یک سالش نشده بود. چهار دست و پا پلههای حرم را میرفت بالا. حرکت موزون دستها و پاهایش جذابیت خاصی داشت و همهی نگاهها را به خودش خیره کرده بود. به بالای پلهها که رسید روی زانوهایش ایستاد – لب پایینیاش را توی دهانش برد و وقتی بیرون آورد چند بار با صداي بلند، جوری که صدایش توی حرم پیچید «بهبه» گفت – و سعی کرد تمام نیرویش را به کار بگیرد تا بتواند روی کف پاهایش بایستد. چشمها هنوز دنبالکنندهی تلاش سخت کوچولوی چندماهه بودند. با یک خیز بدنش را بالا کشید و روی پایش ایستاد. به سختی تعادل خودش را حفظ کرد و چند قدم به جلو برداشت. جماعت با شوق خاصی پسربچه را نگاه میکردند. بانمك راه ميرفت.
***
با خودم فکر میکردم چرا اینقدر بچهها برای آدمبزرگها جذاب هستند؟ چرا آدمبزرگها وقتی یک بچهی چندماهه میبینند گل از گلشان میشکفد و نیششان تا بناگوش باز میشود؟ شاید یاد دنیای کودکی خودشان و معصوميت آن دوره میافتند. بزرگترها از بس از این معصومیت فاصله گرفتهاند به بچهها – که وجودشان فرصتی برای تماشای معصومیت از دست رفته است – خیره خیره نگاه میکنند. معصومیت شاید قشنگترین صفتی است که بچهها دارند و آدمبزرگها به خاطر نداشتنش به آنها غبطه میخورند.
