تبليغاتX
ساعت شنی

ساعت شنی

ساعت شنی هم شکست

 

من کورم چون تو رو نمی بینم

من لالم چون نمی تونم اسمت رو به زبون بیارم

من فلجم چون نمی تونم قدمی به سمتت بردارم  

من کرم چون صدای تو رو نمیشنوم

من همه چی هستم و هیچّی نیستم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 18:26  توسط علی محمدی  

 

قمار بازا می دونن. وقتی تو قمار همه چی تُ باختی و دیگه هیچ چیز دیگه ای نداشتی٬ سر دستت قمار می کنی. مسئله٬ مسئله ی آبرو که باشه حتا حاضری از دستت هم بگذری. اگه بردی که بردی. باختی دستت رو میذاری جلوی تیغ و این میشه که دستخون میشه مرحله ی آخر قمار. قماری که به دستخون برسه٬ آخرین قماره.  

 

خُنُک آن قماربازی٬ که بباخت هرچه بودش

که نماند هیچش ‌الا٬ هوس قمار دیگر...

 

 مولوی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 16:34  توسط علی محمدی  

 

 

خدااااااا...

اللهم لک الحمد حمد الشاکرین...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 16:46  توسط علی محمدی  

 

۱

به طعنه گفت به من: روزگار جان‌کاه است

به من! که هر نفسم آه در پی آه است!

در آسمان خبری از ستاره‌ی من نیست

که هرچه بخت، بلند است، عمر، کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنید

دلیل سربه‌هوا بودن زمین ماه است

شب مشاهده‌ی چشم آن کمان‌ابروست

کمین کنید که امشب سر بزن‌گاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه‌ی دیدار

شب خجالت من از لب تو در راه است

 

۲

سکه‌ی مهر تو از خورشید هم زرین‌تر است

خون تو از خون دیگر عاشقان رنگین‌تر است

رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت:

می‌روی، اما بدان! دریا ز من پایین‌تر است

گر جوابم را نمی‌گویی جوابم کن به قهر

گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین‌تر است

ما چنان آیینه‌ها بودیم رودررو، ولی

امشب این آیینه از آن آینه غمگین‌تر است

سنگ‌دل! من دوستت دارم؛ فراموشم مکن!

بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین‌تر است

سکه‌ی مهر تو را گم کرده‌ام چون پادشاه

پادشاهی کز غلامان خودش مسکین‌تر است

 

۳

جهان اسیر زمان است پس نخواهدماند

زمانه می‌رود و پیش و پس نخواهدماند

نفس کشیدنت از مرگ می‌دهد خبری

اگر به سینه بیاید نفس نخواهدماند

به عقل فکر کنم یا به زندگی یا عشق؟!

به هرچه فکر کنی جز هوس نخواهدماند

به مرگ فکر کن آن لحظه که پر از شوقی

که این پرنده اسیر قفس نخواهدماند

ببند بار سفر را که وقت ماندن نیست

قطار منتظر هیچ کس نخواهدماند

 

۴

همین که نعش درختی به باغ می‌افتد

بهانه باز به دست اجاق می‌افتد

حکایت من و دنیایتان حکایت آن

پرنده‌ای است که در باتلاق می‌افتد

عجب عدالت تلخی که شادمانی‌ها

فقط برای شما اتفاق می‌افتد

تمام سهم من از روشنی همان نوری است

که از چراغ شما در اتاق می‌افتد

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین

چه میوه‌ای ز سر اشتیاق می‌افتد؟

همیشه همره هابیل بوده قابیلی

میان ما و شما کی فراق می‌افتد؟

 

۵

نه تنها دل که دریا از تماشای تو می‌گیرد

دلم دریاست اما از تماشای تو می‌گیرد

جهان زیباست؛ اما مثل مردابی که با مهتاب

جهان رنگ تماشا از تماشای تو می‌گیرد

نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید

طبیعت حق خود را از تماشای تو می‌گیرد

مگو سیاره‌ها بیهوده بر گرد تو می‌گردند

که این تکرار، معنا از تماشای تو می‌گیرد

تو تنها از تماشای خود، از آیینه خشنودی

دل آیینه تنها از تماشای تو می‌گیرد

 

۶

نشسته سایه‌ای از آفتاب بر رویش

به روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسویش

ز دوردست سواران دوباره می‌آیند

که بگذرند به اسبان خویش از رویش

کجاست یوسف مجروح پیرهن‌چاکم

که باد از دل صحرا می آورد بویش

کسی بزرگ‌تر از امتحان ابراهیم

کسی چنان‌که به مذبح بُرید چاقویش

نشسته است کنارش کسی که می‌گرید

کسی که دست گرفته به روی پهلویش

هزار مرتبه پرسیده‌ام ز خود او کیست

که این غریب نهاده‌است سر به زانویش؟

کسی در آن طرف دشت‌ها نه معلوم است

کجای حادثه افتاده‌است بازویش

کسی که با لب خشک و ترک‌ترک‌شده‌اش

نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

کسی است وارث این دردها که چون کوه است

عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان

که عشق می‌کشد از هر طرف به هر سویش

طلوع می‌کند اکنون به روی نیزه سری

به روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسویش

 

۷

از سخن‌چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم‌صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره‌ام هرقدر بی‌مهری کنی می‌ایستم

تا نگویی اشک‌های شمع از کم‌طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می‌شود

بی‌سبب خود را شکستم تا ببینم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می‌زیستم

 

۸

دین راه گشا بود و تو گم گشته‌ی دینی

تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی

آهو نگران است بزن تیر خطا را

صیادِ دل از کف شده! تا کی به کمینی؟

این قدر میندیش به دریا شدن ای رود!

