تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود دل است.
درویش مصطفا
ساعت شنی هم شکست
تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود دل است.
درویش مصطفا
آیینه ی زنگی دلم عاشق شد
شلوار پلنگی دلم عاشق شد
چاقو در دست خود گرفتی بانو!
تا گوجه فرنگی دلم عاشق شد
دو سه سال پیش بود که این غزل ها رسید. خیلی دوس داشتم برای امام رضا شعر بگم و خیلی هم گذشت تا این ها رو کاغذ پیاده شد. هیچ وخت لیاقت سرودن شعر برای ائمه رو نداشتم. این ها هم نتیجه ی لطف خودشونه. ولادت آقا رو قبل از هرکسی به حضرت معصومه (سلام الله علیها) و به شما تبریک میگم. یا علی.
۱
باز با نام شما عشق به اعجاز آمد
غزلم بال درآورد و به پرواز آمد
گفته بودند که دل مثل کبوتر جَلد است
دل من رفت از این خانه ولی باز آمد
آهوی قلب من و دام نگاهت صیاد!
رام شد آهوی وحشی تو، با ناز آمد
باز شد قفل دل تنگم و این شعر شکفت
تا کلید لب تو قافیه پرداز آمد
کار من نیست غزل گفتن از آن گنبد نور
به غزلخوانی تو حافظ شیراز آمد
۲
چند وقتی است دلم شوق زیارت دارد
قصه ی عاشقی ام چند روایت دارد
چنگ بر پنجره فولاد تو دارد قلبم
کار دل از گله بگذشته شکایت دارد
همه ی هستی ام از گوشه ی چشمان شماست
دل به این چشمه ی اعجاز ارادت دارد
ضامن آهوی چشمم نشوی می میرم
خرم آن دیده که با عشق تو خلوت دارد
غزلم تاب ندارد که تو را وصف کند
قلمم از روی ماه تو خجالت دارد
از عشق به دور شَم اگر این باشم
مقطوع سُرور شَم اگر این باشم
رفتار مرا خودت که دیدی خانم!
من گور به گور شَم اگر این باشم
باران لحظه های پر از خشکسالی ام!
احساس آبی غزل احتمالی ام!
در این اتاق یک دو سه متری م٬ دلخوشم
با رنگ آسمانی گل های قالی ام
تا کی صدای آمدنت طول می کشد؟
پیغمبر قبیله! امام اهالی ام!
وقتی غروب می شود و گریه می کنی
آیا نمی شود به نگاهت بمالی ام
دنبال ارتفاع خودم آمدم٬ اگر
اطراف گیوه های تو در این حوالی ام
ای رمز جدول همه ی جمعه نامه ها
تنها جواب آینه های سؤالی ام!
یک روز هم اذان تو را پخش می کنند
از پشت بام حنجره های بلالی ام
تو لهجه ی زبان خدایی و من ولی
از پایه ریزهای زبان های لالی ام
حالا کنار چشم تو لکنت گرفته ام
من دوست دالمت٬ تو اگر دوست دالی ام
علی اکبر لطیفیان
ابتداي امر
ديروز علي كردان استيضاح شد. خيلي ازماها خوشحال بوديم كه ضربه ي سنگيني به دولت نهم وارد شد. خيلي ازماهايي كه خودمون به احمدي نژاد راي داديم. خيلي از ماهايي كه عادت داريم يكيُ بندازيم وسط ميدون و داد بزنيم: «لنگش كن، لنگش كن». ماهايي كه نمي دونيم وقتي روي كاغذ نوشتيم: «احمدي نژاد» و كاغذ رو توي صندوق انداختيم، مسئوليم؛ بايد پاي انتخابمون وايسيم. ماهايي كه حتا به انتخاب خودمون هم ايمان نداريم.
طي دو سال گذشته انتقاد به احمدي نژاد هر روز و هر روز بيشتر مي شد تا همين ديروز كه انتقادات به اوج خودش رسيد. راستش فكر مي كنم اگر مملكت ما مشكلي داره مشكلش خود «ما»ييم. «ما»يي كه هيچ وقت پاي حرفش واينستاد. فكر مي كنم اگر الآن انتقادي به احمدي نژاد مي كنيم در واقع داريم خودمون رو زير سوال مي بريم. خودمون رو، انتخاب و اعتقادمون رو. داريم به همه ثابت مي كنيم ايمان ضعيفي داريم. داريم نشون ميديم نمي تونيم حمايت كننده هاي خوبي باشيم. شديم تماشاگرنماهايي كه هنوز تيممون گل نخورده، ياراي تيممون رو هو مي كنيم.
