تبليغاتX
ساعت شنی

ساعت شنی

با عرض معذرت نظرهایی که نام و دست کم پست الکترونیکی نداشته باشند حذف خواهند شد

 

به قیمت غزلی ساده هم نمی خری ام

اگرچه داغ دلت را همیشه مشتری ام

 

و عشق٬ حادثه ی روزهای دل تنگی است

دوباره تا دل این اتفاق می بری ام

 

بخند٬ اخم کن٬ از آفتاب بوسه بگیر

که کشته مرده ی این عشوه های دلبری ام

 

بگو چگونه بگویم که دوستت دارم

غزل ستاره ام! آهوفرشته ام! پری ام!

 

بیا به رسم و رسوم من اعتماد نکن

من آبروی توام٬ پس چرا نمی بری ام؟

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 14:16  توسط علی محمدی   | 

 

با همراهی حسن میثمی

 

۱

دردهاي من

جامه نيستند

تا ز تن درآورم

«چامه و چكامه» نيستند

تا به رشته‌ي سخن درآورم

نعره نيستند

تا ز ناي جان برآورم

دردهاي من نگفتني

دردهاي من نهفتني‌ است

×‌

دردهاي من

گرچه مثل درد مردم زمانه نيست

درد مردم زمانه است

مردمي كه چين پوستينشان

مردمي كه رنگ روي آستينشان

مردمي كه نام‌هايشان

جلد كهنه‌ي شناسنامه‌هايشان

درد مي‌كند

من ولي تمام استخوان بودنم

لحظه‌هاي ساده‌ي سرودنم

درد مي‌كند

انحناي روح من

شانه‌هاي خسته‌ي غرور من

تكيه‌گاه بي‌پناهي دلم شكسته است

كتف گريه‌هاي بي‌بهانه‌ام

بازوان حس شاعرانه‌ام

زخم خورده است

دردهاي پوستي كجا؟

درد دوستي كجا؟

×‌

اين سماجت عجيب

پافشاري شگفت دردهاست

دردهاي آشنا

دردهاي بومي غريب

دردهاي خانگي

دردهاي كهنه‌ي لجوج

 

اولين قلم حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟‌

درد

رنگ و بوي غنچه‌ي دل است

پس چگونه من

رنگ و بوي غنچه را ز برگ‌هاي توبه‌توي آن

جدا كنم؟

 

دفتر مرا

دست درد مي‌زند ورق

شعر تازه‌ي مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در اين ميانه من

از چه حرف مي‌زنم؟

 

درد، حرف نيست

درد، نام ديگر من است

من چگونه خويش را صدا كنم؟‌

 

۲

در ميان آفتاب و دل

مرز مشترك كجاست؟

چشم‌هاي من

ميزبان نقشه‌هاست:

نقشه‌ها و مرزهاي روبه‌رو

مرزهاي درد، آرزو

مرزهاي مبهم خيال

مرزهاي ممكن و محال

 

نقشه‌هاي فاصله

مرزهاي خاكي و غريب

بين آفتاب و دل كشيده‌اند

مرزهاي شرقي دلم كجاست؟

 

چشم‌هاي من

ميزبان نقشه‌هاست

كوه‌ها

روي نقشه سر به اوج مي‌زنند

رودها

روي نقشه موج مي‌زنند

مرزهاي بين آفتاب و دل

ناگهان خراب مي‌شوند

 

۳

چشم‌هاي من

اين جزيره‌ها كه در تصرف غم است

اين جزيره‌ها كه از چهارسو محاصره است

در هواي گريه‌هاي نم‌نم است

گرچه گريه‌هاي گاه‌گاه من

آب مي‌دهد درخت درد را

برق آه بي‌گناه من

ذوب مي‌كند

سد صخره‌هاي سخت درد را

فكر مي‌كنم

عاقبت هجوم ناگهان عشق

فتح مي‌كند

پايتخت درد را

 

زنده‌ياد قيصر امين‌پور

 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:28  توسط علی محمدی   | 

 

[دستي كشيد روي سرم]

- عاشقي بس است

اين ميوه سيب هست، ولي حيف! نارس است

 

[دستي كشيد روي سرم] [گريه، اشك، آه]

- اين‌ها كه روي صورتت آغشته اطلس است؟

 

- اين بار آمدم كه ببوسم تو را ولي

خرمالوي دهان تو طعمش كمي گس است!

