کاملش کردم و بعضی جاهاش رو اصلاح. هرچند فکر می کنم هنوز هم جای کار داره. به هر حال شد اینی که می بینید. البته این تجربه ی اوله و کلیت کار خیلی سردستی جمع شده و خودم هم قبول دارم یه جاهاییش خیلی ضایه س. این یه غزل دوـازـده بیتیه با وزن «فاعلاتن مفاعلن فع لن٬ فاعلاتن مفاعلن فع لن». این رو گفتم که هم بگم من عروض خوندم!!! و هم این که وقت خوندن راحت تر باشین. در ضمن امیدوارم قیصر امین پور  بی ادبی من در این شعر رو به بزرگی خودش ببخشه. نام قیصر بزرگ تر از اونه که در خط خطی های من و امثال من جا بگیره.

 

- چاي يا قهوه؟

- شيرنسكافه!

- خوش خوراكي هنوز هم بانو!

- لطف داريد حضرت آقا! [باز هم با نگاه، با ابرو...]

 

- چه خبر؟

- از كه؟‌ از چه؟‌ [با لبخند] [قهوه را ريخت توي فنـ/جانش]

خبر اين كه دوباره آمده ام،‌ كه ببينم جناب عاشق كو؟‌

 

- قهوه را تلخ مي خوري؟

- آري! [مات و مبهوت خيره ام شده بود]

- عاشق؟ عاشق! چه اسم مسخره اي! عاشق اين جاست باز، رو در رو

 

- آه! دوري چقدر نزديك است،‌ وقتي آدم به فكر پايان نيست...

- بس كن اين حرف هاي باطل را، دختر مهربان خاطره گو!

 

- خاطره؛ گفتي و دلم لرزيد، خاطرات من و تو در باران!

- شاه عبدالعظيم

- با پيكان

- چه قَدَر مزه دادآلبالو!

 

- اصفهان را هنوز يادت هست؟ گز شيرين ميان نقش جهان

- عالي قاپو، سي و سه پل، (دل من)، (تو) و زاينده رود،‌ پل خواجو

 

- فال در حافظيه يادت هست؟ [اشك بر روي گونه اش لغزيد]

«درد عشقي كشيده ام كه مپرس»

- «زهر هجري چشيده ام كه» نگو

 

- ياد نقاره ها به خير! تو را، از زمين اين صدا جدا مي كرد

- دست در دست عشق مي داديم، دست در دست ضامن آهو

 

[ايستادم كنار پنجره و، چشم بستم؛‌ به ماه خيره شدم]‌

- ماه، ماه شب چهارده است...

[سر خود را گذاشت بر زانو]

 

[زير لب با تو حرف مي زد دل، چشم: گيلاس، لب: تمشکی سرخ

گونه هايت شكوفه هاي انار، گونه هاي تو ميوه هاي هلو]

 

- سال ها با «به يادت» قيصر، گريه كردم به ياد چشمانت

«داغ بر دل نشاندم»‌ اما تو، بغض ها را نشانده اي به گلو

 

ديگران بركه را نمي فهمند، ديگران ماه را نمي فهمند

ديگران عشق را نمي فهمند، قصه ی عشق را فقط تو بگو

 

بی شکیب

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:0  توسط علی محمدی  

 

 

 أليس اللهُ بكافٍ عبده؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:47  توسط علی محمدی  

 

 

۱

غروب مي شود اما هنوز تنهايم

گناه من فقط اين است،‌ اين كه:‌ شيدايم

 

در آرزوي تماشاي ماه مي ميرم

شبيه قبر، پر از وحشت است شب هايم

 

به قيمت لب سرخ تو هيچ چيزي نيست

نه خون من،‌ نه وجودم، نه دين و دنيايم

 

به سنگ طعنه و دشنام مردم اين شهر

شكست بالاخره بين راه دل پايم

 

طلوع مي كند از شرق آسمان خورشيد...

غروب مي كند و من هنوز تنهايم...

 

۲

بگذار با تنهايي ام تنها بميرم

من دوست دارم عاشق و شيدا بميرم

 

بگذار صحراگرد باشم مثل مجنون

تا عاقبت در مسلخ صحرا بميرم

 

بگذار من ديروز باشم مثل هر روز

در حسرت آيينه ي فردا بميرم

 

بگذار دل هيزم شود شايد كه اين طور

آتش بماند از دلم برپا... بميرم

 

از عشق -از اين مرگ مغزي- وحشتي نيست

شايد پس از اين حالت اغما بميرم

 

در خواب ديدم آمدم اشهد بگويم:

من... أشهد أن... لا إله... إلاّ... بميرم!