هرجا بروی، باز گرفتار زمینی

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید

آن جا که شدی آینه، کافی است ببینی

ای عقل! بپرهیز و مگو عشق چنان است

ای عشق! کجایی که ببینند چنینی...؟!

جمعی صفت حلقه دوزخ به تو دادند

عشقی و تو دروازه فردوس برینی

ای عشق! چه در شرح تو جز عشق بگوییم؟

در ساده‌ترین شکلی و پیچیده‌ترینی

 

فاضل نظری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 11:46  توسط علی محمدی  

 

حامد عسگري

داغ داريم نه داغي كه بر آن اخم كنيم

مرگمان باد اگر شكوه اي از زخم كنيم

 

مرد آن است كه از نسل سياوش باشد

«عاشقي شيوه ي رندان بلاكــَش باشد»

 

چند قرن است كه زخمي متولي دارند

از كوير آمده ها بغض سفالي دارند

 

بنويسيد گلوهاي شما راه بهشت

بنويسيد مرا،‌ خشت به خشت

 

بنويسيد زني مُرد كه زنبييل نداشت

پسري زير زمين بود و پدر بيل نداشت

 

بنويسيد كه با عطر وضو آوردند

نعش دلدار مرا لاي پتو آوردند

 

زلف ها گرچه پر از خاك و لبش گرچه كبود

«دوش مي آمد و رخساره برافروخته بود»‌

 

خوب داند كه به اين سينه چه ها مي گذرد

«هركه از كوچه ي معشوقه ي ما مي گذرد»

 

بنويسيد غم و خشت و تگرگ آمده بود

از در و پنجره ها ضجه ي مرگ آمده بود

شهر آنقدر پريشان شده بود از تاريخ

شاه قاجار به دلداري ارگ آمده بود

 

با دلي پر شده از زخم،‌ نمك مي خورديم

«دوش وقت سحر از غصه» ترك مي خورديم

 

بنويسيد كه بم مظهر گمنامي هاست

سرزمين نفس خسته ي «بسطامي»هاست

 

ننويسيد كه بم تلي از آوار شده است

بم «به خال لب ِ» يك «دوست، گرفتار» شده است

 

مثل وقتي كه دل چلچله اي مي شكند

مرد هم زير غم زلزله اي مي شكند

 

زير بار غم شهرم جگرم مي سوزد

به خدا بال و پرم،‌ بال و پرم مي سوزد

مثل مرغي شده دل در قفسي از آتش

هر قدر اين ور و آن ور بپرم مي سوزد

بوي نارنج و حناهاي نكوبيده به خير

كه در اين شهر پر از دود سرم مي سوزد

چاره اي نيست گلم!‌ قسمت من هم اين است

دل به هر سرو قدي مي سپرم مي سوزد

هر بد است از غم دنياي ليلي است عزيز!‌

گله اي هست اگر حوصله اي نيست عزيز!‌

 

ياد دادند به ما نخل كمر تا نكنيم

آن چه داريم «ز بيگانه تمنا» نكنيم

 

آسمان هست،‌ غزل هست، كبوتر داريم

بايد اين چادر ماتم زده را برداريم

تن تُرد همه ي چلچله ها در خاك و

پاي هر گور چهل نخل تناور داريم

مشتي از خاك تو را باد كه پاشيد به شهر

پشت هر حنجره يك «ايرج» ديگر داريم

 

مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خواست

بم همين طور نمي ماند و برخواهد خواست

 

داغ ديديم؛ شما داغ نبينيد قبول‌

تبري هم نفس باغ نبينيد قبول

 

هيچ جاي دل آباد شما بم نشود

سايه ي لطف خدا از سر ما كم نشود

 

گاه گاهي به لب عشق صدامان بكنيد

داغ ديديم اميد است دعامان بكنيد

 

بم به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد

«نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد»‌

 

اميد مهدي نژاد

رود از جناب دريا فرمان گرفته است

يعني دوباره راه بيابان گرفته است

تا حرف آب را برساند به گوش خاك

در عين وصل،‌ رخصت هجران گرفته است

ه تا بهار را به جهان منتشر كننند

دريا ز باد و باران پيمان گرفته است

تجديد اين بهار به باران رحمت است

باران كه خوي حضرت رحمان گرفته است

اي تشنگان شهر فراموش! خواب نيست

آري!‌ حقيقت است كه باران گرفته است

بر جاده هاي يخ زده اين رد گام كيست؟‌

اين بيرق از كجاست كه جولان گرفته است؟‌

بوي مدينه مي وزد اين شور از كجاست؟

آيا رضاست راه خراسان گرفته است؟

بر كشتي نجات بگوييدمان كه كيست

اين ناخدا كه دست به سكان گرفته است؟

«ري»،‌ «كربلا»ست يا تو «حسين»ي كه هجرتت

«بغداد» را چو «شام» گريبان گرفته است؟

ري خاك مرده بود؛ بگو كيستي مگر

كاينك به ضرب گام شما جان گرفته است؟

ايران به دست تيغ مسلمان نشد؛‌ كه حق

اين خاك را به قوت برهان گرفته است

برهان تويي كه آينه واري امام را

ما نايبي كه حكم ز سلطان گرفته است

پيغام غيبت است كه انشاد مي كني

در نوبت حضور كه پايان گرفته است

غيبت حضور عالم غيب است، وز نهان

خورشيد، سايه بر سر ِ انسان گرفته است

«ري» پايتخت عشق «علي» شد چنان كه «قم»

عشقي كه بال بر سر ِ ايران گرفته است

«تهران» چه بود و چيست؟ دِهي در طيول ري

اين آبروي توست كه «تهران» گرفته است

بويي اگر ز نام خدا دارد اين ديار

بي شك ز باغ فيض تو سامان گرفته است

ياسيدالكريم! نگاه عنايتي!