 

- حالت چطور بوده و هست و چگونه‌اي؟

- حالم خراب هست و هواي دلم پس است

 

هي گير مي‌دهي به من و شعرهاي من

اين شعرها براي دل من مقدس است

 

[لبخند مي‌زني، نفس من گرفته است]:

- اين دور و بر پر از ملخ و جغد و كركس است!  

 

- لبخند مي‌زنم به تو و اشك‌هاي تو

لبخند مي‌زنم كه غم عشق بي‌كس است

 

- لبخند، اشك، هرچه... تو دستي تكان بده   

دستي اگر تكان بدهي هم همين بس است...  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 13:5  توسط علی محمدی   | 

 

مرگ یک کادو برای آدمی مثل من است...

 

معشوق من مرگ است...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 19:24  توسط علی محمدی   | 

 

 

ما منتظریم تا محرم گردد

هنگامه ی امتحان فراهم گردد

ما می دانیم و تیغ و حلقوم شما

یک مو ز سر علی اگر کم گردد

 

زنده یاد محمدرضا آقاسی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 14:38  توسط علی محمدی   | 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 14:52  توسط علی محمدی   | 

 

دستم خيلي وقت بود به نوشتن نمي‌رفت. از سر تنبلي بود يا كم‌بود وقت يا هر چه ديگر...

دستم خيلي وقت بود نمي‌رفت به نوشتن اين كه حرف بي‌پايه و اساس جواب ندارد. حرفي كه فقط حرف است و با باد هوا هيچ توفيري ندارد...

تهمت، دروغ، افترا، بدبيني، فحش و ناسزا و قس‌علي‌هذا... اين روزها، روزهاي تبلور اين كلمات بود. كلماتي كه تبديل به فعل ما شده بودند. كلماتي كه در ما رسوخ كرده بودند و ما هم‌چنان بي‌خبر كه «خبرترين خبر روزگار بي‌خبري‌ست...»

برادر عزيز! خواهر گرامي! ما يك‌ديگر را دوست داريم. دوست نداريم؟ چرا! داريم. چرا دروغ و تهمت و غيبت و ريا و فحش و ناسزا و پنهان‌كاري و براي هم زدن و...

روز قيامتي هم هست؛ نه من، نه تو و نه هيچ كس ديگري منكر اين نمي‌شود كه روز حسابي هم هست.

برايم خيلي جالب بود كه همه اهل خبر و همه اهل تحليل و همه اهل و هيچ نااهلي در ميان اين همه حيوان ناطق اهلي پيدا نمي‌شد. همه اهل يك خاك، يك دين، يك رسم و رسوم و آداب... اما اين همه تفاوط؟ تفاوت نه در راي، نه در انديشه و نه در هيچ چيز ديگري. تفاوت در ايمان داشتن و ايمان نداشتن و اعتماد كردن و اعتماد نكردن.

شريعتي مي‌گفت: «آري برادر! اين‌چنين است». اما نه دوست عزيز!‌ نه! ديگر اين‌چنين نيست كه «آن‌چنان»‌ است.

مي‌خواستم اين نامه را خطاب به دوستي بنويسم كه يكي دو روز پيش گفته بود: «ديگه حالم از آقا (آقاي خامنه‌اي) هم به هم مي‌خوره.» و من نبودم وقتي اين كلام مبارك!‌ و ميمون! به دهان اين دوست جاري شد؛ وگرنه براي آن دوست كف مي‌زدم،‌ هورا مي‌كشيدم و شيريني مي‌دادم.