×××  

انگار با اين حرف هايم اتفاقي

هرگز نمي افتد برايم تا بميرم

 

بايد خودم راهي بيابم پيش از اين كه

تدريجن از درد و غم دنيا بميرم

 

راهي كه سهل و بي برو برگرد باشد

راهي كه با آن راحت و درجا بميرم 

×××  

قدري سيانور و كمي هم آب كافي است

سر مي كشم ليوان آبي را... بميرم...

 

از پشت بام خانه افتادن... بدك نيست!

حيف است اما اين چنين افشا بميرم

 

رگ مي زنم تا غربتم بيرون بريزد

رگ مي زنم در حوضي از خون ها بميرم

 

ليلا شبي پرسيد: عشق تو چه رنگي است؟

ديشب طناب دار را آماده كردم

تا در جواب پرسش ليلا بميرم

 

يك ليتر بنزين، بعد كبريت و خداحافـ...

در رقص آتش مي شود زيبا بميرم

×××  

بايد كمي با قلب خود روراست باشم

مي ترسم از مردم... اگر رسوا بميرم...

 

از آبروم، از حرف هايي كه پس از مرگ

پر مي شود پشت سر من تا بميرم

×××  

مثل هميشه يك دوراهي: من، و ترديد

حالا بگو!‌ آيا بمانم يا بميرم؟

 

فقط خود خدا می دونه چقد این ناشعر مزخرفُ دوس دارم. اینم از همون چند پست قبلی جزیره س. احساس می کنم یه زبان احمقانه داره. یه زبانی که یه جاهایی ش برای خودم آزاردهنده س ولی باز با این حال این ناشعرُ خیلی دوس دارم.  

 

پایان شرمساری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:4  توسط علی محمدی  

 

 

 سال گذشته بود که «جزیره ی متروک» بیش تر از  ده تا پست داشت که یک دفعه یه دوستی از راه رسید و زد کاسه کوزه ی ما رو ریخت به هم. «جزیره» هک شد. اون دوست عزیز همه ی اون ده دوازده تا پست رو حذف کرد تا داغی بس عظیم روی دل من گذاشته باشه. «نیلوفرانه» یکی از اون پست هاست. فقط باید این توضیح رو بدم که این شعر با تاثیر خیلی زیاد از «گل پری» سروده ی «محمد حسین بهرامیان» و در همون وزن و همون قافیه نوشته شده.

 

۱

شهریوری ها

 

زیباتر از زیبایی حوری-پری ها

زیباست عکست توی قاب روسری ها

 

چادر نمازت را به سر کردی دوباره

دل برده از -حتا- خدا این دلبری ها

 

منسوخ شد با خلق تو ادیان دیگر 

باطل شده پروانه ی پیغمبری ها

 

جای خدا چشم تو را دل می پرستد

تا باشد از این کفرها٬ این کافری ها

 

او٬ فال من را با غم عشقت رقم زد

سربسته می گویم که ما شهریوری ها...

 

نیلوفر مرداب های زندگی: عشق

تو: مریم پاکیزه ی نیلوفری ها

 

می خواهمت اما برای عشق٬ تنها

می خواهم اما توی قاب روسری ها

 

۲

بازی تقدیر

 

دنیایی ات کردند با جادوگری ها

با مکرها٬ با حیله ها٬ بازیگری ها

 

پا می گذاری روی قلب عاشق من

گل می کند در باورم ناباوری ها

 

عشق مرا ارزان به دنیا می فروشی

تن می دهی بر لذت هم بستری ها

***

من؛ کاشف عشق خدا در چشم هایت

من؛ کاشف آن مریم نیلوفری ها

 

من؛ «دوستت دارم برای عشق٬ تنها»

«می خوام اما توی قاب روسری ها»

 

من؛  عاشق ِ... آن روزهای سرد... پاییز...