نسل من نسل آدمهاييه كه خودشون به احمدي نژاد راي دادن و پشتشُ خالي كردن؟ پس اين نسل با نسل قبلي چه توفيري دارن؟ ديروز نوباوه٬ كردان رو لكه ي ننگي براي اين دولت مي دونست و استدلالش فقط همين بود كه اين آقا تيكه ي اين دولت نيست. یعنی آقای خبرنگار برای این دولت قداست قائله و از اون جایی که کردان رو آدمی کلاش می دونه صلاحیتش برای حضور در این دولت رو رد می کنه. اين قدر تخريب دولت و شخص احمدي نژاد، منجر به اين ميشه كه حتا ولايت فقيه رو هم به راحتي زير سوال ببريم.
ببخشيد كه حرف هام انسجام نداشت و دچار پراكنده گويي شدم.
انتهاي امر
ماه ها پيش برادرم بهم پيشنهاد داد كه براي احمدي نژاد شعر بگم. اما من نتونستم اين كار رو انجام بدم. يعني نصفه و نيمه پيش رفتم. انگيزه اي براي اين كار نداشتم. چون معتقد بودم سراينده ي سياسي نيستم. اما الآن نظرم عوض شده. همون نصفه نيمه ها رو اين جا مي نويسم:
۱
يك سنگ گذاشت دشمنت در مشتم
انگار كه خنجر كسي در پشتم
از دوست اگر نخورده بودي خوردي
من جاي تو بودم همه را مي كشتم
۲
مسئوليتي خطير بر شانه ي توست
طي كردن اين مسير بر شانه ي توست
از چارم تير ماه هشتاد و چهار
هشتاد و چهار تير در شانه ي توست
۳
يك... دو... سه... قدم فاصله ي ما تا توست
...
مانند رجايي عاشقي؛ مي دانم
مظلوميت بهشتي اكنون با توست
كنعان از آن دسته فيلم هايي است كه تا نبيني نداني... نمي خواهم الكي از فيلم تعريف كرده باشم. از يك اتفاق بزرگ در سينماي ايران هم حرف نمي زنم. كنعاني را مي گويم كه ماني حقيقي ساخته؛ يك داستان ساده با دل نگراني ها، دغدغه ها و فراز و نشيب هاي روزمره ي زندگي خودمان. روزمره؛ روزمرگي. درد همه ي آدم هاي خسته ي اين دنياي ماشيني. اين روزمرگي را جايي مي بيني كه مينا به مرتضا مي گويد: «صب كه از خواب پا ميشم دلم ميخواد كسي نباشه باهام حرف بزنه، از خونه كه ميرم بيرون كسي منتظرم نباشه، دل كسي برام تنگ نشه، كسي منُ نخواد.» شكايت مينا از اين كليشه اي شدن ِ دوست داشتن ها شايد يكي از محورهاي اصلي داستان باشد.
چند خط بالا را فقط براي اين نوشتم كه دعوتتان كنم به ديدن كنعان. دوست دارم خيلي چيزها در مورد كنعان بنويسم اما اين را موكول مي كنم به مجالي ديگر. فقط چند نكته در فيلم به نظرم جالب و حائز اهميت آمد:
۱- در اين فيلم بارها و بارها درها و پنجره هاي بسته و باز نشان داده مي شود.
۲- جمله ي «همه عوض ميشن» را چند بار از دهان شخصيت هاي فيلم مي شنويم.
۳- در فيلم غير از يكي دو مورد با ديالوگي با محتواي معنوي مواجه نمي شويم اما سوت قصه با يك پايان بندي معنوي به صدا درمي آيد.
۴- خرابي آسانسور و اين كه آسانسور خود به خود در طبقه ي پنجم مي ايستد، جالب است. همين كه درِ آسانسور باز مي شود با آپارتماني در حال تعمير رو به رو مي شويم.
۵- گير كردن جيب مانتوي مينا به در وقتي از آزمايشگاه خارج مي شود بي دليل نيست.
۶- رشته ي مُهره هايي كه مينا از گردنش آويزان كرده، انگشترهاي در دستش و نوع پوشش او در معرفي شخصيت مينا به بيننده كمك مي كند.
۷- سكانس دنده عقب رفتن مينا و حلقه زدن اشك در چشم هايش را كه ببينيد به توانايي ترانه عليدوستي در خلق پلان هاي ماندگار پي مي بريد. بازي ترانه عليدوستي يكي از شاخص ترين علل موفقيت فيلم است.