آهاي دوستي كه از آقاي خامنه‌اي حالت به هم مي‌خورد! آهاي! حواست را جمع كن كه خط قرمز ما (من و دوستان من  كه تعدادشان اگر از شما زيادتر نباشد كم‌تر نيست) ولايت فقيه است؛ ولايت فقيه. حواست را جمع كن كه اگر يك بار به تو اجازه داديم پايت را از گليمت بيش‌تر دراز كني و حرف‌هاي گنده‌تر از دهانت بزني،‌ به اين معني نيست كه بار دوم و سوم و بار چهارمي هم هست. هرچند ره‌بر ما به ما ياد داده است سكوت را، صبر علي‌گونه را و تحمل حرف مخالف را. آهاي آقا يا آقايان،‌ خانم يا خانم‌هايي كه اين روزها جوگير شده‌ايد و آن‌چه به زبان مي‌آوريد را نجويده در گوش اين و آن مي‌ريزيد! آهاي!‌ حواستان را جمع كنيد كه ظهور نزديك است. انتخابات بهانه است و سنگ محك دوست از دوسط!

  اللهم عجل لوليك الفرج...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 17:37  توسط علی محمدی   | 

 

آرش پورعلیزاده

 

۱

مانده‌اي در كنار ابراهيم مانده‌اي سوختن بياموزي
تو كه پروانه‌ي بدي هستي تو كه در پاي شمع مي‌سوزي

چشم‌هاي تو آبي روشن سرفه‌هاي تو قرمز تيره
هر دو  پايت براي استقلال هر دو پايت براي پيروزي

 تو نماز شكسته‌اي هستي كه نخوانده‌ست هيچ‌كس هرگز  
تو كتابِ نخوانده‌اي هستي كه نديده‌ست دانش‌آموزي

 آب افتاد از آسياب امروز مردم كم‌حواس بسيارند
يادشان رفته است يك وقتي... يادشان رفته است يك روزي...

 

۲

جسمِ او رفته است سربازي جسمِ او رفته روح‌تر باشد
جسمِ او در خليج زنداني‌ست روح او رفته در خزر باشد

ناخدا روسپيدمان كردي گرچه داغ شهيد دشوارست
تازگي‌ها قرار شد مادر با تو يك روز هم‌سفر باشد

ماهي تشنه آب مي‌خواهد تو از اين آب‌گير دل‌گيري
دلت از رودها به دريا رفت بهتر اين است در به در باشد

خبرِ خانه را نمي‌گيري پسرت رفته است دانشگاه
دخترت با حسابِ من بايد چند سالي بزرگتر باشد

به پدر افتخار خواهد كرد گرچه دل‌تنگ مي‌شود گاهي
بگذاريد بندرِ آبي گاه‌گاهي عجيب، تر باشد

كاش آن روزِ آخري مادر آب پاشيده بود پشت سرش
كاش يك هفته ديرتر برود كاش يك روز بيش‌تر باشد

هيچ كس از اهالي ساحل دل به دريا نمي‌زند ديگر
با شماهاست آي آدم‌ها  شايد اين قومِ خسته كر باشد  

 

۳

شهر دست پرنده‌ها افتاد تو چرا بال و پر نداري كه؟ 
زودتر پر بكش بيا اين سو از دل ما خبر نداري كه

كوچه را روسياه كردي٬ و... تو خودت روسپيد برگشتي
تو كه غير از لباس سربازي پيرهن بيشتر نداري كه

كوچه‌هاي شمال منتظر است از جنوب خودت بيا خانه
مغز ما را پياده... اما نه تو كه پاي سفر نداري كه

آي هيزم‌شكن نمي‌داني كه درخت ايستاده مي‌ميرد
تك‌درخت مرا نگير از من توي دستت تبر نداري كه

دير كردي دوباره و چيديم سفره را با چهار تا بشقاب
ظهر با سر بيا سرِ سفره... آه اما تو سر نداري كه

 

۴

يك نفر جامِ زهر مي‌نوشد رد شو از اغتشاش كرمان‌شاه
آخرين جرعه‌هاي اين جام است همه را نه يواش كرمان‌شاه

يك طرف كفر و يك طرف ايمان رد شو از تنگه‌ي نفاق اي دل
در كمين ايستاده صيادي با تفنگِ كلاش كرمان‌شاه

عشق را دستِ كم نمي‌گيرند عشق روز معاد پيروز است  
هيچ راهي نداشت بي‌ترديد در تو عقلِ معاش كرمان‌شاه