«تهران» تو را دو دست به دامان گرفته است

از تشنگان شهر فراموش ياد كن

تا بشنويم باز كه باران گرفته است

 

بيژن ارژن

جنگل صحرا شد و به صحرا خفته است

هيزم شكن پير كه تنها خفته است

يك كيسه زغال گوشه ي ديوار است

شايد كه سپيدار من آن جا خفته است

×××

قطره قطره شد آب آدم برفي

شد آب در آفتاب آدم برفي

آب از سر او گذشت اما هرگز

بيدار نشد ز خواب آدم برفي

×××

دنيا در دست خواب گردان ها بود

صحرا مسخ آفتاب گردان ها بود

مشتي تخمه دهانشان را بسته است

اين قصه ي آفتابگردان ها بود

×××

در خواب هم انتظار من پيوسته است

چشمي باز است و چشم ديگر بسته است

با ۱۵ آمدي؛ مبارك عددي

زيرا كه شبيه گنبد و گلدسته است

×××

دادند به حكمت و به لطفي به شما

از اين همه سوره، سوره ي كوثر را

كوتاه ترين سوره ي قرآن يعني

كوتاه ترين راه رسيدن به خدا

×××‌

زهرا از هرچه گفته آمد سر بود

ما ديگر گفته ايم و او ديگر بود

پيوند گل محمدي با سيب است

او سيب گلاب باغ پيغمبر بود

 

 

 

مرتضي اميري اسفندقه‌

به محمدعلي عجمي‌، شاعر تاجيك‌

 نشست و گفت‌: كجا مي‌رويم ما، يارا؟

سفر، برادر من‌! مي‌برد كجا ما را؟

سلام كردم و گفتم‌: شمال‌، تا دريا

به طنز گفت كه ما ديده‌ايم دريا را

به لحن‌ِ روشن‌ِ تاجيك‌، شرحمان مي‌داد

شكوه شهر سمرقند را، بخارا را

صفاي لهجة گرمش به ياد مي‌آورد

سروده‌هاي متون كهن‌، اوستا را

نواي رودكي و فرّ و هنگ فردوسي‌

سرود باربد و زخمة نكيسا را

به رسم‌ِ بيت‌ْبَرَك بين ما مشاعره بود:

«صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را»

به پارسي‌ّ سره سرخوشانه شعري خواند

چنان‌كه وسوسه مي‌كرد روح نيما را

فشرد دست مرا: گپ بزن‌، بخوان‌. گفتم‌:

«مجال نطق نمانده زبان گويا را»

به پاس گفت‌: بخوان تا به گفتة حافظ

«سرود زهره به رقص آورد مسيحا را»

سؤال كرد كه داناي وَخش مولاناست‌؟

نديده بود خودش را، بزرگ‌ِ دانا را

به پاسخ آمده گفتم‌: بپرس از آيينه‌

يقين كه آينه حل مي‌كند معمّا را

تماس داشت مدام از دريچة اتوبوس‌

شمال سبز و رها را، شمال زيبا را

كجاست كوه دماوند؟ يكسره مي‌گفت‌

نشان دهيد به من آن بلند بالا را

نشان دهيد كه آتشفشان خاموشم‌

نشان دهيد به من پيرِ پاي‌برجا را

به وجد آمده‌بود از غرور بالغ كوه‌

چه پير كوه سترگي‌، خوشا تماشا را!

گريخت از من و با كوه‌ِ پير خلوت كرد

بهانه كرد ظريفانه تنگي جا را

چقدر فاصله افتاده بين ما، گفتم‌

نگاه كرد كه‌: بردار فاصله‌ها را

كدام فاصله آيا؟ مگو، مگو، بس‌كن‌

«فراغت از تو ميسّر نمي‌شود ما را»

من و تو بر سر يك سفره نان نمك خورديم‌

چگونه گم كنم آن خاطرات پيدا را؟

كنون اگرچه نه هم‌سفره‌ايم و هم‌كاسه‌

نخورده‌ايم ولي نان خوان يغما را

گذشتة من و تو از شكوه سرشار است‌

بهل نديده بگيرد، ببخش دنيا را

هنر به دست من و تو سپرده‌، همسايه‌!

كليد روشن دروازه‌هاي فردا را

دوباره قسمت ابن‌السلام خواهد شد

اگر جنون نكني باز عشق‌ِ ليلا را

چقدر صاف‌، چه بيتاب زمزمه مي‌كرد

رفيق سنّي ما نام پاك مولا را

به انتهاي سفر مي‌رسيم‌، آنك شهر

چگونه تاب بيارم دوباره غوغا را؟

كجا مسافر شاعر؟ كجا؟ مرو، برگرد

بگير دست من‌، اين دست‌هاي تنها را

من و تو مثل هميم‌، اي زلال تاجيكي‌!

