تبليغاتX
ساعت شنی

ساعت شنی

ساعت شنی هم شکست


 

با تشکر فراوان از «امیر اصانلو»ی عزیز

 

محمدسعید میرزایی


زمانه خواست تو را ماضي بعيد كند

ضمير مفرد غائب كند شهيد كند

شناسنامه ی درد تو را كند تمديد

تو را اسير زمين مدتي مديد كند

به دستمال نسیم آمده ست این پاییز

که زخم های اناریت را سپید کند

میان بغچه ی عطرش نشد كه دختر باد

سپيده دم گل زخم تو را خريد كند

زده ست خيمه بر اين باغ ابري از اندوه

كه رد پاي تو را نيز ناپديد كند

زمانه بافت لباس عزا به قامت تو

كه خود تهيه اسباب روز عيد كند

زمانه خواست كه در خانقاه تاول ها

تو را مراد كند درد را مريد كند

كنون زمانه شاعر چه از تو بنويسد؟

ـ خدا نصيب غزل مصرعي جديد كند

حدیث توست اگر قصه سازد از «منصور»

مقام توست اگر وصف «بایزید» کند

خدا نخواست سرت را فقط بگيرد... خواست

كه ذره ذره تمام تو را شهيد كند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 12:32  توسط علی محمدی  

 

 

 

مهدی رحیمی

 

ابروانش مثل دو بال پرستو در هم است

این که می آید چرا این قدر ابرودرهم است

 

گونه های آبدار و زلف در دست نسیم

شاخه های سبز بید و آلبالو در هم است

 

می وزد بر خاک تشنه٬ مهربان و خشمگین

چشم هایش دسته ای از شیر و آهو در هم است

 

باد٬ مویش می برد؟ یا گیسوانش باد را؟

آن قدر گیسو و باد و باد و گیسو در هم است

 

چند نقطه... ناگهان باران تیر و چشم و... آه!

مرد٬ سر آورده پایین٬ تیر و زانو در هم است

 

شاخه شاخه لاله و یاس و اقاقی بر تنش

زخم تیر و زخم تیغ و زخم چاقو در هم است

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 17:22  توسط علی محمدی  

 

محمدسعيد ميرزايي  مثنوي «درخاك ما ترانه ي باران سياسي است» را با احترام به لئونارد كوهن شاعر كانادايي يهودي الاصل در كتاب «ديروز مي شوم كه بيايي» چاپ كرده است. ابیاتی از این مثنوی:  

 

شب شكل دو مثلث در هم رسيده است

اضلاع ناگزير جهنم رسيده است

 

ما اعتنا به اين دو مثلث نمي كنيم

ما رحم بر شيوخ مخنث نمي كنيم

 

ما صلحنامه هاتان را دور ريختيم

برگ اقامه هاتان را دور ريختيم

 

ما حمله مي بريم به امنيت شما

باطل شده ست برگه ي رسميت شما

 

ما صورت شما را عفريت مي كشيم

بر پرچم شماها كبريت مي كشيم

 

ما در تمام عنصرها منتشر شديم

ما انفجار دنيا را منتظر شديم

 

ما شكل مرگتان را ترسيم مي كنيم

ما ساعت جهان را نتظيم مي كنيم

 

در خاك ما به جز علف هرزه نيستيد

آيا در انتظار زمين لرزه نيستيد؟

 

ما با گياه هاي يهودي مخالفيم

ما با درخت هاي سعودي مخالفيم

 

قطع گياه هاي يهودي شروع شد

احداث قبرهاي عمودي شروع شد

 

با جرم آن چه رفت به آتش كشيمتان

با بشكه هاي نفت به آتش كشيمتان

 

ما واژه هاي عبري را خاك مي كنيم

هم از كتاب هاي لغت پاك مي كنيم

 

چندي ست گرچه جاي شما مبل راحتي ست

امروز در شقيقه ي ما بمب ساعتي ست

 

يك روز صبح،‌ موقع از خواب پا شدن

آماده ي نشستن و صرف غذا شدن

 

كبريت هايتان همه تابوت مي شود

سيگارهايتان پر باروت مي شود

 

ياران اگر دو روز مدارا كنندتان

فردا ولي زباله ي دريا كنندتان

 

مانند يك مجسمه كج مي شويد باز

در گردباد سنگ فلج مي شويد باز

 

آن زخم كهنه چرك شده ست و دمل شده ست

امروز هر ستاره به سنگي بدل شده ست

 

امروز هر درخت،‌ چريكي ست خشمناك

كه گرچه تير خورده نيفتاده روي خاك

 

در خاك ما تمام درختان نظامي اند

نارنجك است ميوه شان،‌ انهدامي اند

 

نارنجك است ميوه ي دست درخت ها

اين خاك نيست جاي شما،‌ تيره بخت ها!