بی فایده ست انگار این یادآوری ها

 ***

 من می روم تا قلب تو آرام گیرد

تا زندگی باشد به کام دیگری ها

 

او شادمان از برد در بازی تقدیر

من خسته از تکرار این ناداوری ها

 

پرواز را باید بیاموزم که دیر است

کی می رسد بالی برای کفتری ها

 

تصمیم دارم پیش از آنی که بمیرم

با عشق روبوسی کنم این آخری ها

  

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 17:40  توسط علی محمدی  

 

یک لحظه ز دوری تو من خواب ندارم

از روز خداحافظی اعصاب ندارم

 

هرچند که این شعر خودم بودم و هستم

پیش تو محلی هم از اعراب ندارم

 

بایست ببخشی اگر این شعر٬ ضعیف است

در دفتر شعرم غزل ناب ندارم

 

حتا کلمات از غزلم پای کشیدند

پیغمبر این قومم و اصحاب ندارم

 

تو نیستی و برکه ام آرام ندارد

نه خواب٬ نه اعصاب٬ نه مهتاب... ندارم!

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 18:34  توسط علی محمدی  

 

 

یک بار دیگر عاشقی ام گل کرد٬ با این بهانه ای که علم کردی

احساس می کنم که تو را دارم٬ احساس می کنم بغلم کردی

 

مرداب بودم و تو که می دیدی٬ در برکه های آینه خندیدی

من تلخ بودم و شکرم دادی٬ من زهر بودم و عسلم کردی

 

مضمون نداشت زندگی ام٬ انگار بی وزن گرد خویش می گشتم

شعری سپید بودم اما تو٬ با یک نگاه خود غزلم کردی

 

سردرد٬ داشت قافیه را می کشت٬ در قوری دلم تو دمیدی: «ع ش ق»

انگار روح در تن من رقصید٬ یک بیت چای تازه که دم کردی

 

خاکسترم به شوق تو آتش شد٬ آتشفشان ِ در فوران شد جان

آغوش باز می کنی ای دریا! احساس می کنم بغلم کردی

 

 خویشاوند من از همه به تر است!

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 17:31  توسط علی محمدی  

 

 

                              سیل غم در میان چشمانش٬ روی لب هاش تکه لبخندی است

                                گرم٬ سرگرم عاشقی کردن٬ عاشقی شغل آبرومندی است

 

                             دیگران «ع ش ق» را نمی فهمند٬ سرزنش می شوم به دل دادن

                              زلف خود را به بادها بسپار٬ تا بگویم که این چه ترفندی است!

 

                                  داغ داغ التهاب در رگ من٬ دردهای مذاب در رگ من

                                  کوه آتشفشان خاموشم٬ در دلم٬ در سرم دماوندی است

 

                                      روزهای سیاه شهریور٬ روزهای سفیدبرفی دی

                                  باد تقویم را ورق می زد٬ بعد هر بهمن آه! اسفندی است

  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 17:13  توسط علی محمدی  

 

 

گفتم: عاشق شدم

[خنده ي شديد حضار]

 

- پشت دستمُ داغ كرده بودم كه ديگه عاشق نشم. همون بار اول برا هف پشتم بس بود...

- عشق و معشوق اختياري نيست!

- كاش همه مث تو فكر مي كردن. كاش همه مي فهميدن...

- مي فهمن! خودشونُ به نافهمي مي زنن.

- حتا اين رو هم مي فهمن كه هيچ دلي...؟‌

- هيچ دلي براي عاشق شدن از صاحبش اجازه نمي گيره. اينم مي فهمن. اونام آدمن. نيستن؟ اين تويي كه نمي فهمي؟

- كي؟‌ من؟

- نه، عمه ي من! تويي كه نمي خواي بفهمي جنون خريدار نداره.

- داره!

- ديدي نمي خواي بفهمي! تويي كه نمي خواي بفهمي عشق باد هواس. نمي خواي فراموشي رو بفهمي. نمي خواي دل كندنُ‌ تجربه كني. نمي خواي ببري.

- اين حرفا خريدار زياد داره،‌ ولي من كيسه م خاليه.

- خب كه چي؟ آخرش؟‌ مي خواي چي كار كني؟

- من قماربازم.

- خنك آن قماربازي كه بباخت هرچه بودش...

- هوس يه قمار ديگه زده به سرم.

- زندگي در برزخ وصل و جدايي ساده نيست.

- در اين قمار سر بدهم، دل نمي دهم.

- عشق يعني خودخواهي!

- «خود»! تا اين «خود» كي باشه؟

- نگفتي، آخرش؟

- يا مي برم، يا مي ميرم.

- خواب ديدي خير باشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 9:59  توسط علی محمدی