كدام فتنه جدا كرده اين چنين ما را؟

 

علي موسوي گرمارودي

چون موج روي دست پدر پيچ و تاب داشت

وز نازكي تني به صفاي حباب داشت

چون سوره هاي كوچك قرآن ظريف بود

هرچند او فضيلت ام الكتاب داشت

چون ساقه هاي تازه ي ريواس،‌ تُرد بود

از تشنگي اگرچه بسي التهاب داشت

از بس كه در زلالي خود محو گشته بود

گويي خيال بود و تني از سراب داشت

لبخند،‌ سايه اي گذرا بود بر لبش

با آن كه بسته بود دو چشمان و خواب داشت

يك جا سه پاسخ از لب خاري شنيده بود ــ

آن غنچه؛ ليك فرصت يك انتخاب داشت

خونش پدر به جانب افلاك مي فشاند

گويي به هديه دادن آن گل شتاب داشت

 

خورشيد در شفق شرري سرخگون گرفت

يعني كه راه شيري او رنگ خون گرفت

 

محمد كاظم كاظمي

شام است و آبگينه ي روياست شهر من

دلخواه و دلفريب و دل آراست شهر من

 

دلخواه و دلفريب و دل آراست شهر من

يعني عروس جمله ي دنياست شهر من

 

از اشك هاي يخ زده آيينه ساخته

از خون ديده و دل خود، خينه ساخته

 

اندوهگين نشسته كه آيند در برش

دامادهاي كور و كر و چاق و لاغرش

 

دنيا براي خام خيالان عوض شده است

آري! در اين معامله پالان عوض شده است

 

ديروزمان خيال قتال و حماسه اي

امروزمان دهاني و دستي و كاسه اي

 

ديروزمان به فرق برادر فرا شدن

امروزمان به گور برادر گدا شدن

 

ديروزمان به كوره ي آتش فرو شدن

امروزمان عروس سر ِ چارسو شدن

 

گفتيم سنگ بر سر اين شيشه بشكند

اين ريشه محكم است مگر تيشه بشكند

 

غافل كه تيشه مي رود و رَنده مي شود

با رَنده پوست از تن ما كــَنده مي شود

 

با رَنده پوست مي شوم و دم نمي زنم

قربان دوست مي شوم و دم نمي زنم

 

اي شهر من! به خاك فرو خـُسب و گــَنده باش

يا با تمام خويش مهياي رَنده باش

 

اين رَنده مي تراشد و زيبات مي كند

آن گه عروس جمله ي دنيات مي كند

 

بايد دو گوشواره به گوش تو بگذرد

هفتاد ملت از سر و دوش تو بگذرد

 

صبح است و روز نو به فراروي شهر من

چشم تمام خلق جهان سوي شهر من

 

خينه: حنا

گــَنده: زشت

 

سعيد سليمان پور

الهي به مردان در خانه ات

به آن زن ذليلان فرزانه ات

 

به آنان كه با امر روحي فداك

نشينند و سبزي نمايند پاك

 

به آنان كه مرعوب مادرزن اند

ز اخلاق نيكوش دم مي زنند

 

به آن گردگيران ايام عيد

وانت بار خانم به وقت خريد

 

به آن شيرمردان ِ با پيش بند

كه در ظرف شستن به تاب و تب اند

 

به آنان كه در بچه داري تك اند

يلان عوض كردن پوشك اند

 

به آنان كه بي امر و اذن عيال

نيايد در از جيبشان يك ريال

 

به آنان كه با ذوق و شوق تمام

به مادرزن خود بگويند مام

 

به آنان كه داماد سرخانه اند

مطيع فرامين جانانه اند

 

به آنان كه دارند با افتخار

نشان ايزو نه! زي زي نُه هزار

 

به آنان كه دامن رفو مي كنند

ز بعد رفويش اتو مي كنند

 

به آنان كه درگير سوزن نخ اند

گرفتار پخت و پز مطبخ اند

 

به آن قورمه سبزي پزان قــَدَر

به آن مادران ِ به ظاهر پدر

 

الهي به آه دل زن ذليل

به آن اشك چشمان ممد سبيل

 

به تن هاي مردان كه از لنگ كفش

چو جيغ عيالاتشان شد بنفش

 

كه ما را بر اين عهد كن استوار

از اين زن ذليلي مكن بركنار

 

به زي زي جماعت نما لطف خاص

نفرما از اين يوغ ما را خلاص

 

سيد مهدي موسوي

اي تيغ!‌ پابرهنه بيا رو به روي من

حاجت به استخاره ندارد گلوي من

خون مرا بريز و مرا سربلند كن

دامن نزن به ريختن آبروي من

لب سرخ كن به خون من اي تيغ!‌ تا دمي

كامي بگيرد از لب تو آرزوي من

در پيكرم فرود بيا، سركشي مكن

زانوي احترام بزن پيش روي من

بشكن سفال جسم مرا زودتر كه جان

چون مي نفس نفس نزند در سبوي من

فرق مرا تو مسح بكش با اشاره اي

مگذار ناتمام بماند وضوي من

 

مشفق كاشاني

براي مرغ گرفتار تا قفس باقي است

هزار بغض گلوگير در نفس باقي است

به حيرتم كه چرا خاتم سليماني

به دست ديو سيه كاسه ي هوس باقي است

كجا به گوهر مقصود دست خواهي يافت

در آن محيط كه چنگال خار و خس باقي است

به آفتاب كه نور سحر نخواهد ريخت

به خاك شب زده تا سايه ي عسس باقي است

چه راز بود در آواي راويان غريب

كه در مسير سفر ناله ي جرس باقي است؟

به دادخواهي دل هاي بي قرار اي دوست!