دلم از رشت مي‌رود يك روز من دلم مال قصر شیرین است   
دل ِ كردم دوباره خواهد داد بيستون را تراش كرمان‌شاه

در كمين ايستاده تنگه هنوز روي پا ايستاده پاوه هنوز
به تو دستش نمي‌رسد دشمن ديگر آسوده باش كرمان‌شاه 

 

۵

بروم پاي منبر آقا بگذارم سري به سجاده
جبهه پيشاني من است امشب با توام با تو اي دلِ ساده

تو در اين كوچه‌ها نمي‌گنجي دلِ تنگت شهيد خواهد شد  
تو به مقصد رسيده‌اي اما من دلم مانده اولِ جاده

كوله‌ات را خودت ببند اخوي همه‌چي جفت و جور شد ديگر  
روي بند است رخت سربازي‌ت تو كه آماده‌اي نه؟ آماده

موجِ دريا گرفته است تو را كه به ساحل نمي‌رسي هرگز  
در كلاهت سرود مي‌خوانند چند دريانورد آزاده

من به اين سو پناه آوردم تو ولي ايستاده‌اي آن سو  
گرچه افتادي از نفس سرباز عاشقي از سرت نيفتاده

 

دوستان عزیزی که نظر میذارن محبت کنن اگر اسم مستعار میذارن حتمن آدرس پست الکترونیکی یا وبلاگشون رو هم بنویسن. همون طور که در بالای صفحه ی وبلاگ نوشتم با کمال معذرت نظرهایی که نویسنده هاشون رو نشناسم یا نویسنده هاشون زحمت معرفی٬ به خودشون ندن باز هم با کمال معذرت و در عین شرمندگی حذف خواهند شد.  

یاعلی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:48  توسط علی محمدی   | 

 

سایه‌ی ولایت تا ابد بر سر ما مستدام باد

 

می‌رویم تا حماسه‌ای دیگر رقم بزنیم...

 

دوستان عزیزی که نظر میذارن محبت کنن اگر اسم مستعار میذارن حتمن آدرس پست الکترونیکی یا وبلاگشون رو هم بنویسن. همون طور که در بالای صفحه ی وبلاگ نوشتم با کمال معذرت نظرهایی که نویسنده هاشون رو نشناسم یا نویسنده هاشون زحمت معرفی٬ به خودشون ندن باز هم با کمال معذرت و در عین شرمندگی حذف خواهند شد.  

یاعلی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 15:56  توسط علی محمدی   | 

 

چنين كشته‌ي حسرت كيستم من؟ كه چون آتش از سوختن زيستم من

 

دیشب چقدر کشیدم

حسرت را...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:51  توسط علی محمدی   | 

 

لیز خورد از دهان تو کلمه

تهمت و افترا زدی به همه

 

به من و احمدی نژاد و ذکور

و به این بانوان محترمه

 

«چیزـچیز» تو چیز دیگری است

وقت برنامه هات خیلی کمه!

 

این همه آتش دروغ و نفاق

می زند عاقبت به ما صدمه

 

دوستم داری و نمی فهمم!

دوستت دارم؟ ای... فقط یه نمه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:56  توسط علی محمدی   | 

 

سلام بر دکتر محمود احمدی نژاد

 

۱

اکنون رای ملت یا تو٬ یا توست

یک... دو... سه قدم فاصله ی ما تا توست

مانند رجایی عاشقی می دانم

مظلومیت بهشتی اکنون با توست

۲

این آرزوی بعید را آوردی

اندیشه ی هر شهید را آوردی

با آمدن دوباره ات در میدان

در کشور خود امید را آوردی

۳

مسئولیتی خطیر بر شانه ی توست

طی کردن این مسیر بر شانه ی توست

از «چارم تیرماه ۸۴»

۸۴ تیر در شانه ی توست

۴

در ظلمت جهل مثل مشعل هستی

هنگام مناظره مسلسل هستی

در «هسته ای» و «فضایی» و «خارجی» ات

با لطف خدا مقام اول هستی

۵

یا سنگ گذاشت دشمنت در مشتم

یا این که قلم گذاشت در انگشتم

از دوست اگر نخورده بودی خوردی

من جای تو بودم همه را می کشتم

۶

شایسته ی اعتماد ملت هستی

سرمایه ی اعتقاد ملت هستی

چشم همگان به صبح فردا روشن

«تو» منجی اقتصاد ملت هستی

 