می فرستی قلبت را
در آب
با قلاب
اما عاشقی بلد نیستند
کوسه ها
علی داوودی
علي جاويدان
دانشجوي علوم سياسي دانشگاه تهران
از راهنمايي – و چه بسا ابتدايي – با هم بزرگ شديم. گفت يادداشتي دارم در مورد روابط انساني و... . از علي خواستم يادداشت اش را به من بدهد.
سلام
۱ ببخشيد كه حرف هايم مقدمه ندارد. مقدمه را همان وسط متن مي گويم. (منظورم اين است كه توضيحات ابتدايي را جلوتر ميگويم.)
۲ امروز من داخل كتابخانه بودم. سهراب دكلان آمد. مرا بلند كرد، گفت: سريع بيا. آمدم. سريع. سريع توضيح داد كه موضوع چيست. من هم امضا كردم. سريع. آقاي طبرستاني را ديدم. گفتم جناب طبرستاني، اينكار احتمالا ً به نتيجه نميرسد. من، «خودمان» را مي شناسم. ذره اي متحد نيستيم. جناب طبرستاني گفت: به هم «اعتماد» نداريد. گفتم: نداريم. درست است. اما چون با هم «ارتباط» نداريم. رفتم... . قبل از شروع كلاس، عارف آهني آمد. گفت: نتيجه اي نداشت. همين و تمام. چقدر سريع!
۳ اينجا ميشود چكار كرد؟ راه اول، راه آخر، راه ميانه، و درست ترين، مناسب ترين، كوتاهترين و خوشگل ترين راه، «عافيت طلبي» است. «عافيت» پيشه كنيم تا «به سر بريم قضا را». به ما چه؟ به من چه؟ نشد كه نشد. چه راه حل خوبي. چقدر سريع. سريع. سريع.
۴ استاد طبرستاني گفت: شما با هم متحد نيستيد. به هم اعتماد نداريد... . بقيه حرفشان چه اهميتي دارد؟ اصل همين دو كلمه است... . بايد «خاموش» بگذريم. «از كنار هم»، همان عافيت كه گفتم (البته عافيت در اين معنايي كه من به كار مي برم). ولي به نظرم رسيده ايم يا رسيده ام به نقطه ي غير قابل اغماض. خيلي سريع هم نَرسيده ايم. سريع، نَه. كند. كند. ظرف دو سال. خاموش از كنار هم گذشتيم. حق داشتيم. حق داشتيم. نداشتيم؟ من مي گويم نداشتيم. ورودي هاي ۸۵ چه شده اند؟ چرا اين طور؟ چرا اين شكل؟ روابط را مي گويم. روابط انساني را البته. گويي همه چيز تعطيل. جزيره هاي پراكنده ايم و دور از هم. با مغناطيسي دفع كننده. غير از اين است؟ همه نه، عمدتا ً اين طوريم. يا شايد من. يا شايد فقط من خصوصيات خودم را تعميم ميدهم؟ يا همين طوريم؟ نيستيم؟ هستيم. هستيم. سريع. سريع. چقدر سريع... چقدر سريع اين طورشده ايم و چقدر صادقيم با خودمان و دور و برمان! سريع. سريع. چقدر سريع.
۵ در حال بافتن مزخرفات نيستم. اصلا رك و صريح بگويم؛ سريع: همه ي راههاي ارتباطي اين جماعت ِ ورودي ِ ۸۵ بسته است. به قول فروغ: چراغهاي رابطه... . واي! قرار شد سريع بگويم؛ سريع: ما از هم دور افتاده ايم. «ما» در اينجا معناي خاصي ندارد. يعني تمام ِ ورودي هاي ۸۵. اصلا مهم نيست كه با چه گرايشي هستيم، به كدام نهاد در دانشكده نزديك تريم، چند ساله ايم، چه شكلي هستيم، دختر هستيم يا پسر، ... اينها مهم نيست! مخصوصا ً آخري كه اصلا ً. اينها مهم نيست. مهم اين است كه اين جماعت - و از جمله من - از برقراري ارتباط عادي انساني، عاجزند! صريح گفتم و البته سريع. سريع.
۶ گفتم قبلاً. ميتوانيم عافيت طلب باشيم و بگذريم. مگر بد است؟ گليم خود را بكشيم. گور ِ... بقيه. (البته نور بباره نَه چيز ديگري.). ولي الآن ديگر دير شده. زمانش گذشته. ديگر نميشود. ديگر نميشود عافيت طلبي... خسته شدم از اين واژه ي مزخرف. خب، چه بگويم در عوض آن؟ شما بگوييد. سريع. سريع بگوييد.