 

در خاك ما ترانه ي باران سياسي است

خورشيد هم به چشم درختان سياسي است

 ***

ما خوانده ايم قصه ي چوپان و گرگ را

چون بره رفت ديدن ماه بزرگ را

 

بره اگر خطا بكند، خورده مي شود

چوپان اگر خيانت، يك گله مي رود

 

غريد گرگ، سوخت شبان، بره سنگ شد

پس ماه پرت شد به ته دره،‌ سنگ شد

 

هان! اي شيوخ!‌ دشمن شب نيستيد،‌ هان!‌

يك مشت دلقكيد، عرب نيستيد، هان!

 

آن مطلع سپيده به شب رحم مي كند؟‌

موعود من به قوم عرب رحم مي كند؟‌

 

دنيا به فكر كشتن ابن زيادهاست

هر ابر چفيه اي ست كه بر دوش بادهاست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 14:55  توسط علی محمدی  


غزه یعنی مرگ انسانیت...


تاریخ در خود دفن می کرد، شرم تماشا کردنت را

می ساخت دنیا خشت بر خشت، دیوار حاشا کردنت را


در مشت بغض سنگ می سوخت، در سینه راز سرو بودن

پیچید در گوش جهانی، فریاد افشا کردنت را


چون خنجری بر قلب دشمن، فواره می زد خون رگ هات

زیتون سرخ از شاخه می ریخت، سرمشق انشا کردنت را


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 16:42  توسط علی محمدی  

 

 

عرب رسم داشته و دارد كه وقتي كسي از اهالي خانه اي خونش به ناحق به زمين ريخته شود، تا وقتي انتقام خون او گرفته نشده، بر سر در آن خانه پرچم سرخ نصب كنند. اين پرچم،‌ وقتي جايش را به پرچم سياه مي دهد كه كسي بيايد و انتقام خون ريخته شده را بگيرد.

صدها سال است پرچم گنبد طلايي امام حسين(ع) سرخ است، جز دهه ي اول محرم كه 10 روز، پرچم سياه را برافراشته مي كنند. حالا ما همه منتظريم تا آن خونخواه اصلي بيايد،‌ بعد همه با هم برويم آن پرچم سرخ را برداريم.

 

به نقل از هفته نامه ی همشهری جوان

شماره ی ۱۹۶ صفحه ی ۴۹

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 12:40  توسط علی محمدی  

 

 

هر كه مُحرم به مُحرّم شده مَحرم باشد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 15:16  توسط علی محمدی  

 

خدابیامرز نجمه زارع اگه زنده بود به قول نامزدش عباس محمدی یه انقلابی در غزل معاصر ایجاد می کرد. غزل های نجمه زارع یه ویژگی داره. اون هم اینه که روح تغزل در اون ها پنهانه. ناامیدی تو بعضی غزل هاش موج می زنه اما این ناامیدی هیچ وخت آزاردهنده نیست. غزل های زنده یاد نجمه زارع یه ویژگی دیگه هم داره. واقعی بودن. همه ی صحنه ها اونقدر زیبا طراحی شدن که خواننده در کوتاه ترین زمان ممکن با کلمات ارتباط برقرار می کنه و بعضن این ارتباط منجر به همذات پنداری میشه.

 

۱

هرچه این احساس را در انزوا پنهان کند

می‌تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

عشق قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز

کشته‌ی خود را نمی‌داند کجا پنهان کند

در خودش من را فروخورده‌ست، می‌خواهد چه‌قدر

ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟

هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید

هرچه را او سعی دارد بی‌صدا پنهان کند

آه! مردی که دلش از سینه‌اش بیرون زده است

حرف‌هایش را، نگاهش را چرا پنهان کند؟!

خسته هرگز نیستم بگذار بعد از سال‌ها

باز من پیدا شوم باز او مرا پنهان کند

 

۲

من را نگاه کن که دلم شعله‌ور شود

بگذار در من این هیجان بیشتر شود

قلبم هنوز زیر غزل‌لرزه های توست

بگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود

من سعدی‌ام اگر تو گلستان من شوی

من مولوی سماع تو برپا اگر شود

من حافظم اگر تو نگاهم کنی اگر

شیراز چشم‌های تو پرشور و شر شود

«ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود

وین راز سربه‌مُهر به عالم سمر شود»

آنقدر واضح است غم بی‌تو‌بودنم

اصلا ً بعید نیست که دنیا خبر شود

دیگر سپرده‌ام به تو خود را که زندگی

هرگونه که تو خواستی آن گونه سر شود

 

 ۳

از خاطرات گم‌شده می‌آیم٬ تابوتی از نگاه تو بر دوشم

بعد از تو من به رسم عزاداران٬ غیر از لباس تیره نمی‌پوشم

 

در سردسیری از من بیهوده٬ وقتی که پوچ و خسته و دل‌سردم

شب‌ها شبیه خواب و خیال انگار٬ تب می‌کند تن تو در آغوشم

 

تکثیر می‌شوند و نمی‌میرند٬ سلول‌های خاطره‌ات در من

انگار مانده چشم تو در چشمم٬ لحن صدای گرم تو در گوشم

 

هرچند زیر این همه خاکستر٬ آتش بگیر و شعله بکش در من

حتا پس از گذشت هزاران سال٬ روشن شو ای ستاره‌ی خاموشم!