با احترام به مهندس میرحسین موسوی

 

۷

دیروز به داد روستایی نرسیدید

با «من-من»تان به هیچ «ما»یی نرسیدید

۶ روز دگر به سادگی می بینید

با میرحسین هم به جایی نرسیدید

۸

گر باز شدی تو منزوی گریه نکن

از دور کنار می روی گریه نکن

از فیلم هاشمی بیا پند بگیر

ای میرحسین موسوی! گریه نکن

۹

کی مملکت از فشارها خم شده بود؟

این عزت و افتخار کی کم شده بود؟

با ترکه ی پندهای دکتر حتا

چوپان دروغگو هم آدم شده بود

 

اگر جایی هم هجایی کم بود یا اختلال وزنی داشت! فدای سر دکتر احمدی نژاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 18:38  توسط علی محمدی   | 

 

مثل سابق نيستي انگار عاشق نيستي

ياسمن اركيده نيلوفر شقايق نيستي

 

چشمه هستي بركه هستي رود دريا آبشار

دوستت دارم اگر آيينه‌ي دق نيستي

 

ساده‌اي شيرين‌زباني چشم‌بادامي ولي

با دل سنگی که داری اهل منطق نيستي

 

من مخالف نيستم با « مرگ يعني عشق» يا...

« عشق يعني مرگ» يا... با من موافق نيستي؟

 

سکه ها حتمن دو رو دارند٬ آری! عقل و دل

کذب محض است این که تو... نه! تو منافق نیستی

 ***

هرچه هستي باش تا باشيم با هم، با غزل

مثل سابق نيستي وقتي كه عاشق نيستي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 18:41  توسط علی محمدی   | 

 

- اين سكوت داره گوشامُ كر مي‌كنه. دِ يه چيزي بگو لامصّب!

- دوست داري چي بشنوي؟

- صداتُ.

- هه! يه صداي زنگ‌خورده‌ي گوش‌خراش.

- هرچي اسمشُ مي‌خواي بذاري بذار. اين صدا برا من يادآور...

[صداي ممتد سرفه‌هاي خشك]

- شنيدي؟

- تو چي؟ ديدي؟

- چيُ؟

- چشمامُ!‌ اشكامُ!

- اين اشكا براي بدرقه‌ي من اومدن!

[صداي تيك تاك ساعت... صداي نفس‌هاي آخر... صداي سكوت]

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 19:8  توسط علی محمدی   | 

 

از زبان امیرالمومنین (علیه السلام)

 

تو روح! از بدنم مي‌روي... برو! اما...

به قلب رود، بلم! مي‌روي، برو اما...

بهشت خانه‌ي تو تا بهشت خانه‌ي دوست

تو از حرم به حرم مي‌روي، برو! اما...

هميشه بغض تو سد كرد راه حنجره را

به جان عشق قسم... مي‌روي برو، اما...

صداي گريه‌ي تو مثل خنده‌ي باران

شريك زندگي‌ام! مي‌روي؟ برو! اما -

- تمام خانه‌ام از عطر ياس لبريز است

بهار رفت... تو هم مي‌روي برو... اما...

***

گلايه نيست... ولي نه! گلايه... نيست ولي

اگر به خواست او مي‌روي برو باشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 18:15  توسط علی محمدی   | 

 