۷ اين عدم ارتباط شايد خود بخود مشكلي ايجاد نكند.اما عواقبي دارد كه اين عواقب مشكل آفرين اند. سريع مشكل ميسازند. سريع. سريع. از اين «سريع» هم خسته شده ام. ديگر نمي گويم اش.
۸ امروز عواقب اين «دورافتادگي»، دامن همه مان را گرفته. راه فرار كجاست؟ مثل روز روشن است كه اين قضاوت هاي عجيب و غريب ِ ما در مورد ِ بقيه، از همين موضوع نشات گرفته. بقيه اي كه نمي شناسيم شان اما آسمان و ريسمان را در مذمت يا در مدحت شان به هم مي بافيم. خيلي هم سريع. مثل روز روشن است كه عدم توانايي مان در حل مشكلات اوليه از همين موضوع نشات گرفته. حتي اين توانايي را نداريم كه تعداد امضاهاي يك نامه ي اعتراضي را به ۳۰ برسانيم! – به كجا رسيده ايم؟ - مثل روز روشن است كه حس عجيب ِ «در مورد ديگران حرف زدن» و «در مورد ديگران اطلاعات كسب كردن»، از همين موضوع نشات گرفته؛ حسي كه همه ي وجود بعضي هامان را فرا گرفته و ديگر هيچ درماني برايش متصور نيست. هست؟ نيست- بخدا نيست. كم كم رسيده ايم به يك دور باطل: عدم ارتباطات انساني (روي اين كلمه ي انساني، تاكيد دارم) منجر ميشود به شكل گيري مشتي اوهام در ذهن ما نسبت به ديگران و اين قضاوت ها و هميات، هم به جدا شدن و دور شدن و جلوگيري از ارتباطات «انساني» مي انجامد. آيا پاياني متصور است؟ نه. بخدا نه. نه. نه. نه... . ولي شايد... . شايد. شايد.
۹ به اميرحسين ثابتي - كه از وبلاگ نويسان جدي و مستمركلاس ماست – گفتم يك پيوندي ايجاد كنيم بين وبلاگهاي ورودي هاي خودمان. فارغ از اينكه چه گرايشي داريم، چه سني داريم، چه مذهبي داريم، چه «جنسي» داريم... . باز هم ميگويم كه اين آخري مهم تر است. انگار در اين مملكت ِ نفرين شده، همه چيز به جنس افراد باز ميگردد. همه چيز. همه چيز. همه چيز... . بگذريم. نشد. نشد. آن طرح در «نطفه، خفه» شد. خيلي سريع. سريع. (راستي قرار بود ديگر نگويم اين كلمه ي «سريع» را. اي بابا!) يكي دو كار ديگر هم كردم. ولي بي فايده. همه شان بي فايده. به خدا بي فايده. به خدا.
۱۰ شصت بار در اين ده بند، نوشتم اين كلمه ي مزخرف را. «سريع» را. دليل داشت. نداشت؟ داشت. (امروزعصر توهم است. توهم حتي به و نسبت به صادقانه ترين احساسات انسانها. پس بايد همه چيز را توضيح داد. گفتم كه. اين هم به همان «عدم ارتباطات انساني» برميگردد. از اين عبارت هم بدم آمد. ديگر استفاده اش نمي كنم...). بگذريم. شصت بار گفتم سريع، تا مستقيم و غير مستقيم تكيه كرده باشم بر اينكه اين دو سال هم ميگذرد، سريع. خيلي سريع. حتي سريع تر از دو سال قبل. اما ما كجاييم؟ دو سال ديگر همين نقطه ايم؟ به همين شكل؟ واي بر ما. واي بر من.../
با شرکت: محسن فتاحی
دلبر جانان من٬ برد دل و جان من
برد دل و جان من٬ دلبر جانان من
به نسلی فکر می کنم که جای ما انقلاب کردن٬
جای ما جنگیدن٬
جای ما خواستن سازندگی کنن٬
خواستن اصلاحات کنن٬
حالام می خوان عدالتُ برپا کنن.
نسلی که دیگه عادت کرده به جای ما تصمیم بگیره.
شمعی بودم که آه تو دودم کرد
یک موج که ساحل تو مطرودم کرد
یک پلک نگاه کردم؛ آری! یک پلک
نارنجک چشم هات نابودم کرد
یا:
سیگاری ام که یک پُکت دودم کرد
یک جسم که این غبار، مفقودم کرد
یک لحظه کلید خورد چشم من و تو
نارنجک چشم هات نابودم کرد