غمت مباد كه دادار دادرس باقي است

دوام مستي ما بين كه در هزاره ي عشق

خرابه هاي مي از طاق داربس باقي است

هجوم دشمن و طوفان شن تماشايي است

كه در كتيبه ي اعجاز در طبس باقي است

در اين رواق زبرجد نوشته اند به زر

خليج فارس در آيينه ي ارس باقي است

 

زهرا محدثي خراساني

سرشار كن از عشق،‌ افق هاي جهان را

در خلوت جانم بنشان شور اذان را

چندي است دچار تبم اي يار! نشان ده

سرچشمه ي آرامش بعد از هيجان را

ديديم در آواي قنوت و شب تسبيح

شوريدگي حضرت لاهوتي جان را

همراهي ذكر تو رفيق دل ما شد

بر دوش گرفتيم اگر بار گران را

تا كوچ كند رخوت و تا گام نهد شوق

بخشيد نگاهت نفحات رمضان را

بر خلوت ما بيشتر از پيش نظر كن

اي آينه ي صدق! ببر وهم و گمان را

 

فاطمه قائدي

اسم شناسنامه اي ات جا به جا شده

يك گوشه چسب خورده و جايي جدا شده

اصلن درست نيست كه تو دست برده اي

اصلن چطور سن تو اين گوشه جا شده!

حالا بلندقدتر و زيباتر و بزرگ

مردي جسور جاي تو از عكس،‌ پا شده

تو توي اين لباس نظامي... عقاب نه!

يك غنچه بين اين همه گل هاي واشده

دل جزء كوچكي است براي رها شدن

وقتي كه ذره ذره تنت مبتلا شده

دستت منوري دشه در بادهاي داغ

دستي كه خسته از قفس شانه ها شده

در آخر تشهد مادر خبر رسيد

جبران چند سال نماز قضاشده

زن هاي خانه كفش تو را جفت مي كنند

پايت اگرچه طعمه ي خمپاره ها شده

مردان دِه بر آب روان جمله ساختند

دستان خواهران تو غرق حنا شده

حالا شناسنامه ي تو سنگ ساده اي است

آن جا به نام كوچك تو اكتفا شده

اين گونه تكه هاي يونيفرم خوني ات

پرچم براي صلح، در اين روستا شده

 

محمد حسین نعمتی

می شد بگویم نه ولی آخر ، چیزی عوض می شد مگر با نه ؟

سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه !

در چشمه چون تصویر ماه افتاد ، جوشید ، طغیان کرد و راه افتاد

مرداب ها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟  نه !

افسوس دریا را نفهمیدیم ، روز مبادا را نفهمیدیم

دیدی که  بعد از رفتن او شد  ، هر روزمان روز مبادا! نه !؟

نامردمی ها مرد را آزرد ، تا در فضای سرد  شب  پژمرد ،

او بغض قیصر بودنش را خورد ، او نان قیصر بودنش را نه !

او در میان دوستان تنها ، افسوس وقتی گفتن از دریا ;

افتاده دست گوش ماهی ها ، باید خروشد  اینچنین یا نه ؟

شاید زمان ما را عوض کرد ه است ، این مرد اما همچنان مرد است

این مرد نام دیگرش درد است ، چیزی که در او بود و در ما نه !

دلخسته از زندان در زندان ، از جنگ با این درد بی درمان

مرگ امد و این مرد بی پایان ، چیزی نگفت اینبار حتی نه

 صبح سه شنبه هشتم آبان ، آغوش باز سید و سلمان

آغاز قیصر بود یا پایان ؟ پایان قیصر بود... اما نه !

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 12:42  توسط علی محمدی  

 

عشق من و تو باد هوا؟ نه! نه! نه!

تـُ... تـُ... تو اگر مرا رها... نه! نه! نه!

پرسید نگاهم ز نگاهت: آیا...؟

پژواک صدای کوه ها: نه! نه! نه!

***

از فلسفه دور شم اگر این باشم

یا این که سپور شم اگر این باشم

رفتار مرا خودت که دیدی خانم!

من گور به گور شم اگر این باشم

***

چون قلب تپنده ست نگاهت خانم!

نه! مثل پرنده ست نگاهت خانم!