ساده. تمام شخصيتش با همين يه كلمه تعريف مي‌شد. ساده مي‌اومد. ساده مي‌رفت. ساده نگاه مي‌كرد. ساده مي‌پوشيد. حتا ساده درس مي‌داد. اصلن خود سادگي بود. اونقدر معلم ساده‌اي بود كه كلاساش كِركِر خنده بود. كلي با بچه‌ها دستش مينداختيم. در واقع از سادگيش نهايت سوء استفاده رُ‌ مي‌كرديم. وقتي براي ختمش رفتيم خونه‌ش چلوكباب بخوريم، باز هم تنها چيزي كه ديده مي‌شد سادگي بود. ولي يه چيزيش اصلن ساده نبود. بي‌وجدان امتحاناشُ‌ خيلي سخت مي‌گرفت. خيلي سخت. جوري كه اصغر شاگرد اول كلاسمون هيچ كدوم از امتحاناي آقاي كاميابُ نتونست بالاي ۱۴ بگيره. ديگه ببين بقيه چه گلايي كاشته بودن. ولي باز با اين حال نمي‌توني از ويژگي سادگيش بگذري. بدبخت ساده هم مُرد. روزي كه نمره‌ها رُ خوند بچه‌ها ترمز بريده بودن. هم ترمز خودشون بريده بود، هم ترمز ماشين آقاي كاميابُ بريده بودن. با يه تصادف ساده، خيلي ساده با ۱۴۰ تا سرعت پيكان فلك‌زده رُ‌ چسبونده بود به ته كاميون. مرگ از اين ساده‌تر! همه‌چيش ساده بود خدابيامرز.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 19:16  توسط علی محمدی   | 

 

قبلنا مي‌گفت: «بوسه‌ها انواع دارن.» بعد خيلي جدي (من هم جدي نگاهش مي‌كردم) ادامه مي‌داد: «بوسه‌ي ديدار، بوسه‌ي قدرداني، بوسه‌ي سلام، بوسه‌ي خداحافظي، بوسه‌ي عشق، بوسه‌ي هوس و هزار جور بوسه‌ي ديگه.» من فقط به لباش نگاه مي‌كردم. چشاش دروغ‌گو بودن. اينُ حتا از همون نگاه اول مي‌شد فهميد. به چشاش نمي‌تونستم نگاه كنم. راستش هيچ اعتمادي توي چشاش نمي‌ديدم. فقط به لباش نگاه مي‌كردم. لبخند تلخ كه مي‌خواست بزنه لباش از دو طرف بازتر مي‌شدن. اما امان از لبخند شيرينش. با همينا بود كه بابامُ‌ درآورد. لبخند كه مي‌زد لباش بالا و پايين مي‌رفتن و مرمراي به‌صف‌شده‌ي دندوناش نمايان مي‌شد. دو قدم كوتاه برداشت و به من نزديك‌تر شد. صورتشُ آورد جلو. حرارت ملايمي صورتمُ‌ نوازش مي‌كرد. سايش لباشُ روي گونه‌هام احساس كردم. گرماي اين بوسه فقط از نوع يه بوسه بود:‌ بوسه‌ي خداحافظي.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:26  توسط علی محمدی   | 

 

برگشتم. اما كسي پشت سرم نبود. به راه خودم ادامه دادم. قدم‌هامُ آروم‌‌تر برمي‌داشتم. احساس دل‌هره‌ي عجيبي داشتم. صداي كفش‌هاش توي گوشم سورتمه مي‌رفت. قدم‌هام آروم‌تر و به همون اندازه سست‌تر مي‌شد. سرما استخونامُ‌ گاز مي‌گرفت. وحشت عجيبي سراسر وجودمُ‌ فرا گرفت. از همين وحشت بود كه قفل كردم. ديگه نتونستم قدم از قدم بردارم. آروووم سرم و كم‌كم نيم‌تنه‌ي چپمُ چرخوندم. چشم‌هام مي‌ترسيدن و لب‌هام مي‌لرزيدن. نگاه كوتاهمُ بلند كردم و بلندتر. خبري نبود. پرنده هم پر نمي‌زد. اما هنوز احساسش مي‌كردم. احساس مي‌كردم از لحظات پيش به من نزديك‌تر شده. نفسم بند اومده بود. يك لحظه دست‌هاشُ روي سينه‌م حس كردم. داد كشيدم. پهن شده بود روي ديوار. سايه‌م بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:10  توسط علی محمدی   | 

 

هدیه به محسن فتاحی که سرش خیلی شلوغه

 

مرا شبيه خودت مبتلا نكن لطفن

و پشت پنجره من را صدا نكن لطفن

 