...

بعد از تو شاید عاقبت من نیز٬ مانند خواجه حافظ شیراز است 

من زنده‌ام به شعر و پس از مرگم٬ مردم نمی‌کنند فراموشم

 

 ۴

می‌رسم اما سلام انگار یادم می‌رود

شاعری آشفته‌ام هنجار یادم می‌رود

من پر از دردم پر از دردم پر از دردم ولی

تا نگاهت می‌کنم انگار یادم می‌رود

مست و سرشاری ز عطر صبح، تا می‌بینمت

وحشت شب‌های تلخ و تار یادم می‌رود

شب تو را در خواب می‌بینم همین را یادم است

قصه را تا می‌شوم بیدار یادم می‌رود

من پر از شور غزل‌های توام اما چرا

تا به دستم می‌دهی خودکار یادم می‌رود؟

 

 ۵

بده به دست من این بار بیستون‌ها را

که این چنین به تو ثابت کنم جنون‌ها را

بگو به دفتر تاریخ، تا سیاه کنند

به نام ما همه‌ی سطرها، ستون‌ها را

عبور کم کن از این کوچه‌ها که می‌ترسم

بسازی از دل مردم کلکسیون‌ها را

منم که گاه به ترک تو سخت مجبورم... 

تویی که دوری تو شیشه کرده خون‌ها را...

میان جاده بدون تو خوب می‌فهمم

نوشته‌های غم انگیز کامیون‌ها را

 

 ۶

بعید نیست سرم را غزل به باد دهد

و آبروی مرا در محل به باد دهد

بعید نیست؛ و بگذار هرچه می‌خواهند

قبیله‌ام به دروغ و دغل به باد دهد

زبان سرخ و سر سبز و چند نقطه... مرا

دوصد کنایه و ضرب‌المثل به باد دهد

قفس چه دوره‌ی سختی‌ست، می‌روم هرچند

مرا جسارت این راه‌حل به باد دهد

...

چه‌قدر نقشه کشیدم برای زندگی‌ام

بعید نیست که آن را اجل به باد دهد

 

۷

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا...

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا...

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هگل بود» و ما دو تا...

روز قرار اول و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا...

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت

فنجان و فال و بی بی ِ دل بود و ما دو تا...

کم کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا...

...

تا آفتاب زد همه جا تار و تیره شد

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا...

از خواب می‌پریم، که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده‌به‌دل بود و ما دو تا...

 

 ۸

غم که می‌آید در و دیوار شاعر می‌شود

در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط‌کش و نقاله و پرگار شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟

تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود

گرچه می دانم که می‌دانی چه دارم می‌کشم

از تو می‌گوید دلم هربار شاعر می‌شود

 

۹

نوشته‌ام به دل شعرهای غیرمجاز

که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز!

هوا پس است، بکش شیشه‌ی حسادت را

که دور باشد از این جا هوای غیرمجاز

به کوچه پا نگذاریم تا نفرمایند

جدا شوند ز هم این دو تای غیرمجاز

دل است، من به تو تجویز می‌کنم – دیگر

مباد پک بزنی بر دوای غیرمجاز

تو را نگاه کنم هرچه روز تعطیل است

مرا ببر به همین سینمای غیرمجاز

تو – صحنه‌های رمانتیک و جمله‌های قشنگ

که حفظ کرده‌ای از فیلم‌های غیرمجاز

زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش

مباد پک بزنی بر دوای غیرمجاز

 

 ۱۰

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به من خسته –بی گمان- برسد

شکنجه بیش‌تر از این؟ که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود، از دلت جدا باشد

به آن که دوست‌ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی، بغض خویش را بخوری

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکند

به او –که عاشق او بوده‌ام- زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 

 ۱۱

بی تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها

می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...

دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

غیرمعمولی است رفتار من و شک کرده است

-چند روزی می‌شود- مادر به خیلی چیزها

نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات

می‌زنند این‌جا به روحم ضربه خیلی چیزها

هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم

من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...

بعد من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 11:45  توسط علی محمدی  

 

در خلوت شب به جیر جیر افتاده

بی چاره میان ما اسیر افتاده

تنها و غریب بر دوراهی مانده است

بین دل و عقل٬ عشق گیر افتاده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 10:38  توسط علی محمدی