هی دور خودم دور خودم می چرخم

دیوانه کننده ست نگاهت خانم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:41  توسط علی محمدی  

 

بستم گل سر را به گل گیسویت

افتاد به جانم آتش شب بویت

مانند دو تیغ بر گلویم هستند

هم خط لب تو  هم خط ابرویت

***

تا در نفسم عطر صدایت پیچید

این قافیه در حال و هوایت پیچید

تو آمدی و رقص کنان رقص کنان

نیلوفر قلب من به پایت پیچید

 

وقتی برای سید محمد باقر٬ اولی رو خوندم گفت: شب بو آتیش می زنه؟ بعد٬ از نامفهوم بودن بیت دوم گفت. این که وجه شبهی بین تیغ و خط لب وجود نداره. خودم هم قبول دارم. نظر شما چی چیه؟  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 9:37  توسط علی محمدی  

 

سومین شماره ی قاف - ماهنامه ی شعر دانشجویی - رو قرار بود خرداد ماه امسال بریم که... . دیدی بعضی وختا میخوای یه کاری رو انجام بدی اما ابر و باد و مه و خورشید و فلک... ؟ نشد که نشد. شرمنده ی بچه هایی شدم که بهشون قول چاپ شعرهاشون رو داده بودم. به همین خاطر تصمیم گرفتم شعرهاشون رو تو ساعت شنی بزنم تا سعی خودم رو برای این که از خجالتشون دربیام کرده باشم. از چندتایی شون اجازه گرفتم. ان شاء الله بقیه هم راضی هستن.

ميثم افشاري / كارشناسي فلسفه

گفتم كه از عشق تو سرشارم

ز عشق چشم مستت سخت بيمارم

ببين چون شمع مي‌لرزم، ببين چون ابر مي‌بارم

تو گفتي من ز هر‌چه مرد باراني‌ست بيزارم

برو بلبل كه من خود باغبان دارم

ولي من شبنم زاييده‌ي ابرم كه بر گلبرگ‌هاي ياس جا دارم

مگر نشناختي من را؟ نديدي رنگ رخسارم

ز سرخي‌اش نفهميدي ز خون دل وضو دارم؟

چرا، فهميده‌بودي دوستت دارم

و حافظ گفته‌بودت پيش‌ترها « چه شب تا روز اختر مي‌شمارم »

تو فهميدي كه بيمارم نمك بر زخم پاشيدي گلم، پس شكوه‌اي دارم

چرا با خار هجران تازيانه مي‌زدي بر قلب غمخوارم؟

غروبم را سياحت مي‌كني با شور شيرينت

مي‌خندي و مي‌داني طلوعي نيست در كارم

الهي شاد باشي تا ابد اي نازنين من!

ببخشا گر به گلبرگ تو من خارم

صباحي بيش‌تر شاعر نيم بر تار گيتارم

شبي در خواب مي‌ديدم به جرم اين‌كه در بندت گرفتارم

ميان باغ دل‌تنگي من،‌ يك دار برپا كرده‌اي يارم

و من بر دار مي‌گويم: دگر احوال من خوب است خوب خوب

نه بيمارم نه ديگر غصه‌اي دارم

چو شبنم رنگ بي‌رنگي‌ست رخسارم

من آن سردار سردارم به‌روي دار با مستي به گرد خويش مي‌گردم

من آن صادق‌ترين مصداق پرگارم

 

روح‌الله شمشيري / كارشناسي حقوق

دستي براي موهايت شانه نمي‌شود

گيسوانت را به بادها بسپار

تا باد،‌ عطر غم‌انگيزش را

با اين دشت فرو‌رفته در غروب

و خاك‌هاي به‌زمين‌نشسته از نبرد روز دهم

و طعم دود و خاكستر

درآميزد

گيسوانت را به بادها بسپار

كه ديگر كسي برايت زانو نمي‌زند

و دستي حمايلت نمي‌شود

آن‌گاه كه دست‌ها

و تازيانه‌ها

بالا مي‌رود

و نمي‌داني كه به كدام سو بنگري

كه از هر سو كسي رفته است كه باز نگشته و

سويي نبوده كه از آن هجومي نبوده‌باشد

گيسوانت را به بادها بسپار

تا بادها

بعدها

داغ‌هايت را

براي كاروانيان زمزمه كنند

كه بادهاي اين سرزمين بسي بهتر از مردمانش هستند

 

بنت‌الهدي آموزنده / كارشناسي ارشد فلسفه

اين شعر در كويري غربت براي توست

هر شب كنار پنجره‌ها رد پاي توست

روح ستاره‌هاي جوهري‌ام در سكوت شب

از بطن آسمان كويري براي توست

پاييز پشت پنجره‌ها را نگاه كن

باران به يادگاري حال و هواي توست

من ماندم و سكوت تو تا سال‌هاي بعد

ياد سكوت ساقي مست صداي توست

آري! سراب شوق عطش را به خاك داد

حالا فقط سراب خيالت به جاي توست

 

محمود انصاري / كارشناسي علوم سياسي

به دست آورد امشب قلب چون سنگ مرا آهو

و غوغا كرده برپا با نگاهي بي‌صدا آهو

طنين چشم‌هاي تو درون بركه‌ي چشمم

تداعي مي‌كند نام قشنگ ماه را آهو

صداي زورقي افتاده بر ساحل شنيد، آمد

و با ماه نگاهش كرد طوفاني به‌پا آهو

به روي بوم دشت من خدا آهو كشيد امشب

« كه با حس دو چشمانت كشيد امشب خدا آهو »

درون بيشه‌زار امشب، پلنگاني كمين كردند

براي صيد چشمان شكاري آشنا، آهو

 