براي شادي من بادبادكي كافي‌ست

براي شادي من دل هوا نكن لطفن

 

نه! عشق سنگ بزرگي‌ست، نه! زمين بگذار

بيا و ياد بگير؛ ادعا نكن لطفن

 

بيا و ياد بگير؛ اين كه «دوستت دارم»

دروغ نيست، ولي تو ريا نكن لطفن

 

برو براي خودت زندگي بكن، ضمنن

براي حال خرابم دعا نكن لطفن

×××

تمام حرف دلم را زدم، كسي نشنيد

تو نيز گوش به اين ماجرا نكن... باشه؟  

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:29  توسط علی محمدی   | 

 

مي‌گفتن مستجاب‌الدعوه‌س. مي‌گفتن همين هفته‌ي پيش يه كور مادرزادُ شفا داده. يا مي‌گفتن براي كريم دعا كرده كه بتونه چكاشُ پاس كنه،‌ همون اول صب كريم يه پولي تو قرعه‌كشي بانك به اسمش درمياد. همه مي‌گفتن خدا روشُ زمين نميندازه؛‌ از بس باايمان و بااخلاصه.

حالا درست رو به روم بود. درست رو به روم. از نزديك‌ترين فاصله‌ي ممكن مي‌ديدمش. پيرمرد ريشويي كه دكمه‌ي بالايي پيرهنشُ روي گردنش بسته بود. پيرمردي كه نه قيافه‌ش به رمّالا مي‌خورد، نه شبيه فالگيرا بود.  مُهر٬ روي پيشوني‌ش جا انداخته بود. اما من نه مي‌تونستم اون حرفا رُ قبول كنم، نه مي‌تونستم اين چيزايي كه مي‌ديدمُ باور كنم. نه اين كه اعتقادي به اين حرفا نداشته باشم؛ نه! بحث، بحث اعتماد بود،‌ نه اعتقاد.

حالا درست رو به روي من بود و مي‌تونستم هر چي از دهنم درمياد بهش بگم. مي‌تونستم بهش بگم كه اين كارا آخر عاقبت نداره. مي‌تونستم بهش بگم كه تو هيچ چي از خودت نداري و همه‌ي اين‌ها لطف يكي ديگه‌س در حق بنده‌هاش. اما زبونم تو دهنم جا خوش كرده بود.

درست رو به روم بود. دستمُ آوردم بالا و به ريشام كشيدم. اونم دستشُ بالا آورد و كشيد روي محاسنش. بهش نزديك شدم. اونم بهم نزديك شد. براش ابرو بالا انداختم. اونم درست همين كارُ تكرار كرد. ديگه اعصابم داشت خرد مي‌شد. آينه رُ شكستم.

 

مخلص سید محمدامین موسویون هم هستیم

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:50  توسط علی محمدی   | 

 

خیلی حیفه که اسم شاعر این شعر رُ نمی‌دونم:

 

طوبای قدکمون من!

ببین ز غصه دل‌گیرم

مادر مهربون من!

مرو مرو که می‌میرم

 

مادر! تبسمی

با من تکلمی

قرار و صبر من بردی

 

احساس زینبی

تو یاس زینبی

نبینمت که پژمردی

 

***

بشنو نوای من مادر!

که می‌روی سوی محسن

بزن به جای من مادر!

بوسه‌ای بر روی محسن

 

بگو ای مادرم!‌

تو با برادرم

شدم ندیده دل‌داده

 

بگو که خواهرت

زینب مضطرت

این بوسه رُ فرستاده  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:4  توسط علی محمدی   | 

 

قصه‌مون قصه‌ي عشقه، اگه باور نداري

مي‌توني يه شاخه گل تو گلدون دل بكاري

 

مي‌توني ستاره باشي توي آسمون شب

مي‌توني ماه بشي و باشي هم‌زبون شب

 

اما تو ستاره و ماه و خورشيد نمي‌شي

مث اون آفتاب عشقي كه مي‌تابيد نمي‌شي

 

مي‌توني ابر بشي تا دم صُب زار بزني

مي‌توني با خنده‌هات صد تا دلُ بار بزني

 

اما آخر عاقبت نداره دلبري گلم!

