تبليغاتX
ساعت شنی

ساعت شنی

ساعت شنی هم شکست

یک سالش نشده بود. چهار دست و پا پله‌های حرم را می‌رفت بالا. حرکت موزون دست‌ها و پاهایش جذابیت خاصی داشت و همه‌ی نگاه‌ها را به خودش خیره کرده بود. به بالای پله‌ها که رسید روی زانوهایش ایستاد – لب پایینی‌اش را توی دهانش برد و وقتی بیرون آورد چند بار با صداي بلند، جوری که صدایش توی حرم پیچید «به‌به» گفت – و سعی کرد تمام نیرویش را به کار بگیرد تا بتواند روی کف پاهایش بایستد. چشم‌ها هنوز دنبال‌کننده‌ی تلاش سخت کوچولوی چندماهه بودند. با یک خیز بدنش را بالا کشید و روی پایش ایستاد. به سختی تعادل خودش را حفظ کرد و چند قدم به جلو برداشت. جماعت با شوق خاصی پسربچه را نگاه می‌کردند. بانمك راه مي‌رفت.

***

با خودم فکر می‌کردم چرا این‌قدر بچه‌ها برای آدم‌بزرگ‌ها جذاب هستند؟ چرا آدم‌بزرگ‌ها وقتی یک بچه‌ی چند‌ماهه می‌بینند گل از گلشان می‌شکفد و نیششان تا بناگوش باز می‌شود؟ شاید یاد دنیای کودکی خودشان و معصوميت آن دوره می‌افتند. بزرگ‌ترها از بس از این معصومیت فاصله گرفته‌اند به بچه‌ها – که وجودشان فرصتی برای تماشای معصومیت از دست رفته است – خیره خیره نگاه می‌کنند. معصومیت شاید قشنگ‌ترین صفتی است که بچه‌ها دارند و آدم‌بزرگ‌ها به خاطر نداشتنش به آن‌ها غبطه می‌خورند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:33  توسط علی محمدی  

 

ای دل! اگر نخواندت٬ ره نبری به کوی او

بی قدمش کجا توان٬ ره ببری به سوی او؟

 

گر نروی به سوی او٬ راست بگو! کجا روی؟

هر طرفی که بنگری٬ مُلک وی است و کوی او

 

تا که به گوش جان من٬ رمز الست گفته است

هیج برون نمی رود٬ از دلم آرزوی او

 

آن چه ز ما شنیده ای٬ آن ز خدا شنیده ای

چون همه گفت و گوی ما٬ هست ز گفت و گوی او

 

هیچ مجو ز هیچ کس٬ نام و نشان من که من

غرق محیط گشته ام٬ از رشحات جوی او

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:46  توسط علی محمدی  

 

اواخر مهر ماه سال گذشته بود که بچه ی شیش ساله م از دنیا رفت. از فروردین همون سال توی کما بود و بعد از هفت ماه از آکواریوم دنیا پرید بیرون. تا چند ماه بعد از رفتنش احساس می کردم توی هوا معلقم. خیلی سخت بود. خیلی سخت می گذشت. آخه بچه م بود. باباش بودم. دوسش داشتم... دلم که تنگ می شد می رفتم توی اتاقش و با اسباب بازیاش بازی می کردم٬ عکسشُ توی بغلم می گرفتم٬ باهاش حرف می زدم و می بوسیدمش.

هر صبح که بیدار می شدم...

حالا تقریبن یک سال از رفتنش میگذره. یک ماه  میشه که یه بچه ی شیرین دیگه جای اونُ تو خونه پر کرده. بچه ای که زنده موندنش بیشتر به یه معجزه شبیهه. حالا دیگه هر لحظه می ترسم ماهی سال پیش کبوتر بشه و...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 15:7  توسط علی محمدی   |