هادي سالاري / كارشناسي فلسفه

دريچه‌ها

پيوسته بسته‌اند

شكوه علفزار در پشت خود پنهان كرده‌اند

دريچه‌ها

رنگ نور را

نمي‌دهند به درون راه

دريچه‌ها

پيوسته خفته‌اند

سكوت بي‌رحم زمان را در خود نهفته‌اند

دريچه‌ها

پيوند نگاه‌ها

را بريده‌اند

آزادي را رازي كرده‌اند

دريچه‌ها

پيوسته بسته‌اند

پيوسته بسته‌اند

***

شعله‌هايي كز درونم مي‌گدازانند

چنان سركش شده‌اند

كه تب سنگين پرسش‌هاي فرد مرده

از پنهان‌ترين زواياي وجودم سر بر كرده

و مرا ديگر تاب زيستن نيست

آه!‌ هيچ‌گاه نديده‌بودم پست

خود را اين‌سان بر بلنداي وجود

و اين‌چنين درنيافته بودم

كه بودنم دشنامي‌ست به روحم

كه هستم چه سنگين است بر دوش بودنم

چه خسته و دست‌بسته‌ام

و چه سنگين است حضور راهي كه بايد بپيمايم

آه كه چه ستمگرانه خورشيد هر روز

يادآور مي‌شود از پس هر سياهي چو دشنامي حضورم را

و اين آرزو در من فرو‌مي‌ميرد

كه اي كاش سفر خواب را پايان نبود

چرا‌كه روح كوچكم تاب رسالت ِ شدن را ندارد

چرا‌‌كه روحم در زير بار اين پرسش كوفته مي‌شود هر بار

كه آه! چگونه بايد بود؟

 

مهدي موحدي‌نيا / كارشناسي حقوق

۱

اشاره اي به جريان كوچه بني‌هاشم از زبان امير دست‌بسته

در امتداد نگاهت نشسته‌ام بانو‌!

با هر تلاطم پلكت شكسته‌ام بانو!

من در كشاكش پرالتهاب اين دنيا

تنها به چشم تو اميد بسته‌ام بانو‌!

۲

شايد تو در اين شهر به دادم برسي اي بلبل!

وقتي‌كه كسي نيست به يادم،‌ برسي اي بلبل!‌

من خسته‌ام از جاده‌ي تاريك تمدن اي كاش!

قبل از سفر آخر آدم برسي اي بلبل!‌

 

سيد مسعود مسعوديان / كارشناسي اقتصاد

ما كه شاعر به دنيا نيامديم

اين‌ها همه معجزه‌ي توست!

روسري‌ات را كه باد برد

روياي من آغاز شد

فرشته‌اي كه بر سر نجابت خويش با باد دوئل مي‌كرد

نگاهم چون كشتي وايكينگ‌ها

در اقيانوس آرام اشك‌هايم

به انتهاي سياه‌چاله‌ي گيسوانت

نزديك مي‌شد

ملوان فریاد زد

بوی عطر زن

جزیره ی گنج

روسري‌ات را كه باد برد

تو سوار بر شانه‌هاي من ِ اسب وحشي

يال‌هاي بلندم را در پنجه‌هايت مي‌فشردي

و من مي‌دويدم دشت را

ديوانه‌وار

و باد را نوش مي‌كردم به سلامتيت

روسري‌ات را كه باد برد

من دانستم براي داشتن تو معجزه كافي نيست

ايماني مگر تا خدايي معجزه‌آفرين باشد

روسري‌ات را كه باد برد

من از خواب پريدم

روياها هميشه مرا مسخره مي‌كنند

و از اين‌كه دروغ‌هايشان را باور مي‌كنم

به سادگي‌ام مي‌خندند

 

علي محمدي / كارشناسي فلسفه

فواره‌ي عقل را بگو بنشيند...

روي ديوار دلم عكس تو قاب است هنوز!

به روي پيرهنم عطر گلاب است هنوز!‌

لحظه‌ي بوسه به چشمان تو كي مي‌آيد؟

لب من زنده به اين لحظه‌ي ناب است هنوز!

خواستم سر به فلك برده و فواره شوم

ديدم اين آب زمين‌گير سراب است هنوز!‌

درد تنهايي من را چه‌كسي مي‌فهمد؟

داروي اين دل بيمار شراب است هنوز!

پرسشي داشت نگاهت ز نگاهم آن شب

حل اين مساله را عشق، جواب است هنوز!

 

سعید ملک نیا / كارشناسي حقوق

با فاطمه‌ي زهرا (س)

پاي درد دل اميرالمومنين (ع)

همه گفتند كه باراني و حزن‌انگيزي

باز با اين همه سرسبزترين پاييزي

آه از درد مكش، آينه‌ام را مشكن

من كه پيش تو به جز شرم ندارم چيزي

آه! پروانه‌ي پرسوخته‌ام هم‌چون شمع

پاي من سوختي و باز نمي‌پرهيزي

من نه ماهم كه به هر رفتن و هر آمدنم

هم‌چو دريايي مي‌افتي و برمي‌‌خيزي

كوه اميد مرا با پر اين پلك كبود

گاه مي‌سازي و ناگاه به هم مي‌ريزي

 

مصطفي واحدي / كارشناسي حقوق

مادرم مي‌گفت:

عاشقي يك روز است

و پشيماني هزار روز

اكنون

هزار روز است

پشيمانم

كه چرا

يك روز عاشق نبودم

 

سيد محمد‌باقر موسوي / كارشناسي اقتصاد

ميان بارش باران كه اشك پنهان است

فريب دادن مردم چقدر آسان است

دروغ عشق دروغي بزرگ بود دريغ!