كاري از پيش با اين چيزا نمي‌بري گلم!

 

مرگ و زندگي فقط دست خداس،‌ اون مي‌دونه

كه كيُ، كجا چه‌طوري چه زموني بشونه

 

تو فقط بدون كه ما اومديم عاشق باشيم

نه كه واس هم روز و شب آيينه‌ي دق باشيم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:25  توسط علی محمدی   | 

 

- عشق اول دلتُ مي‌گيره، بعد دنياتُ، بعد دينتُ، بعدم خودتُ. اما خدا نكنه كار به مرحله‌ي آخر بكشه.

- مرحله‌ي آخر؟ مرحله‌ي آخر چيه؟

- خودشُ! خودشُ ازت مي‌گيره. ولي خدا نكنه خودشُ ازت بگيره.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 15:57  توسط علی محمدی   | 

 

شونه به شونه‌ي هم راه مي‌رفتيم. سايه‌هامون افتاده بودن رو همديگه. عطر نگاهش به مشامم رسيد.

- ببينم! نسبت من و تو چيه؟ اگه الآن يه آشنايي من و تو رُ تو خيابون ببينه چي ميگه؟

- حرف ديگران چه اهميتي داره؟ ديگراني كه به همين يه سوال ساده نمي‌تونن جواب بدن. نظر تو چيه؟‌ فكر مي‌كني نسبت من و تو چيه؟‌

- بي نسبتي!

نتونستم جلوي خنده‌مُ بگيرم. سایه‌ها مدام از هم فاصله می‌گرفتن و به هم نزدیک می‌شدن. ادامه داد:

- روزي كه اومدي بهم گفتي با من يه نسبتي داري، فكر كردم برادر دوقلوي مني كه تو بچگي از هم جدامون كردن.

- شايد درست فكر كردي!

- راستشُ‌ بگو!‌ نسبت ما چيه؟ من ديگه نمي‌تونم تحمل كنم.

سايه‌ها هنوز براي خودشون مشغول بودن.

- اگه به سايه‌هامون نگاه كني مي‌فهمي!

اين دفعه نوبت اون بود كه بزنه زير خنده. لبخند كه از روي لباش محو شد:

- خواهش مي‌كنم. اينقدر منُ اذيت نكن! نسبت من و تو چيه؟

- مطمئني مي‌خواي بدوني؟

- آره! مطمئنم.

- عشق!

سايه‌ها همون‌طور كه دور مي‌شدن، براي هم دست تكون دادن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:38  توسط علی محمدی   | 

 

تا حالا اينقدر بهم جلب توجه نشده بود. همه به خاطر من اومده بودن تو كوچه و خيابون. خيليا پنجره رُ باز مي‌كردن و بهم نگاه مي‌كردن. ازدحام جمعيت راهُ‌ بند آورده بود اما من داشتم ذوق‌مرگ مي‌شدم. تا حالا اينقدر بهم جلب توجه نشده بود. همه هم اومده بودن. غريبه و آشنا. ابراهيم -پسر بزرگ‌ترم- با چشاي پف‌كرده. اما از احمد و مصطفا خبري نبود.  ليلا و لاله -پدرسوخته‌هاي بابا- كنار خاله‌شون وايساده بودن. اوه اوه اوه، اصغرآقا -سوپري محل-! رفتم پشت ابراهيم قايم شدم يه وقت منُ‌ نبينه. چارصد پونصد تومني بهش بدهكار بودم. يه صداي آشنايي كلمات آشنايي رُ‌ فرياد مي‌كرد. گوشامُ تيز كردم. صدا، صداي برادر زنم، حاج اكبر بود. هميشه مي‌گفت سر كبرا رُ‌ تو خوردي. احمد و مصطفا هم از راه رسيدن. كبرا خانوم چادر گل‌منگلي قشنگي كه از مكه براش خريده بودمُ سرش كرده بود و كنار سوپري اصغرآقا برام دست تكون مي‌داد. يه لحظه صداي حاج اكبر همه‌ي وجودمُ فرا گرفت:‌

- به عزت و شرف لا اله الا الله…

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:29  توسط علی محمدی   |