دلي اگر شده عاشق دگر پشيمان است

چرا به حجم حقير قفس رضايت داد

پرنده‌اي كه در انديشه‌ي درختان است

كدام پنجره را وا كنم كه پر بزنم؟‌

تمام پنجره‌ها غرق در خيابان است

چراغ قرمز عمر مرا به سبز ببر

مسير ما به شب مرگ راه‌بندان است

به شاخه‌ي گل سرخم بگو جوانه نزن

بهار مژده‌ي آغاز يك زمستان است

 

 سمانه اشراقي / كارشناسي فلسفه

قفس به رويت باز بود

آغوش من هم

براي اولين بار

از پشت ديوار مقابل پنجره آمدم

و به قلبم اجازه دادم به سويت پر بكشد

تو اما با قدم‌هاي ترديد گريختي

***

كدام دست مخفي

نگاهت را دزديد

و به جرم دوست‌داشتن

به انزواي خاكستري قفس فرستاد؟

من اين‌بار

گوش‌هايم را

به روي زخم زبان‌ها مي‌بندم

و خلوت بي‌رنگمان را

ميان شاخه‌هاي بلور

به انتظاري مي‌نشينم

قفس بسته نيست

نگاه كن!

و من انتظار را

ثانيه ثانيه…

 

محمدرضا مويدي / كارشناسي اقتصاد

بر بستر لطيف نسيم

جفت‌گيري مي‌كنند

دو سنجاقك

 

نازنین زهرا بیگدلی / کارشناسی فلسفه

در كلبه‌ي تنهايي دل

آشنايي تنهاست

دريا مرده‌ي گور شده است

مهرباني تنهاست

اكسيد زمان پر ز بي‌معنايي است

اين‌جا همه مغضوب زمان در سحرند

اين‌جا كابوس ازل در ابد است

اين‌جا شهر پاياني

شهر بي‌آغاز

شهر مفتون

اين‌جا قلب شتابان است

واژه‌ها مي‌فهمند

نبض خورشيد در اين‌جا مرده است…

 

مائده عزيزالله‌پور / كارشناسي حقوق

انتهايم به درد محدود است

كاش مي‌شد تو را قدم بزنم

لااقل با حضور دستانت

روي تنهايي‌ام قلم بزنم

كاش آخر غروب چشمانت

نقش تقدير را رقم بزنم

روي دردهاي صد من ِ من

اندكي عشق مرهم بزنم

و همين جاي قصه را بايد

روي تنهايي‌ام قلم بزنم  

 

 

راحيل‌السادات ارجمندي / كارشناسي علوم سياسي

انگار نه انگار

كه هميشه همين حوالي اتفاق مي‌‌افتادي

كه هميشه كنار مرددترين تابلوي ايست ممنوع

به عادت فاصله‌هاي مرسوم‌شده

(جا مي‌ماندي)

تلاش محرمانه است

محرم كردن     من به سايه‌ات     سايه‌ات به من

وقتي كه چشمانم حرامت شده است     عمودي‌ترين خورشيدها

حالا كه منطق شعري من است

رد شو،‌ رد شو از خانه‌هاي سياه اين شهر

و بگذار كه باز هم به خواب ببينم

كه هميشه همين حوالي اتفاق مي‌افتادي

كه هميشه كنار مرددترين تابلوي ايست ممنوع

كه هميشه     شايد    اين‌بار     جا نماني!

 

 تینا حضرتي / کارشناسی فلسفه

  و امروز        یک روز ابری

                یک روز زیبا

و امروز     من تنها

                من بی تو

و امروز     سرماست شاید

و امروز     او بی‌من تنهاست شاید

و من         سینه‌سرخی تنها

               در قفس شاید

و تو         چون عقابی زیرکی

              در اوج شاید

              بالا، بیرون، شاید

و من        بی‌بال و پر شاید

و من پر از رویای پریدن

و من ناتوان، خسته و دلسردم                 و تو پرغرور، زیبا، خرسندی

و من عاشق صدای سایش بال‌های تو      و تو عاشق آواز آرام صبح‌های من

و من پر از آرزوی با تو بودن               و تو تنها در فکر در اوج بودن

و من پر از تلاش با تو پریدن                و تو پر از غرور تنها پریدن

 و من هر روز در تلاشم                      و امروز – روز با تو پریدن

و امروز

                من غمگین

                                  و امروز

                                                من بی‌تو

                                                               و امروز بی‌رویا

و امروز من تنها

                          و آخر امروز قاب عکس تو را باد شکست

و رویای زیبای مرا

دختر صاحب‌خانه در سطل ریخت 

 

محمدهادي فكري / كارشناسي علوم سياسي

خامشيم از مرهم اما دردمان ناموسي است

بغض دارد زندگي تا دردمان ناموسي است

دل‌خورم از دست دنيا؛ رسم ما سيلي نبود

آسمان نيلي شده ما دردمان ناموسي است

گريه‌هامان مثل يك مادر كه كودك داده است

مي‌كني با ما مدارا؟ دردمان ناموسي است

گريه‌هامان نسل اندر نسل تا حالا رسيد

گريه‌هايي بي محابا دردمان ناموسي است

ماجرايي اتفاق افتاد قلبم را شكست

مي‌خراشم صورتم را دردمان ناموسي است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 11:12  توسط علی محمدی  

 

بر سفره ی لب های تو ایمان هم هست

یک تکه پنیر٬ اندکی نان هم هست

- عصرانه ی خوش مزه ی تابستانی -

در باغچه ی چشم تو ریحان هم هست

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 11:40  توسط علی محمدی